گنجینهٔ پرسشها · زیستن
مولانا دربارهٔ همنشین و اثرِ صحبت چه میگوید؟ چرا صحبتِ اهلِ دل اینقدر مهم است؟
مولانا همنشینی را فرآیندی کیمیاگرانه و گریزناپذیر میداند که در آن جانها پنهان و بیصدا از یکدیگر خو میدزدند و همرنگ هم میشوند. مصاحبت با اهل دل از آن رو حیاتی است که دلهای مصفای آنان آینهٔ بازتابدهندهٔ نور حق است و این همرهانِ همدل، مسِ افسردهٔ وجود سالک را به زرِ ناب معنویت بدل میسازند. از این رو، مولانا تأکید میکند که برای رهایی از تیرگی نااهلان باید به آغوشِ پرمهرِ صاحبانِ دل گریخت تا جان به لطفِ این پیوندِ فرخنده شکوفا شود M1:717.
کیمیای صحبت: همنشینی و اثر آن در جهانبینی مولانا
در منظومهٔ فکری و عرفانی مولانا جلالالدین رومی، هیچ اصلی به اندازهٔ «صحبت» و «همنشینی» در تکوین و تحول روحانی سالک نقشآفرین نیست. این مفهوم، که در تار و پود مثنوی معنوی و غزلیات شمس تنیده شده، از یک توصیهٔ سادهٔ اخلاقی فراتر رفته و به یک قانون بنیادین کیهانی بدل میشود. از نگاه مولانا، انسان موجودی سیال و اثرپذیر است که جوهر وجودیاش در کورانِ ارتباط با دیگران گداخته و شکل میگیرد. همنشینی، یک فرآیند کیمیاگرانه است؛ نیرویی که میتواند «مس» وجود را به «زر» ناب تبدیل کند یا بالعکس، گوهری درخشان را به خاکی تیره مبدل سازد. از این رو، انتخاب همنشین، صرفاً یک گزینش اجتماعی نیست، بلکه مهمترین تصمیم وجودی و معنوی در مسیر سلوک است.
مولانا با الحاح و تأکیدی کمنظیر، سالک را به دقت و هوشیاری در این گزینش فرا میخواند. این دعوت، نه از سر مصلحتاندیشی، که برآمده از درک عمیق او از قوانین حاکم بر عالم جان است. او در یکی از مشهورترین غزلیات دیوان شمس، نقشهٔ راه این انتخاب سرنوشتساز را چنین ترسیم میکند:
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارددر این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
G563:1-2
این ابیات، بیانیهای کامل در باب اهمیت همنشینی است. «اهل دل» کسی است که از عالم صورت فراتر رفته و به معنا دست یافته است؛ مصاحبت با او همچون نشستن زیر درختی پرشکوفه و بارور است که طراوت و حیات میبخشد. در مقابل، دیگران به بازاری شلوغ و بیحاصل تشبیه شدهاند که گشتوگذار در آن، جز اتلاف عمر و سرگردانی ثمری ندارد. این پژوهش، به تبیین ابعاد مختلف این اصل بنیادین در آثار مولانا میپردازد.
۱. کیمیای اثر: قانونِ نادیدنیِ همرنگی جانها
اساسیترین پرسش این است که چرا همنشین چنین قدرتی دارد؟ پاسخ مولانا به این پرسش، بر اصلی متافیزیکی استوار است: تأثیرپذیری ارواح از یکدیگر. این اثرگذاری، عمدتاً نه از طریق کلام و استدلال، بلکه در سطحی عمیقتر و ناخودآگاه، از راه «حال» و کیفیت وجودی افراد رخ میدهد. جانها در مجاورت هم، همچون رنگهایی که در هم میآمیزند، به تدریج همرنگ و همخو میشوند.
مولانا در دیوان شمس این قانون را با استعارهای سماوی بیان میکند:
بدان که صحبت جان را همیکند همرنگ
ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
G222:2
همانگونه که ستارگان درخشش و زیبایی خود را از همنشینی با سپهر کسب میکنند، جان آدمی نیز کیفیت خود را از جانی که با او در «صحبت» است، وام میگیرد. این یک فرآیند طبیعی و گریزناپذیر است. در مثنوی، این نفوذ پنهان با تعبیری تکاندهنده به «دزدیدنِ خوی» تشبیه میشود که بر عمق و ناپیدایی این تأثیر صحه میگذارد:
از قرین بیقول و گفت و گوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
M5:2633
فعل «دزدیدن» در این بیت، گویای آن است که این انتقال صفات، بیاجازه و حتی گاهی بیاطلاعِ خودِ فرد صورت میگیرد. دل، به صورت پنهانی، ویژگیهای همنشین را به خود میگیرد. این اصل، هم در جهت کمال و هم در جهت نقص عمل میکند. صحبت با نیکان، فضایل را در دل میرویاند و مصاحبت با بدان، رذایل را. مولانا این قدرت دگرگونساز را به معجزهای تشبیه میکند که خاک بیارزش را به باغ انگور بدل میسازد:
تا شود آن حل به صحبتهای پاک
که به صحبت روید انگوری ز خاک
M3:2066
صحبت «پاک»، گرههای کور درونی را میگشاید و استعدادهای نهفتهٔ وجود را شکوفا میکند. این همان کیمیاگری است که عارفان از آن سخن گفتهاند و ابزار آن، چیزی جز «همنشینی» نیست.
