گنجینهٔ پرسش‌ها · داستان‌ها

قصهٔ کودکان مکتب که معلم را بیمار پنداشتند چیست؟ خیال چگونه واقعیت می‌سازد؟

❋ ❋ ❋

در حکایت دل‌نشین مولانا، کودکان مکتب با همدستی و تلقین پیاپی، معلم تندرست خود را چنان در وهمِ بیماری فرو می‌برند که او سرانجام رنجور در بستر می‌افتد. این داستان تمثیلی عمیق از قدرت شگرف ذهن است که نشان می‌دهد چگونه پندارها و باورهای درونی ما، حتی اگر بی‌پایه باشند، با تکرار و پذیرش جمعی به واقعیتی عینی بدل می‌شوند. در واقع، مولانا تصویر می‌کند که انسان همواره اسیر تصورات خویش است و نیروی خیال M3:1530 می‌تواند مرز میان ذهن و جهان بیرون را فرو بریزد و به وهم‌های ما جامهٔ حقیقت بپوشاند.

❋ ❋ ❋

قدرت خیال در آفرینش واقعیت: تحلیلی بر قصهٔ کودکان مکتب در مثنوی معنوی

پرسش شما به یکی از محوری‌ترین و ژرف‌ترین مباحث در جهان‌بینی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی می‌پردازد: نقش «خیال» و «وهم» در ساختن و پرداختن جهانی که ما آن را «واقعیت» می‌نامیم. این مفهوم، که در سراسر مثنوی و دیوان شمس بازتاب دارد، در حکایت «کودکان مکتب و معلمشان» در دفتر سوم مثنوی به شکلی تمثیلی و درخشان به تصویر کشیده شده است. این داستان، که در ظاهر شرح یک شیطنت کودکانه است، در باطن، رساله‌ای عمیق در باب معرفت‌شناسی، روان‌شناسی و قدرت سازنده و ویرانگر اندیشه است. مولانا از خلال این قصه نشان می‌دهد که چگونه یک انگارهٔ ذهنی، به‌ویژه هنگامی که با تکرار و توافق جمعی تقویت شود، می‌تواند از امری ناموجود، واقعیتی ملموس و عینی بیافریند و مرز میان ذهن و جهان بیرون را درهم بشکند.

در این پژوهش، ابتدا به تحلیل موشکافانهٔ خود داستان و لایه‌های معنایی آن خواهیم پرداخت. سپس، با استناد به ابیات متعدد از شش دفتر مثنوی، مفهوم چندوجهی «خیال» و «وهم» را از منظر مولانا می‌کاویم و وجوه مختلف آن را، از حجابی بر حقیقت تا نردبانی برای رسیدن به آن، بررسی می‌کنیم. در ادامه، به تجلی این مفهوم در فضای شورانگیز دیوان شمس خواهیم پرداخت تا تفاوت نگاه مولانا در دو اثر بزرگش را دریابیم و در نهایت، به یک جمع‌بندی از این مبحث بنیادین در عرفان او دست یابیم.

۱. تحلیل حکایت: ساختن بیماری از وهم

داستان در دفتر سوم مثنوی با شرح حال کودکانی آغاز می‌شود که از جدیت و سخت‌گیری معلم خود به ستوه آمده‌اند و در پی راهی برای رهایی، ولو موقت، از فضای مکتب هستند. این نقطهٔ آغاز، خود کنایه‌ای از وضعیت انسان در جهان است که از «رنج» و «اجتهاد» می‌گریزد و به دنبال فراغت است.

کودکان مکتبی از اوستاد
رنج دیدند از ملال و اجتهاد

M3:1522

مشورت کردند در تعویق کار
تا معلم در فتد در اضطرار

M3:1523

در میان کودکان، یکی که «زیرک‌تر» است، طرحی را پیشنهاد می‌کند که هستهٔ اصلی داستان و بحث مولاناست: همگی متفق شوند که به محض ورود معلم، یک به یک، با حالتی دلسوزانه، از رنگ زرد و سیمای بیمارگونهٔ او بگویند. این نقشه بر دو اصل استوار است: تلقین و تواتر.

آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد
که بگوید اوستا چونی تو زرد

M3:1526

تا چو سی کودک تواتر این خبر
متفق گویند یابد مستقر

M3:1532

مولانا در اینجا به قدرت خبر متواتر اشاره می‌کند که در منطق و فقه نیز یکی از راه‌های ایجاد یقین است. اما در این داستان، تواتر در خدمت ساختن یک «باطل» به صورت «حق» به کار گرفته می‌شود. اینجاست که مولانا هشدار می‌دهد که چگونه یک خیال می‌تواند عاقلی را به جنون بکشاند:

آن خیالش اندکی افزون شود
کز خیالی عاقلی مجنون شود

M3:1530

روز موعود فرا می‌رسد و نقشه به اجرا درمی‌آید. معلم که از سلامت خود آگاه است، در ابتدا سخن کودک اول را «یاوه» می‌خواند و رد می‌کند. اما این انکار، قاطع نیست. مولانا با ظرافتی روان‌شناسانه می‌گوید:

نفی کرد اما غبارِ وهمِ بَد
اندکی اندر دلش ناگاه زد

M3:1552

این «غبار وهم»، بذری است که با سخنان کودکان بعدی آبیاری می‌شود و به تدریج در ذهن معلم ریشه می‌دواند. با هر تأیید جدید، آن وهم اولیه «قوت می‌گیرد» تا جایی که معلم، این بار نه از زبان دیگران، که در درون خود، به بیماری‌اش یقین پیدا می‌کند.

مولانا در اینجا بحث را از سطح داستان فراتر می‌برد و به نمونه‌ای تاریخی و عظیم‌تر اشاره می‌کند: فرعون. او می‌گوید همان‌طور که تلقین کودکان معلم را بیمار کرد، سجده‌ها و تعظیم‌های مردم نیز فرعون را به وهم انداخت و او را به ادعای خدایی کشاند.

سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد

M3:1555

که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی‌شد هیچ سیر

M3:1557

این تمثیل نشان می‌دهد که آفت «وهم»، تنها گریبان یک فرد عادی را نمی‌گیرد، بلکه می‌تواند قدرتمندترین افراد را نیز به تباهی بکشاند. سپس مولانا به تحلیل ریشهٔ این آسیب‌پذیری می‌پردازد و آن را به «عقل جزوی» نسبت می‌دهد که در تاریکی حواس و پندارها محبوس است.

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن
زانک در ظلمات شد او را وطن

M3:1558

برای ملموس کردن قدرت وهم، مولانا مثال شگفت‌انگیزی می‌آورد: راه رفتن بر روی دیوار بلند. اگر راهی به همان عرض بر روی زمین باشد، انسان با اطمینان از آن می‌گذرد، اما همین راه بر بالای دیوار، به دلیل «ترس وهمی»، دل را به لرزه می‌آاندازد و ناممکن می‌نماید.

بر سر دیوار عالی گر روی
گر دو گز عرضش بود کژ می‌شوی

M3:1560

بلک می‌افتی ز لرزهٔ دل به وهم
ترس وهمی را نکو بنگر بفهم

M3:1561

معلم، اکنون اسیر این وهم قدرتمند، به خانه بازمی‌گردد. رویارویی او با همسرش، تقابل دو جهان است: جهان واقعیت عینی که زن آن را نمایندگی می‌کند، و جهان واقعیت ذهنی که معلم در آن غرق شده است. زن با قاطعیت می‌گوید:

گفت زن ای خواجه عیبی نیستت
وهم و ظن لاش بی معنیستت

M3:1570

اما معلم دیگر گوش شنوا ندارد. او واقعیت ساختهٔ وهم را بر حقیقت انکارناپذیر ترجیح می‌دهد و حتی زن را به دشمنی و بی‌مهری متهم می‌کند. سرانجام، خیال بر عین پیروز می‌شود: معلم در بستر بیماری می‌افتد و عملاً بیمار می‌شود.

جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد
آه آه و ناله از وی می‌بزاد

M3:1583

کودکان که در گوشه‌ای از خانه نظاره‌گر موفقیت نقشهٔ خود هستند، با زیرکی مرحلهٔ دوم را اجرا می‌کنند: با بلند خواندن درس، این وهم جدید را به معلم تلقین می‌کنند که صدایشان برای سردرد او مضر است. معلم که اکنون کاملاً تسلیم شده، این را نیز می‌پذیرد و آن‌ها را مرخص می‌کند. داستان با آمدن مادران برای عیادت و تأیید نهایی بیماری معلم به پایان می‌رسد. واقعیتی که از هیچ ساخته شده بود، اکنون توسط همگان پذیرفته شده و به یک امر اجتماعی بدل گشته است.

