읽기 권 2 장 26 ← 이전 · 다음 →

بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

총독이 그 남자에게 ‘네가 심은 이 가시덤불을 길가에서 뽑아라’고 명령함

  1. M2:1228 همچو آن شخص درشت خوش‌سخندر میان ره نشاند او خاربن 어느 거칠면서도 말솜씨 좋은 사람이 있었으니길 한가운데다 가시나무 한 그루를 심었도다.이 시구는 한 비유의 시작으로, 말은 번지르르하지만 행동은 해로운 사람이 길 한복판에 가시나무를 심는 장면을 묘사합니다.
  2. M2:1229 ره گذریانش ملامت‌گر شدندپس بگفتندش بکن این را نکند 길 가던 이들이 그를 나무라기 시작했으니“이걸 뽑아내시오!” 말했지만 그는 뽑지 않았네.사람들이 길 한가운데 가시나무를 심은 남자에게 그것을 뽑으라고 충고했지만, 그는 그 말을 듣지 않았습니다.
  3. M2:1230 هر دمی آن خاربن افزون شدیپای خلق از زخم آن پر خون شدی 가시덤불은 순간순간 더욱 자라나고그 상처에 행인들의 발은 피로 물들었네.이 구절은 길 한가운데 심어진 가시덤불이 시간이 갈수록 더 무성해져서, 지나가는 사람들에게 점점 더 큰 고통을 주게 되었음을 묘사한다.
  4. M2:1231 جامه‌های خلق بدریدی ز خارپای درویشان بخستی زار زار 가시덤불은 행인들의 옷을 갈기갈기 찢었고수도승들의 발을 찔러 쓰라리게 상처 냈네.이 구절은 길 한가운데 심어진 가시덤불이 행인들에게 끼치는 구체적인 피해를 묘사하며, 방치된 악(惡)이 타인에게 실질적인 고통을 야기함을 보여줍니다.
  5. M2:1232 چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکنگفت آری بر کنم روزیش من 태수가 그에게 진지하게 명했다, “이것을 뽑아내라.”그가 답했다, “예, 언젠가는 뽑으리다.”이 시구는 나쁜 습관이나 악덕을 제거하라는 진지한 권고에 직면했을 때, 당장 행동하지 않고 “언젠가 하겠다”며 미루는 인간의 태도를 묘사한다.
  6. M2:1233 مدتی فردا و فردا وعده دادشد درختِ خارِ او محکم نهاد 한동안 그는 내일, 내일 하고 미루기만 하니그의 가시나무는 뿌리가 단단히 박혀버렸네.그 남자는 가시나무를 뽑겠다고 계속 약속만 미루었고, 그 사이 나무는 더욱 강하게 자라 뽑기 힘들어졌습니다.
  7. M2:1234 گفت روزی حاکمش ای وعده کژپیش آ در کار ما واپس مغژ 어느 날 태수가 그에게 말했네, “오, 거짓 약속을 일삼는 자여!이리 와서 우리 일을 처리하라, 뒤로 물러서지 말고.”태수는 약속을 계속 미루는 남자에게 더 이상 꾸물거리지 말고 당장 가시나무를 뽑으라는 임무를 완수하라고 단호하게 명령합니다.
  8. M2:1235 گفت الایام یا عم بینناگفت عجل لا تماطل دیننا 사내가 말하길, “아저씨, 우리에겐 세월이 있지 않습니까.”통치자가 말하길, “서둘러라! 우리 빚을 미루지 마라!”나쁜 습관을 고치라는 통치자의 재촉에, 그 사내는 시간이 많다며 미루지만, 통치자는 그것이 즉시 갚아야 할 의무이자 빚이라며 지체를 용납하지 않는다.
  9. M2:1236 تو که می‌گویی که فردا این بدانکه به هر روزی که می‌آید زمان “내일 하리라” 말하는 그대여, 이것을 알라.날마다 새로운 시간이 오고 있음을.미루는 습관을 가진 사람에게 경고하며, 하루하루 시간이 흐를수록 상황은 당신에게 불리하게 변한다는 점을 지적한다.