۲. ضرورت راهنما: چرا صحبت «اهل دل» حیاتی است؟
تأکید بیوقفهٔ مولانا بر لزوم یافتن «اهل دل»، «اولیا»، «صدیقان» و «پیران» از کجا نشأت میگیرد؟ از دیدگاه او، این افراد صرفاً انسانهای نیکوکار نیستند؛ آنان آینههای صیقلخوردهای هستند که نور حقیقت را بیواسطه بازمیتابانند. دلهای آنان به سبب تزکیه و رهایی از تعلقات دنیوی، به «محل نظر» خداوند و جایگاه تجلی صفات او بدل شده است. بنابراین، همنشینی با آنان، راهی برای تجربهٔ حضوری نیابتی در پیشگاه حق است.
این آموزه، که از ارکان عرفان عملی است، در مثنوی چنین بیان میشود:
هر که خواهد همنشینی خدا
تا نشیند در حضور اولیا
M2:2162
این بیت در ضمن داستان «وحی خداوند به موسی که چرا به عیادت من نیامدی» آمده است. خداوند در پاسخ به تعجب موسی، میفرماید که من در وجود بندهٔ بیمارم حاضر بودم و عیادت از او، عیادت از من بود. این داستان، مبنای الهیاتیِ نظریهٔ «ولایت» را در عرفان نشان میدهد: خداوند را میتوان در آینهٔ وجودِ دوستانش (اولیا) یافت. از این رو، نشستن در محضر ولیّ، نشستن در حضور خداست.
این حضور، نیازمند آداب و حرمتی ویژه است. سالک باید با تمام وجود به این محضر وارد شود، زیرا دلِ اولیا بر باطنها و نیتها آگاه است:
دل نگه دارید ای بی حاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان
M2:3223
یافتن چنین مصاحبی، یک اتفاق ساده نیست، بلکه «توفیق» و عنایتی الهی است که باید آن را غنیمت شمرد و قدر دانست:
پس غنیمت دار آن توفیق را
چون بیابی صحبت صدیق را
M4:711
«صدیق» کسی است که وجودش تصدیقکنندهٔ حقیقت است. صحبت با او، ایمان متزلزل را به یقینی استوار بدل میکند و سالک را از وسوسههای راه مصون میدارد. این همنشینی، عطا و بخششی دوگانه دارد: هم کمالات معنوی را به سالک میبخشد و هم او را به مقام «فتوت» و جوانمردی میرساند.
همنشین اهل معنی باش تا
هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ
M1:717
۳. زهرِ مهلک: خطر همنشینی با «ناجنس»
به همان اندازه که صحبت نیکان، نوشداروی حیاتبخش است، مصاحبت با «ناجنس» و نااهل، زهری کشنده و ویرانگر است. مولانا در این باره نیز با قاطعیت تمام هشدار میدهد. «ناجنس» کسی است که از سنخ روحانی و عالم معنا بیگانه است. همنشینی با او، حتی اگر در ظاهر دوستانه و دلپذیر باشد، به تدریج نورِ دل را میکُشد و انسان را از اصلِ خویش دور میسازد.
در دیوان شمس، این اصل به صورت یک فرمان قاطع بیان شده است:
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
G2053:1
«عشق» در اینجا معیاری برای سنجشِ «جنس» است. کسی که بویی از عشق نبرده، همنشینی با او حتی برای لحظهای، خطرناک است. مولانا این خطر را با ارجاع به کلام پیامبر (ص) نیز تبیین میکند و نشان میدهد که دشمنیِ یک خردمند، از دوستیِ یک نادان به مراتب بهتر و ایمنتر است:
گفت پیغامبر عداوت از خرد
بهتر از مهری که از جاهل رسد
M2:1877
زیرا دوستی جاهل، از سر هوا و هوس است و بیآنکه خود بداند، انسان را به ورطهٔ هلاکت میکشاند.
اوج هنر مولانا در نمایش فاجعهٔ همنشینی با ناجنس، در داستان تمثیلی «موش و چغز (قورباغه)» در دفتر ششم مثنوی است. موش (نماد موجودی خاکی و زمینی) با چغز (نماد موجودی آبی و اهل стихия دیگر) طرح دوستی میریزند. برای آنکه از هم بیخبر نمانند، پای خود را با رشتهای بلند به یکدیگر میبندند. این پیمانِ دوستی که بر خلاف طبیعت و «جنسیت» طرفین است، سرانجامی تراژیک دارد.
