بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون
“원인과 질병, 칼날의 상처에 시선이 미치지 않는 자는 그대의 일에 아즈라일(Azrael)도 오지 않을 것이다. 그대 역시 원인이기 때문이다. 비록 그 원인들보다 더 숨겨져 있을지라도 말이다. 그리고 가끔 그 환자에게는 ‘그는 그대들보다 그에게 더 가까이 있으나 그대들은 보지 못한다(و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون)’는 사실이 숨겨져 있지 않을 수도 있다”라는 응답이 왔다.
- M5:1709 گفت یزدان آنک باشد اصل دانپس ترا کی بیند او اندر میان
- M5:1710 گرچه خویش از عامه پنهان کردهایپیش روشندیدگان هم پردهای
- M5:1711 وانک ایشان را شکر باشد اجلچون نظرشان مست باشد در دول
- M5:1712 تلخ نبود پیش ایشان مرگ تنچون روند از چاه و زندان در چمن
- M5:1713 وا رهیدند از جهان پیچپیچکس نگرید بر فوات هیچ هیچ
- M5:1714 برج زندان را شکست ار کانیایهیچ ازو رنجد دل زندانیای؟
- M5:1715 کای دریغ این سنگ مرمر را شکستتا روان و جان ما از حبس رست
- M5:1716 آن رخام خوب و آن سنگ شریفبرج زندان را بهی بود و الیف
- M5:1717 چون شکستش تا که زندانی برستدست او در جرم این باید شکست
- M5:1718 هیچ زندانی نگوید این فشارجز کسی کز حبس آرَندَش به دار
- M5:1719 تلخ کی باشد کسی را کش بَرَنداز میان زهر ماران سوی قند
- M5:1720 جان مجرد گشته از غوغای تنمیپرد با پر دل بیپای تن
- M5:1721 همچو زندانیِ چَه که اندر شبانخسپد و بیند به خوابْ او گلسِتان
- M5:1722 گوید ای یزدان مرا در تن مبرتا درین گلشن کنم من کرّ و فر
- M5:1723 گویدش یزدان دعا شد مستجابوا مرو؛ واللهُ اعلم بالصواب
- M5:1724 این چنین خوابی ببین چون خوش بودمرگ نادیده به جنت در رود
- M5:1725 هیچ او حسرت خورد بر انتباهبر تن با سلسله در قعر چاه
- M5:1726 مؤمنی آخر در آ در صف رزمکه تو را بر آسمان بودست بزم
- M5:1727 بر امید راه بالا کن قیامهمچو شمعی پیش محراب ای غلام
- M5:1728 اشک میبار و همیسوز از طلبهمچو شمعِ سربریده جمله شب
- M5:1729 لب فرو بند از طعام و از شرابسوی خوان آسمانی کن شتاب
- M5:1730 دم به دم بر آسمان میدار امیددر هوای آسمان رقصان چو بید
- M5:1731 دم به دم از آسمان میآیدتآب و آتش رزق میافزایدت
- M5:1732 گر تو را آنجا بَرد نبود عجبمنگر اندر عجز و بنگر در طلب
- M5:1733 کین طلب در تو گروگان خداستزانک هر طالب به مطلوبی سزاست
- M5:1734 جهد کن تا این طلب افزون شودتا دلت زین چاه تن بیرون شود
- M5:1735 خلق گوید مرد مسکین آن فلانتو بگویی زندهام ای غافلان
- M5:1736 گر تن من همچو تنها خفته استهشت جنت در دلم بشکفته است
- M5:1737 جان چو خفته در گل و نسرین بودچه غمست ار تن در آن سرگین بود
- M5:1738 جان خفته چه خبر دارد ز تنکو به گلشن خفت یا در گولخن
- M5:1739 میزند جان در جهان آبگوننعرهٔ یا لیت قومی یعلمون ❋
- M5:1740 گر نخواهد زیست جان بی این بدنپس فلک ایوان کی خواهد بدن
- M5:1741 گر نخواهد بیبدن جان تو زیستفی السماءِ رزقُکم روزیِ کیست