  10. M2:1237 آن درخت بَد جوان‌تر می‌شودوین کننده پیر و مضطر می‌شود 저 나쁜 나무는 점점 더 젊어지고이 뽑으려는 자는 늙고 무력해지네.나쁜 습관은 시간이 갈수록 뿌리가 깊어져 없애기 힘들어지는 반면, 그것을 고치려는 의지는 나이가 들수록 약해진다.
  11. M2:1238 خاربن در قوت و برخاستنخارکن در پیری و در کاستن 가시덤불은 힘을 얻어 솟아나고가시 뽑는 이는 늙어가며 쇠약해지네.악한 습관은 시간이 갈수록 더욱 강해지고, 그것을 고치려는 사람은 나이가 들어 점점 약해지므로 미루어서는 안 된다는 뜻입니다.
  12. M2:1239 خاربن هر روز و هر دم سبز و ترخارکن هر روز زار و خشک تر 가시덤불은 날마다 순간마다 푸르고 생기 넘치는데가시 뽑는 자는 날마다 더욱 비참하고 메말라가네.이 시구는 미루는 습관의 파괴적인 결과를 묘사합니다. 우리가 악한 습관(가시덤불)을 방치할수록 그것은 더욱 강해지고, 그것을 뿌리 뽑아야 할 우리 자신(가시 뽑는 자)은 점점 더 늙고 약해질 뿐입니다.
  13. M2:1240 او جوان‌تر می‌شود تو پیرترزود باش و روزگار خود مبر 그것은 점점 젊어지고 그대는 점점 늙어가니,서둘러라, 그대의 세월을 헛되이 보내지 마라.나쁜 습관은 시간이 갈수록 더욱 뿌리 깊어지고 강해지는 반면, 그것을 고치려는 사람은 나이가 들어 점점 약해지니, 지체하지 말고 바로잡으라는 뜻이다.
  14. M2:1241 خاربن دان هر یکی خوی بدتبارها در پای خار آخر زدت 그대의 나쁜 성품 하나하나가 가시덤불임을 알라,결국 그 가시가 그대의 발을 몇 번이고 찌르지 않았더냐.이 구절은 당신의 나쁜 습관이나 성품이 가시덤불과 같아서, 내버려두면 결국 당신 자신을 거듭해서 해치게 된다는 점을 분명히 지적합니다.
  15. M2:1242 بارها از خوی خود خسته شدیحس نداری سخت بی‌حس آمدی 그대는 제 버릇에 수없이 상처 입었건만아무 감각이 없으니, 정녕 무감각해졌구나.나쁜 습관은 자신을 계속해서 해치지만, 그 고통에 무뎌져서 문제의 심각성을 깨닫지 못하고 있다는 뜻이다.
  16. M2:1243 گر ز خسته گشتن دیگر کسانکه ز خُلق زشت تو هست آن رسان 그대의 흉한 성품이 다른 이들에게 가하는 상처에그대가 무심하다 해도,설령 그대의 나쁜 성품이 다른 사람들에게 입히는 고통에 무감각해졌다 하더라도, 최소한 그것이 자기 자신에게 주는 상처는 외면할 수 없지 않느냐는 말입니다.
  17. M2:1244 غافلی باری ز زخم خود نه‌ایتو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای 그대는 적어도 제 상처는 모르지 않으니그대야말로 자신과 모든 타인의 고통이라네.그대의 나쁜 성품은 다른 사람뿐만 아니라 그대 자신에게도 끊임없이 상처를 입히고 있으니, 그 사실을 외면하지 말라는 뜻이다. 결국 그대의 존재 자체가 자신과 타인 모두에게 고통의 근원이 되고 있다.
  18. M2:1245 یا تبر بر گیر و مردانه بزنتو علی‌وار این در خیبر بکن 도끼를 들어 사내답게 내리치거나알리처럼 이 카이바르의 문을 뽑아버려라.더 이상 미루지 말고, 당신의 나쁜 습관과 성품을 단호하고 영웅적인 결단으로 뿌리 뽑아야 합니다.