از قضا موشی و چغزی با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
M6:2631
روزی، زاغی گرسنه از آسمان فرود میآید و موش را به منقار میگیرد تا طعمهٔ خود سازد. با به پرواز درآمدن زاغ، موش از زمین کنده میشود و به دنبال او، چغز نیز با آن رشته از آب بیرون کشیده شده و در هوا معلق میماند. مردم با دیدن این صحنهٔ شگفت، که زاغی از آب صید میکند، در حیرت میمانند و چغزِ معلق در هوا فریاد برمیآورد که این سزای کسی است که با غیرِ همجنس خود طرح دوستی بریزد. این داستان، نمادی قدرتمند از سرنوشت سالکی است که خود را به دوستی و رفاقتی میسپارد که با جوهر وجودی او سازگار نیست. این پیوند نامبارک، او را از стихия و زیستبوم اصلیاش (عالم معنا) جدا کرده و در چنگال حوادث روزگار (زاغ) هلاک میسازد.
۴. فراسوی کلام: برتری «همدلی» بر «همزبانی»
نقطهٔ اوج نگاه مولانا به ارتباطات انسانی، در تمایزی است که میان «همزبانی» و «همدلی» قائل میشود. همزبانی، اشتراک در زبانِ گفتاری است، اما همدلی، یگانگی و طنینِ مشترک دلهاست. از دید او، ارتباط حقیقی و تأثیرگذار، نه در سطح زبان، که در ساحتِ دل رخ میدهد.
این بیت مشهور که در دفتر اول مثنوی آمده، چکیدهٔ این نگاه است:
پس زبانِ محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
M1:1213
این بیت در زمینهٔ داستان سلیمان و هدهد بیان میشود، جایی که زبان مشترک میان انسان و پرنده، نه از جنس کلمات، که از جنس درک متقابل و «محرمیت» است. مولانا تأکید میکند که حتی داشتن زبان مشترک، اگر با بیگانگیِ دل همراه باشد، نه تنها پیوند نمیآفریند، بلکه خود به یک زندان بدل میشود:
همزبانی خویشی و پیوندی است
مَرد با نامحرمان چون بندی است
M1:1211
صحبتِ حقیقیِ اهل دل، از جنس «همدلی» است. در چنین محضری، چه بسا سکوت، گویاتر از هزاران کلمه باشد. انتقال معنا و معرفت، از طریق «حال» و فیضانِ حضورِ روحانیِ پیر صورت میگیرد. جوششِ سخن نیز خود نشانهٔ دوستی و همدلی است و آنجا که الفت و یگانگی دلها نیست، زبان نیز بسته میماند:
جوش نطق از دل نشان دوستیست
بستگی نطق از بیالفتیست
M6:2637
بنابراین، جستجو برای همنشین، در واقع جستجو برای یافتن یک «همدل» است؛ کسی که بتوان با او به زبانی ورای کلمات سخن گفت و در آینهٔ وجودش، خودِ حقیقی را بازیافت.
جمعبندی
در مکتب عرفانی مولانا، «صحبت» و «همنشینی» از یک امر فرعی و اجتماعی به یک اصل وجودی و سلوکی بدل میشود. این انتخاب، جهتدهندهٔ اصلیِ مسیر روحانی فرد و تعیینکنندهٔ سرنوشت ابدی اوست. صحبت، نیرویی کیمیاگر است که میتواند جوهر وجود انسان را دگرگون کند. اهمیت حیاتیِ مصاحبت با «اهل دل» و اولیای الهی از آن روست که آنان به مثابه آینههایی شفاف، حضور و صفات حق را منعکس میکنند و همنشینی با ایشان، راهی برای تجربهٔ این حضور است. این ارتباط، که در ساحت «همدلی» و نه صرفاً «همزبانی» رخ میدهد، غذای روح و پادزهر غفلت است. در مقابل، همنشینی با «ناجنس» و بیگانگانِ راه، زهری است که به تدریج جان را تباه کرده و سالک را از اصلِ خویش جدا میسازد. از این رو، اولین و آخرین وصیت مولانا به هر رهروی، این است که در این بازار عطاران عالم، دکانی را برگزیند که در آن «شکر» معرفت و عشق عرضه میشود و از مصاحبت با هر آنکه از این سودا بیخبر است، به شدت پرهیز کند.
برای مطالعهٔ بیشتر:
- برای تأمل در باب ارتباط حقیقی ورای زبان، میتوانید داستان چهار نفر شریک که بر سر انگور نزاع کردند را در دفتر دوم مثنوی مطالعه کنید.
- برای درک عمیقتر نقش پیر به عنوان آینهٔ حق، داستان وحی کردن حق تعالی به موسی در دفتر دوم، بسیار راهگشاست.
شاید بپرسی