بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله
先知(願主賜福他及妻兒,並使其平安)詢問宰德:「今天你感覺如何?你是如何醒來的?」他回答說:「主啊,我早上起來是個信士,真主的使者啊。」
- M1:3509 گفت پیغامبر صباحی زید راکیف اصبحت ای رفیق با صفا
- M1:3510 گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفتکو نشان از باغ ایمان گر شکفت
- M1:3511 گفت تشنه بودهام من روزهاشب نخفتستم ز عشق و سوزها ❋
- M1:3512 تا ز روز و شب گذر کردم چنانکه ز اسپر بگذرد نوک سنان ❋
- M1:3513 که از آن سو جملهٔ ملت یکیستصد هزاران سال و یک ساعت یکیست ❋
- M1:3514 هست ازل را و ابد را اتحادعقل را ره نیست آن سو ز افتقاد ❋
- M1:3515 گفت ازین ره کو رهآوردی بیاردر خور فهم و عقول این دیار
- M1:3516 گفت خلقان چون ببینند آسمانمن ببینم عرش را با عرشیان
- M1:3517 هشت جنت هفت دوزخ پیش منهست پیدا همچو بت پیش شمن
- M1:3518 یک به یک وا میشناسم خلق راهمچو گندم من ز جو در آسیا
- M1:3519 که بهشتی کیست و بیگانه کیستپیش من پیدا چو مار و ماهیست
- M1:3520 این زمان پیدا شده بر این گروهیوم تبیض و تسودالوجوه
- M1:3521 پیش ازین هرچند جان پر عیب بوددر رحم بود و ز خلقان غیب بود
- M1:3522 الشقی من شقی فی بطن الاممن سمات الجسم یعرف حالهم
- M1:3523 تن چو مادر طفل جان را حاملهمرگ درد زادنست و زلزله
- M1:3524 جمله جانهای گذشته منتظرتا چگونه زاید آن جان بطر
- M1:3525 زنگیان گویند خود از ماست اورومیان گویند بس زیباست او
- M1:3526 چون بزاید در جهان جان و جودپس نماند اختلاف بیض و سود
- M1:3527 گر بود زنگی برندش زنگیانروم را رومی برد هم از میان
- M1:3528 تا نزاد او مشکلات عالمستآنک نازاده شناسد او کمست
- M1:3529 او مگر ینظر بنور الله بودکاندرون پوست او را ره بود
- M1:3530 اصل آب نطفه اسپیدست و خوشلیک عکس جان رومی و حبش
- M1:3531 میدهد رنگ احسن التقویم راتا به اسفل میبرد این نیم را
- M1:3532 این سخن پایان ندارد باز رانتا نمانیم از قطار کاروان
- M1:3533 یوم تبیض و تسود وجوهترک و هندو شهره گردد زان گروه
- M1:3534 در رحم پیدا نباشد هند و ترکچونک زاید بیندش زار و سترگ
- M1:3535 جمله را چون روز رستاخیز منفاش میبینم عیان از مرد و زن
- M1:3536 هین بگویم یا فرو بندم نفسلب گزیدش مصطفی یعنی که بس
- M1:3537 یا رسول الله بگویم سر حشردر جهان پیدا کنم امروز نشر
- M1:3538 هل مرا تا پردهها را بر درمتا چو خورشیدی بتابد گوهرم
- M1:3539 تا کسوف آید ز من خورشید راتا نمایم نخل را و بید را
- M1:3540 وا نمایم راز رستاخیز رانقد را و نقد قلبآمیز را
- M1:3541 دستها ببریده اصحاب شمالوا نمایم رنگ کفر و رنگ آل
- M1:3542 وا گشایم هفت سوراخ نفاقدر ضیای ماه بی خسف و محاق
- M1:3543 وا نمایم من پلاس اشقیابشنوانم طبل و کوس انبیا
- M1:3544 دوزخ و جنات و برزخ در میانپیش چشم کافران آرم عیان
- M1:3545 وا نمایم حوض کوثر را به جوشکاب بر روشان زند بانگش به گوش
- M1:3546 وان کسان که تشنه بر گردش دوانگشتهاند این دم نمایم من عیان
- M1:3547 میبساید دوششان بر دوش مننعرههاشان میرسد در گوش من
- M1:3548 اهل جنت پیش چشمم ز اختیاردر کشیده یکدگر را در کنار
- M1:3549 دست همدیگر زیارت میکننداز لبان هم بوسه غارت میکنند