۲. کاوش در مفهوم «خیال» و «وهم» در مثنوی

این حکایت، دروازه‌ای است برای ورود به جهان‌بینی پیچیدهٔ مولانا دربارهٔ «خیال». این واژه در مثنوی دارای بار معنایی دوگانه و گاه متضاد است. خیال هم سازنده است و هم ویرانگر، هم حجاب است و هم راهنما.

الف) جهان به مثابهٔ خیال

در نگاه کلان مولانا، کل جهان پدیداری، با تمام جنگ‌ها و صلح‌ها، شادی‌ها و غم‌هایش، بر بنیادی از خیال استوار است. این جهان، مانند یک تصویر در آب یا یک رؤیا، واقعیتی درجه دوم دارد که از حقیقتی برتر نشأت گرفته است.

نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان

M1:70

بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان

M1:71

این ابیات بنیادین در دفتر اول، چارچوب نگاه او را مشخص می‌کند. انسان‌ها در این جهان، به دنبال سایه‌ها و خیالاتی می‌دوند که آن‌ها را واقعی می‌پندارند. چشم حسی، خود «خانهٔ خیال» است و کارش این است که امور عدمی و ناپایدار را به صورت هستی و پایدار به ما بنمایاند.

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم
نیست‌ها را هست بیند لاجرم

M2:107

ب) قدرت خیال در ساختن و ویران کردن

همانطور که در داستان معلم دیدیم، خیال نیرویی فعال و تأثیرگذار بر جسم و جان است. این نیرو می‌تواند هم مثبت باشد و هم منفی. یک خیال نیکو و امیدبخش، می‌تواند انسان را فربه و نیرومند سازد، حتی اگر غذای مادی او اندک باشد.

آدمی را فربهی هست از خیال
گر خیالاتش بود صاحب‌جمال

M2:596

تا خیال و فکر خوش بر وی زند
فکر شیرین مرد را فربه کند

M6:289

و برعکس، خیال بد و وهم‌آلود، سرچشمهٔ غم و بیماری است. مولانا تنگنای جهان مادی را نیز به خیال نسبت می‌دهد. جهان عدم، پهناور و بی‌کران است، اما «خیالات» آن را تنگ و غم‌افزا می‌کنند.

تنگ‌تر آمد خیالات از عدم
زان سبب باشد خیال اسباب غم

M1:3103

ج) خیال: پلی به سوی حقیقت یا پرده‌ای بر آن؟

مهم‌ترین وجه بحث مولانا، تمایز میان دو نوع خیال است. او هرگز خیال را به طور مطلق رد نمی‌کند. در نگاه او، خیال می‌تواند نردبانی برای رسیدن به بام حقیقت باشد، به شرطی که سالک در پله‌های نردبان متوقف نشود.

پس مگو جمله خیالست و ضلال
بی‌حقیقت نیست در عالم خیال

M2:2939

این بیت کلیدی نشان می‌دهد که هر خیالی، هرچند دور، ریشه‌ای در یک حقیقت دارد. خیالِ معشوق، خودِ معشوق نیست، اما راهنمایی به سوی اوست. نام‌ها و صفات الهی، در ذهن ما خیالی را برمی‌انگیزند و همین خیال، «دلال وصال» و راهبر ما به سوی اصل است.

از صفت وز نام چه زاید خیال
و آن خیالش هست دلال وصال

M1:3463

اما همین خیال، اگر به آن اصالت داده شود و به جای راهنما، خودِ مقصد پنداشته شود، به بزرگترین حجاب بدل می‌گردد. بسیاری از اختلافات مذهبی و عقیدتی از همین‌جا ناشی می‌شوند که هر گروهی، خیال و پندار خود از حقیقت را عین حقیقت می‌پندارد.

زین خیال ره‌زن راه یقین
گشت هفتاد و دو ملت اهل دین

M5:2653

راه رهایی از این خیال‌های گمراه‌کننده، نور «یقین» است. یقین، همچون عصای موسی، تمام خیال‌های باطل را که ساحران وهم می‌آفرینند، در خود فرو می‌برد.

