گنجینهٔ پرسشها · زیستن
سیر «از جمادی مُردم و نامی شدم» را شرح بده؛ این تکامل به کجا میرسد؟
این سیر شکوهمند، حکایتِ عروجِ گامبهگامِ روح از مرتبهی تاریکِ جماد و گذرِ پویا از مراحلِ نباتی، حیوانی، انسانی و فرشتگی است که در آن، هر مرگ جلوهای از تولدی برتر و کاملتر به شمار میرود M3:3901. این سفرِ بیوقفه در نهایت به اقیانوسِ بیکرانِ «فنای فیالله» و عدمِ حقیقی میرسد؛ مرتبهای فراتر از وهم و اندیشه که در آن، قطرهی وجودِ سالک با رها کردن تمامِ تعینات و منیتها، به دریایِ ذاتِ احدیت پیوسته و به بقایِ جاودان دست مییابد.
با کمال میل و احترام، به تفصیل و تعمق در یکی از محوریترین و شکوهمندترین مفاهیم در اقیانوس اندیشهی مولانا جلالالدین محمد بلخی میپردازیم. ابیاتی که با «از جمادی مردم و نامی شدم» آغاز میشوند، صرفاً یک نظریهی فلسفی یا کلامی نیستند، بلکه چکیدهی یک جهانبینی پویا، یک نقشهی راه برای سلوک روحانی، و سرودی در ستایش «صیرورت» و «شدن» دائمی است. این نگرش، هستی را نه مجموعهای از موجودات ثابت، که یک رودخانهی عظیم و جاری میبیند که در آن هر ذرهای در سفری بیوقفه به سوی اصل خویش در حرکت است.
در این پژوهش، ما این سیر تکاملی را در چند فصل مجزا، با تکیه بر ابیات مثنوی معنوی و پژواکهای آن در دیوان شمس، واکاوی خواهیم کرد تا به پاسخ پرسش بنیادین شما برسیم: این تکامل به کجا میرسد؟
مقدمه: نردبان وجود و صیرورت دائمی
در قلب فلسفهی مولانا، مفهوم «حرکت» و «سفر» قرار دارد. سکون، مترادف با مرگ و نیستی است، در حالی که حیات، در جوش و خروش و تغییر مداوم معنا مییابد. جهان از دید او صحنهی یک استکمال جوهری است؛ یک نردبان عظیم که از حضیض عالم ماده (جمادات) تا اوج لامکان (ذات احدیت) کشیده شده است. در این دیدگاه، «مرگ» مفهومی نسبی پیدا میکند. مرگ، نه پایانی بر هستی، بلکه یک «حمله» یا جهش از یک مرتبهی وجودی به مرتبهای کاملتر و آگاهتر است. هر مردن، در حقیقت، تولدی دوباره در عالمی فراختر است. این ایده، که ریشه در حکمت و عرفان اسلامی دارد، در کلام مولانا به شفافترین و شاعرانهترین شکل ممکن بیان میشود.
این سفر، سفری اجباری (در مراحل اولیه) و سپس اختیاری (در مرتبهی انسانی) است. روح، این مسیر را طی میکند تا از قید تعینات و صورتها رها شده و به بیصورتی و بینهایتیِ اصل خود بازگردد.
فصل اول: مراحل صعود در مثنوی معنوی
شاهبیتهای مورد نظر شما، در دفتر سوم مثنوی و در ضمن داستانی آمده است که در آن، عاشقی، سرزنش ملامتگران را پاسخ میدهد. این بستر داستانی بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد که این نظریهی تکامل، دفاعیهای است بر حقانیت راه عشق که از دید عقل جزوی، نوعی جنون و خودکشی به نظر میرسد. عاشق توضیح میدهد که این «مردنها» و «فنا شدنها» در راه معشوق، در واقع پلههای عروج اوست.
پلهی اول: از جماد به نبات (از سکون به نمو)
سفر از پایینترین پلهی نردبان آغاز میشود: عالم جمادات. این عالم، عالم سکون، بیخبری و تفرقهی محض است. اولین «مرگ»، مرگ این حالت انجماد است تا هستی در مرتبهی «نامی» یا گیاه، که دارای قوهی «نمو» است، ظهور کند.
آمده اول به اقلیم جماد
وز جمادی در نباتی اوفتاد
این گذار، یک جهش کیفی است. سنگ و خاک، با جذب شدن در ریشهی گیاه، «میمیرند» تا حیاتی نوین بیابند. این حیات، اگرچه هنوز ناآگاهانه است، اما از سکون محض فراتر رفته و دارای رشد و تغذیه است. مولانا در دفتر پنجم این حرکت را «از جماد بیخبر» به سوی «نما» (رشد و بالندگی) توصیف میکند:
از جماد بیخبر سوی نما
وز نما سوی حیات و ابتلا
این «بیخبری» جماد، نقطهی صفر آگاهی است و اولین گام تکامل، خروج از این بیخبری است.
پلهی دوم: از نبات به حیوان (از نمو به اراده و حس)
مرحلهی بعدی، «مردن» از حیات نباتی و ورود به عالم حیوانی است. این اتفاق زمانی رخ میدهد که گیاه، خوراک حیوانی میشود و در وجود او هضم میگردد.
