بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره
兄弟們屢次勸告長兄,但他不聽勸告,瘋狂地逃離他們,不經允許就闖入國王的宮殿。然而,這並非出於魯莽或玩世不恭,而是源於極度的愛與熱情。
- M6:4382 آن دو گفتندش که اندر جان ماهست پاسخها چو نجم اندر سما
- M6:4383 گر نگوییم آن نیاید راست نردور بگوییم آن دلت آید به درد
- M6:4384 همچو چغزیم اندر آب از گفت الموز خموشی اختناقست و سقم
- M6:4385 گر نگوییم آتشی را نور نیستور بگوییم آن سخن دستور نیست
- M6:4386 در زمان برجست کای خویشان وداعانما الدنیا و ما فیها متاع
- M6:4387 پس برون جست او چو تیری از کمانکه مجال گفت کم بود آن زمان
- M6:4388 اندر آمد مست پیش شاه چینزود مستانه ببوسید او زمین
- M6:4389 شاه را مکشوف یک یک حالشاناول و آخر غم و زلزالشان
- M6:4390 میش مشغولست در مرعای خویشلیک چوپان واقفست از حال میش
- M6:4391 کلکم راع بداند از رمهکی علفخوارست و کی در ملحمه
- M6:4392 گرچه در صورت از آن صف دور بودلیک چون دف در میان سور بود
- M6:4393 واقف از سوز و لهیب آن وفودمصلحت آن بد که خشک آورده بود
- M6:4394 در میان جانشان بود آن سمیلیک قاصد کرده خود را اعجمی
- M6:4395 صورت آتش بود پایان دیگمعنی آتش بود در جان دیگ
- M6:4396 صورتش بیرون و معنیش اندرونمعنی معشوق جان در رگ چو خون
- M6:4397 شاهزاده پیش شه زانو زدهده معرف شارح حالش شده
- M6:4398 گرچه شه عارف بد از کل پیش پیشلیک میکردی معرف کار خویش
- M6:4399 در درون یک ذره نور عارفیبه بود از صد معرف ای صفی
- M6:4400 گوش را رهن معرف داشتنآیت محجوبیست و حزر و ظن
- M6:4401 آنک او را چشم دل شد دیدباندید خواهد چشم او عین العیان
- M6:4402 با تواتر نیست قانع جان اوبل ز چشم دل رسد ایقان او
- M6:4403 پس معرف پیش شاه منتجبدر بیان حال او بگشود لب
- M6:4404 گفت شاها صید احسان توستپادشاهی کن که بی بیرون شوست
- M6:4405 دست در فتراک این دولت زدستبر سر سرمست او بر مال دست
- M6:4406 گفت شه هر منصبی و ملکتیکه التماسش هست یابد این فتی
- M6:4407 بیست چندان ملک کو شد زان بریبخشمش اینجا و ما خود بر سری
- M6:4408 گفت تا شاهیت در وی عشق کاشتجز هوای تو هوایی کی گذاشت
- M6:4409 بندگی تش چنان درخورد شدکه شهی اندر دل او سرد شد
- M6:4410 شاهی و شهزادگی در باختستاز پی تو در غریبی ساختست
- M6:4411 صوفیست انداخت خرقه وجد درکی رود او بر سر خرقه دگر
- M6:4412 میل سوی خرقهٔ داده و ندمآنچنان باشد که من مغبون شدم
- M6:4413 باز ده آن خرقه این سو ای قرینکه نمیارزید آن یعنی بدین
- M6:4414 دور از عاشق که این فکر آیدشور بیاید خاک بر سر بایدش
- M6:4415 عشق ارزد صد چو خرقه کالبدکه حیاتی دارد و حس و خرد
- M6:4416 خاصه خرقهٔ ملک دنیا کابترستپنج دانگ مستیش درد سرست
- M6:4417 ملک دنیا تنپرستان را حلالما غلام ملک عشق بیزوال
- M6:4418 عامل عشقست معزولش مکنجز به عشق خویش مشغولش مکن
- M6:4419 منصبی کانم ز رؤیت محجبستعین معزولیست و نامش منصبست
- M6:4420 موجب تاخیر اینجا آمدنفقد استعداد بود و ضعف فن
- M6:4421 بی ز استعداد در کانی رویبر یکی حبه نگردی محتوی
- M6:4422 همچو عنینی که بکری را خردگرچه سیمینبر بود کی بر خورد
- M6:4423 چون چراغی بی ز زیت و بی فتیلنه کثیرستش ز شمع و نه قلیل
- M6:4424 در گلستان اندر آید اخشمیکی شود مغزش ز ریحان خرمی
- M6:4425 همچو خوبی دلبری مهمان غربانگ چنگ و بربطی در پیش کر
- M6:4426 همچو مرغ خاک که آید در بحارزان چه یابد جز هلاک و جز خسار
- M6:4427 همچو بیگندم شده در آسیاجز سپیدی ریش و مو نبود عطا
- M6:4428 آسیای چرخ بر بیگندمانموسپیدی بخشد و ضعف میان
- M6:4429 لیک با باگندمان این آسیاملکبخش آمد دهد کار و کیا
- M6:4430 اول استعداد جنت بایدتتا ز جنت زندگانی زایدت
- M6:4431 طفل نو را از شراب و از کبابچه حلاوت وز قصور و از قباب
- M6:4432 حد ندارد این مثل کم جو سخنتو برو تحصیل استعداد کن
- M6:4433 بهر استعداد تا اکنون نشستشوق از حد رفت و آن نامد به دست
- M6:4434 گفت استعداد هم از شه رسدبی ز جان کی مستعد گردد جسد
- M6:4435 لطفهای شه غمش را در نوشتشد که صید شه کند او صید گشت
- M6:4436 هر که در اشکار چون تو صید شدصید را ناکرده قید او قید شد
- M6:4437 هرکه جویای امیری شد یقینپیش از آن او در اسیری شد رهین
- M6:4438 عکس میدان نقش دیباجهٔ جهاننام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان
- M6:4439 ای تن کژ فکرت معکوسروصد هزار آزاد را کرده گرو
- M6:4440 مدتی بگذار این حیلت پزیچند دم پیش از اجل آزاد زی
- M6:4441 ور در آزادیت چون خر راه نیستهمچو دلوت سیر جز در چاه نیست
- M6:4442 مدتی رو ترک جان من بگورو حریف دیگری جز من بجو
- M6:4443 نوبت من شد مرا آزاد کندیگری را غیر من داماد کن
- M6:4444 ای تن صدکاره ترک من بگوعمر من بردی کسی دیگر بجو