  19. M2:1246 یا به گلبن وصل کن این خار راوصل کن با نار نور یار را
  20. M2:1247 تا که نور او کُشد نار تو راوصل او گلشن کند خار تو را
  21. M2:1248 تو مثال دوزخی او مؤمنستکشتن آتش به مؤمن ممکنست
  22. M2:1249 مصطفی فرمود از گفت جحیمکو به مؤمن لابه‌گر گردد ز بیم
  23. M2:1250 گویدش بگذر ز من ای شاه زودهین که نورت سوز نارم را ربود
  24. M2:1251 پس هلاک نار، نور مؤمنستزانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
  25. M2:1252 نار ضد نور باشد روز عدلکان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
  26. M2:1253 گر همی خواهی تو دفع شر نارآب رحمت بر دل آتش گمار
  27. M2:1254 چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنستآب حیوان روح پاک محسنست
  28. M2:1255 بس گریزانست نفس تو ازوزانک تو از آتشی او آب جو
  29. M2:1256 ز آب آتش زان گریزان می‌شودکآتشش از آب ویران می‌شود
  30. M2:1257 حس و فکر تو همه از آتشستحس شیخ و فکر او نور خوشست
  31. M2:1258 آب نور او چو بر آتش چکدچک چک از آتش بر آید برجهد
  32. M2:1259 چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و دردتا شود این دوزخ نفس تو سرد
  33. M2:1260 تا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترا
  34. M2:1261 بعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهد
  35. M2:1262 باز پهنا می‌رویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاست
  36. M2:1263 اندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زود
  37. M2:1264 سال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیه‌رویی و فعل زشت نی
  38. M2:1265 کرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهاد
  39. M2:1266 هین و هین ای راه‌رو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شد
  40. M2:1267 این دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جود
  41. M2:1268 این قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر دراز
  42. M2:1269 تا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودتر
  43. M2:1270 هین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشت
  44. M2:1271 پند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویست
  45. M2:1272 لب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخا
  46. M2:1273 ترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاست
  47. M2:1274 این سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشت
  48. M2:1275 عروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سما
  49. M2:1276 تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویش
  50. M2:1277 یوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر اله
  51. M2:1278 یوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدست
  52. M2:1279 حمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختند
  53. M2:1280 تا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدید
  54. M2:1281 این جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شده
  55. M2:1282 خاک بر بادست و بازی می‌کندکژنمایی پرده‌سازی می‌کند
  56. M2:1283 اینک بر کارست بی‌کارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوست
  57. M2:1284 خاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالی‌نژاد
  58. M2:1285 چشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگر
  59. M2:1286 اسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوار
  60. M2:1287 چشم حس اسپست و نور حق سواربی‌سواره اسپ خود ناید به کار
  61. M2:1288 پس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ رد
  62. M2:1289 چشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بی‌چشم شه مضطر بود
  63. M2:1290 چشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرا
  64. M2:1291 نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شود