- M1:3550 کر شد این گوشم ز بانگ آه آهاز خسان و نعرهٔ واحسرتاه
- M1:3551 این اشارتهاست گویم از نغوللیک میترسم ز آزار رسول
- M1:3552 همچنین میگفت سرمست و خرابداد پیغامبر گریبانش بتاب
- M1:3553 گفت هین در کش که اسبت گرم شدعکس حق لا یستحی زد شرم شد
- M1:3554 آینهٔ تو جست بیرون از غلافآینه و میزان کجا گوید خلاف
- M1:3555 آینه و میزان کجا بندد نفسبهر آزار و حیاء هیچکس
- M1:3556 آینه و میزان محکهای سنیگر دو صد سالش تو خدمتها کنی
- M1:3557 کز برای من بپوشان راستیبر فزون بنما و منما کاستی
- M1:3558 اوت گوید ریش و سبلت بر مخندآینه و میزان و آنگه ریو و پند
- M1:3559 چون خدا ما را برای آن فراختکه بما بتوان حقیقت را شناخت
- M1:3560 این نباشد، ما چه اَرزیم ای جوان؟کی شویم آیین روی نیکوان
- M1:3561 لیک در کش در نمد آیینه راکز تجلی کرد سینا سینه را
- M1:3562 گفت آخر هیچ گنجد در بغلآفتاب حق و خورشید ازل
- M1:3563 هم دغل را هم بغل را بر دردنه جنون ماند به پیشش نه خرد
- M1:3564 گفت یک اصبع چو بر چشمی نهیبیند از خورشید عالم را تهی
- M1:3565 یک سر انگشت پردهٔ ماه شدوین نشان ساتری شاه شد
- M1:3566 تا بپوشاند جهان را نقطهایمهر گردد منکسف از سقطهای
- M1:3567 لب ببند و غور دریایی نگربحر را حق کرد محکوم بشر
- M1:3568 همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیلهست در حکم بهشتی جلیل
- M1:3569 چار جوی جنت اندر حکم ماستاین نه زور ما ز فرمان خداست
- M1:3570 هر کجا خواهیم داریمش روانهمچو سحر اندر مراد ساحران
- M1:3571 همچو این دو چشمهٔ چشم روانهست در حکم دل و فرمان جان
- M1:3572 گر بخواهد رفت سوی زهر و مارور بخواهد رفت سوی اعتبار
- M1:3573 گر بخواهد سوی محسوسات رفتور بخواهد سوی ملبوسات رفت
- M1:3574 گر بخواهد سوی کلیات راندور بخواهد حبس جزویات ماند
- M1:3575 همچنین هر پنج حس چون نایزهبر مراد و امر دل شد جایزه
- M1:3576 هر طرف که دل اشارت کردشانمیرود هر پنج حس دامنکشان
- M1:3577 دست و پا در امر دل اندر ملاهمچو اندر دست موسی آن عصا
- M1:3578 دل بخواهد پا در آید زو به رقصیا گریزد سوی افزونی ز نقص
- M1:3579 دل بخواهد دست آید در حساببا اصابع تا نویسد او کتاب
- M1:3580 دست در دست نهانی مانده استاو درون تن را برون بنشانده است
- M1:3581 گر بخواهد بر عدو ماری شودور بخواهد بر ولی یاری شود
- M1:3582 ور بخواهد کفچهای در خوردنیور بخواهد همچو گرز دهمنی
- M1:3583 دل چه میگوید بدیشان ای عجبطرفه وصلت طرفه پنهانی سبب
- M1:3584 دل مگر مهر سلیمان یافتستکه مهار پنج حس بر تافتست
- M1:3585 پنج حسی از برون میسور اوپنج حسی از درون مامور او
- M1:3586 ده حس است و هفت اندام و دگرآنچ اندر گفت ناید میشمر
- M1:3587 چون سلیمانی دلا در مهتریبر پری و دیو زن انگشتری
- M1:3588 گر درین ملکت بری باشی ز ریوخاتم از دست تو نستاند سه دیو
- M1:3589 بعد از آن عالم بگیرد اسم تودو جهان محکوم تو چون جسم تو
- M1:3590 ور ز دستت دیو خاتم را ببردپادشاهی فوت شد بختت بمرد
- M1:3591 بعد از آن یا حسرتا شد یا عبادبر شما محتوم تا یوم التناد
- M1:3592 مکر خود را گر تو انکار آوریاز ترازو و آینه کی جان بری