مر یقین را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خیالی را که زاد

M3:39

۳. تجلی خیال در شوریدگی دیوان شمس

اگر در مثنوی، مولانا با نگاهی حکیمانه و تعلیمی، به تحلیل و کالبدشکافی «خیال» می‌پردازد و نسبت به خطرات آن هشدار می‌دهد، در دیوان شمس، که زبان حال و جذبه است، «خیال» چهره‌ای دیگر می‌یابد. در این وادی، «خیال» تقریباً همیشه «خیالِ یار» یا «خیالِ معشوق» است و نه تنها وهمی باطل نیست، بلکه مقدس‌ترین و واقعی‌ترین پدیده در جهان عاشق است.

خیال معشوق در دیوان، نیرویی کیمیاگر و حیات‌بخش است که جهان را دگرگون می‌کند. حضور این خیال، به جمادات جان می‌بخشد و طبیعت را به رقص وامی‌دارد.

خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شد
درخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده

G2290:8

این خیال، دیگر یک تصویر ذهنی صرف نیست، بلکه تجلی و حضوری از خودِ حقیقت است. از این رو، سجده بر آن رواست، چرا که نماینده و «وزیر» حقیقت است.

خیال روی شه را سجده می‌کن
خیال شه حقیقت را وزیرست

G362:7

در عالم عشق، تمام واقعیت‌های دیگر در برابر «خیالِ او» رنگ می‌بازند و خود به خیالی باطل تبدیل می‌شوند. تنها حقیقت، همان خیالِ یار است.

ای بی‌خیال روی تو جمله حقیقت‌ها خیال
ای بی‌تو جان اندر تنم چون مرده‌ای اندر کفن

G1796:7

این تفاوت نگاه میان مثنوی و دیوان، تفاوت میان زبان «مقام» و زبان «حال» است. مثنوی راه را برای سالک ترسیم می‌کند و او را از افتادن در چاه خیال‌های نفسانی برحذر می‌دارد. اما دیوان از مقام وصول سخن می‌گوید، جایی که خیال عاشق از تمام ناپاکی‌ها زدوده شده و آینه‌ای تمام‌نما برای تجلی معشوق گشته است.

جمع‌بندی نهایی

حکایت کودکان مکتب، بیش از یک داستان ساده، یک آزمایشگاه فکری برای نمایش قدرت ذهن در خلق واقعیت است. مولانا از طریق این تمثیل و صدها بیت دیگر در آثارش، به ما نشان می‌دهد که انسان در جهانی از تصاویر و انگاره‌ها زندگی می‌کند که خود، آگاهانه یا ناآگاهانه، در ساختن آن نقش دارد.

سفر روحانی در مکتب مولانا، سفر پالایش خیال است. این سفر، به معنای نابود کردن قوهٔ خیال نیست، بلکه به معنای گذار از اسارت در خیال‌های متکثر و پراکندهٔ نفسانی به سوی تمرکز بر «خیالِ واحدِ رحمانی» است. سالک می‌آموزد که میان خیالی که از «ظلمات» عقل جزوی برمی‌خیزد و خیالی که پرتوی از «نور» حقیقت است، تمایز قائل شود. او از جهانی که در آن «بر خیالی صلحشان و جنگشان» است، عبور می‌کند تا به عالمی وارد شود که در آن، خیالِ یار، نه حجاب، که خود عین وصال است. در نهایت، هدف، رسیدن به فراسوی هر خیال و تصویری است، به آنجایی که جان، بی‌واسطه، با جانان سخن می‌گوید.


برای مطالعهٔ بیشتر:

برای درک عمیق‌تر این موضوع، مطالعهٔ داستان «پیل آوردن در خانهٔ تاریک» در دفتر سوم مثنوی (بخش ۷۳) پیشنهاد می‌شود. در آن داستان نیز مولانا نشان می‌دهد که چگونه ادراک‌های جزئی و حسی، بدون نوری که کل حقیقت را روشن کند، به خلق تصاویری ناقص و متضاد از یک واقعیت واحد می‌انجامد، که خود نوعی اسارت در خیال است.

شاید بپرسی