  65. M2:1292 اسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاه‌راه
  66. M2:1293 سوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبست
  67. M2:1294 نور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بود
  68. M2:1295 نور حسی می‌کشد سوی ثرینور حقش می‌برد سوی علی
  69. M2:1296 زانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شب‌نمیست
  70. M2:1297 لیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکو
  71. M2:1298 نور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگان
  72. M2:1299 چونک نور حس نمی‌بینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشم
  73. M2:1300 نور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیست
  74. M2:1301 این جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیب
  75. M2:1302 گه بلندش می‌کند گاهیش پستگه درستش می‌کند گاهی شکست
  76. M2:1303 گه یمینش می‌برد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خار
  77. M2:1304 دست پنهان و قلم بین خط‌گزاراسپ در جولان و ناپیدا سوار
  78. M2:1305 تیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جان
  79. M2:1306 تیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیست
  80. M2:1307 ما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبق
  81. M2:1308 خشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر را
  82. M2:1309 بوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خون‌آلود از خون تو تر
  83. M2:1310 آنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
  84. M2:1311 ما شکاریم این چنین دامی کراستگوی چوگانیم چوگانی کجاست
  85. M2:1312 می‌درد می‌دوزد این خیاط کومی‌دمد می‌سوزد این نفاط کو
  86. M2:1313 ساعتی کافر کند صدیق راساعتی زاهد کند زندیق را
  87. M2:1314 زانک مُخلِص در خطر باشد ز دامتا ز خود خالص نگردد او تمام
  88. M2:1315 زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدستآن رهد کو در امان ایزدست
  89. M2:1316 آینه خالص نگشت او مُخلِص استمرغ را نگرفته است او مُقنِص است
  90. M2:1317 چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رستدر مقام امن رفت و برد دست
  91. M2:1318 هیچ آیینه دگر آهن نشدهیچ نانی گندم خرمن نشد
  92. M2:1319 هیچ انگوری دگر غوره نشدهیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
  93. M2:1320 پخته گرد و از تَغیُّر دور شورو چو برهان محقق نور شو
  94. M2:1321 چون ز خود رستی همه برهان شدیچونک بنده نیست شد سلطان شدی
  95. M2:1322 ور عیان خواهی صلاح الدین نموددیده‌ها را کرد بینا و گشود
  96. M2:1323 فقر را از چشم و از سیمای اودید هر چشمی که دارد نور هو
  97. M2:1324 شیخ فعالست بی‌آلت چو حقبا مریدان داده بی گفتی سبق
  98. M2:1325 دل به دست او چو موم نرم راممهر او گه ننگ سازد گاه نام
  99. M2:1326 مهر مومش حاکی انگشتریستباز آن نقش نگین حاکی کیست
  100. M2:1327 حاکی اندیشهٔ آن زرگرستسلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
  101. M2:1328 این صدا در کوه دلها بانگ کیستگه پرست از بانگ این کُه گه تهیست
  102. M2:1329 هر کجا هست او حکیمست اوستادبانگ او زین کوه دل خالی مباد
  103. M2:1330 هست کُه کآوا مثنا می‌کندهست کُه کآواز صدتا می‌کند
  104. M2:1331 می‌زهاند کوه از آن آواز و قالصد هزاران چشمهٔ آب زلال
  105. M2:1332 چون ز کُه آن لطف بیرون می‌شودآبها در چشمه‌ها خون می‌شود
  106. M2:1333 زان شهنشاه همایون‌نعل بودکه سراسر طور سینا لعل بود
  107. M2:1334 جان پذیرفت و خرد اجزای کوهما کم از سنگیم آخر ای گروه
  108. M2:1335 نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شودنه بدن از سبزپوشان می‌شود
  109. M2:1336 نی صدای بانگ مشتاقی درونی صفای جرعهٔ ساقی درو
  110. M2:1337 کو حمیت تا ز تیشه وز کلنداین چنین کُه را بکلی بر کنند
  111. M2:1338 بوک بر اجزای او تابد مهیبوک در وی تاب مه یابد رهی
  112. M2:1339 چون قیامت کوهها را برکندبر سر ما سایه کی می‌افکند
  113. M2:1340 این قیامت زان قیامت کی کمستآن قیامت زخم و این چون مرهمست
  114. M2:1341 هر که دید این مرهم از زخم ایمنستهر بدی کین حسن دید او محسنست
  115. M2:1342 ای خنک زشتی که خوبش شد حریفوای گل‌رویی که جفتش شد خریف
  116. M2:1343 نان مرده چون حریف جان شودزنده گردد نان و عین آن شود
  117. M2:1344 هیزم تیره حریف نار شدتیرگی رفت و همه انوار شد
  118. M2:1345 در نمکلان چون خر مرده فتادآن خری و مردگی یکسو نهاد
  119. M2:1346 صبغة الله هست خُم رنگ هوپیسها یک رنگ گردد اندرو
  120. M2:1347 چون در آن خُم افتد و گوییش قُماز طرب گوید منم خُم لا تلم
  121. M2:1348 آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنسترنگ آتش دارد الا آهنست
  122. M2:1349 رنگ آهن محو رنگ آتشستز آتشی می‌لافد و خامش وشست
  123. M2:1350 چون به سرخی گشت همچون زر کانپس انا النارست لافش بی زبان
  124. M2:1351 شد ز رنگ و طبع آتش محتشمگوید او من آتشم من آتشم
  125. M2:1352 آتشم من گر ترا شکیست و ظنآزمون کن دست را بر من بزن
  126. M2:1353 آتشم من بر تو گر شد مشتبهروی خود بر روی من یک‌دم بنه
  127. M2:1354 آدمی چون نور گیرد از خداهست مسجود ملایک ز اجتبا
  128. M2:1355 نیز مسجود کسی کو چون ملکرسته باشد جانش از طغیان و شک
  129. M2:1356 آتش چِه آهن چِه لب ببندریش تَشبیه مُشبه را مخند
  130. M2:1357 پای در دریا منه کم‌گوی از آنبر لب دریا خمش کن لب گزان
  131. M2:1358 گرچه صد چون من ندارد تاب بحرلیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
  132. M2:1359 جان و عقل من فدای بحر بادخونبهای عقل و جان این بحر داد
  133. M2:1360 تا که پایم می‌رود رانم دروچون نماند پا چو بطانم درو
  134. M2:1361 بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترستحلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟
  135. M2:1362 ای تن‌آلوده بگرد حوض گردپاک کی گردد برون حوض مرد
  136. M2:1363 پاک کو از حوض مهجور اوفتاداو ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
  137. M2:1364 پاکی این حوض بی‌پایان بودپاکی اجسام کم میزان بود
  138. M2:1365 زانک دل حوضست لیکن در کمینسوی دریا راه پنهان دارد این
  139. M2:1366 پاکی محدود تو خواهد مددورنه اندر خرج کم گردد عدد
  140. M2:1367 آب گفت آلوده را در من شتابگفت آلوده که دارم شرم از آب
  141. M2:1368 گفت آب این شرم بی من کی رودبی من این آلوده زایل کی شود
  142. M2:1369 ز آب هر آلوده کو پنهان شودالحیاء یمنع الایمان بود
  143. M2:1370 دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شدتن ز آب حوض دلها پاک شد
  144. M2:1371 گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسرهان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر
  145. M2:1372 بحر تن بر بحر دل بر هم زناندر میانشان برزخ لا یبغیان
  146. M2:1373 گر تو باشی راست ور باشی تو کژپیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
  147. M2:1374 پیش شاهان گر خطر باشد به جانلیک نشکیبند ازو با همتان
  148. M2:1375 شاه چون شیرین‌تر از شکر بودجان به شیرینی رود خوشتر بود
  149. M2:1376 ای ملامت‌گر سلامت مر تو راای سلامت‌جو رها کن تو مرا
  150. M2:1377 جان من کوره‌ست با آتش خوشستکوره را این بس که خانهٔ آتشست
  151. M2:1378 همچو کوره عشق را سوزیدنیستهر که او زین کور باشد کوره نیست
  152. M2:1379 برگ بی برگی ترا چون برگ شدجان باقی یافتی و مرگ شد
  153. M2:1380 چون تو را غم شادی افزودن گرفتروضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
  154. M2:1381 آنچ خوف دیگران آن امن تستبط قوی از بحر و مرغ خانه سست
  155. M2:1382 باز دیوانه شدم من ای طبیبباز سودایی شدم من ای حبیب
  156. M2:1383 حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنونهر یکی حلقه دهد دیگر جنون
  157. M2:1384 داد هر حلقه فنونی دیگرستپس مرا هر دم جنونی دیگرست
  158. M2:1385 پس فنون باشد جنون این شد مثلخاصه در زنجیر این میر اجل
  159. M2:1386 آنچنان دیوانگی بگسست بندکه همه دیوانگان پندم دهند