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
در اینجا، «بر زدن» به معنای سر برآوردن و ظهور یافتن است. با این مرگ، هستی از مرتبهی رشد صرف، به مرتبهای وارد میشود که دارای «حس»، «حرکت» و «ارادهی جزئی» است. حیوان، برخلاف گیاه، از درد و لذت آگاه است و برای بقای خود تلاش میکند. این سطح جدیدی از آگاهی و اختیار است که در عالم نباتی وجود نداشت.
پلهی سوم: از حیوان به انسان (از غریزه به عقل و روح)
این مهمترین و سرنوشتسازترین گذار در این نردبان است. «مردن» از حیات حیوانی، تولد در عالم انسانی است؛ عالمی که در آن، علاوه بر حواس و غرایز، گوهری الهی به نام «عقل»، «نطق» و «روح» به امانت گذاشته شده است.
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
این بیت، یک استدلال قدرتمند علیه ترس از مرگ است. مولانا میگوید: به گذشتهی خود بنگرید! هر مرگی که تجربه کردهاید، شما را به مرتبهای والاتر رسانده و چیزی از شما «کم» نکرده، بلکه بر شما افزوده است. از جمادی به نبات، از نبات به حیوان و از حیوان به انسان، همواره بر کمالات وجودی افزوده شده است. پس چرا باید از مرگ بعدی، که مرگ کالبد جسمانی است، هراسان باشیم؟ این مرگ نیز، طبق همین منطق، باید دروازهای به سوی عالمی وسیعتر باشد. مقام انسانیت، نقطهای است که موجود، «خلیفة الله» میشود و سفر آگاهانه و اختیاری او برای بازگشت به اصل آغاز میگردد.
فصل دوم: پس از انسان، سفر به کجا میانجامد؟
اگر مقام انسانیت چنین شکوهمند است، آیا مقصد نهایی همین است؟ پاسخ قاطع مولانا «نه» است. توقف در این مرحله، مانند مسافری است که در اولین منزلگاه، شیفتهی زیباییهای آن شده و مقصد اصلی را فراموش کند. در یکی از شورانگیزترین غزلهای دیوان شمس، او به روح انسان هشدار میدهد:
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
ادامهی ابیات دفتر سوم مثنوی، نقشهی راه پس از این مرحله را به دقت ترسیم میکند.
پلهی چهارم: از بشر به ملک (از نفس به فرا-آگاهی)
گام بعدی، «مردن» از محدودیتهای بشری و نفسانی است. این «مرگ» دیگر یک مرگ طبیعی و قهری نیست، بلکه «مرگ اختیاری» (موتوا قبل ان تموتوا) است. سالک باید آگاهانه صفات بشری همچون خشم، شهوت، کبر، حسد و «منیّت» را در خود بمیراند تا بتواند از جاذبهی عالم خاک رها شده و بال و پری ملکوتی بگشاید.
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
«حمله» در اینجا به معنای «بار دیگر» یا «یک جهش دیگر» است. با این جهش، انسان از قید «بشریت» که جنبهی خاکی و نفسانی اوست، رها شده و به صفات «ملکی» و روحانی آراسته میشود. این همان تحولی است که در دیوان شمس نیز به آن اشاره شده است:
چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد
بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد
پلهی پنجم: فراتر از ملک (عبور از عالم صورت)
اما این نیز پایان راه نیست. عالم فرشتگان با تمام پاکی و نورانیتش، هنوز یک «مقام» و یک «صورت» متعین است. روح سالک، که تشنهی وصال به بینهایت است، نمیتواند به این مقام نیز قانع باشد. او باید از این «جو» یا نهر نیز بگذرد، زیرا هر آنچه غیر از ذات الهی است، در نهایت «هالک» و فانی است. مولانا در اینجا به زیبایی به آیه ۸۸ سورهی قصص اشاره میکند:
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
این بیت اوج بلندپروازی روح انسان در عرفان مولوی را نشان میدهد. مقصد، حتی فرشته شدن هم نیست. مقصد، رسیدن به آن «وجه» الهی است که باقی و پایدار است.
فصل سوم: مقصد نهایی: عدم، اقیانوس بیکران هستی
پس اگر مقصد، فراتر از عالم فرشتگان است، چیست؟ مولانا در دو بیت پایانی این بخش، پرده از راز نهایی برمیدارد. مقصد، تبدیل شدن به «چیزی» دیگر نیست، بلکه «هیچ شدن» است.
«آنچ اندر وهم ناید آن شوم»
روح، پس از قربانی کردن مقام ملکی خود، به مرتبهای میرسد که از دایرهی فهم و خیال و وهم بشری بیرون است. این مرتبه را نمیتوان توصیف کرد، زیرا هر توصیفی آن را محدود میکند.
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
این «آن شدن»، همان مقام «فنای فی الله» است. در این مرحله، تمام تعینات، هویتهای فردی و حتی آگاهی از «خود» از میان برمیخیزد. قطره به دریا میپیوندد و دیگر قطره نیست، خودِ دریاست.
سرود بازگشت: «انا الیه راجعون»
این فنا و نیستی، به معنای نابودی مطلق نیست. این «عدم»ی که مولانا از آن سخن میگوید، «عدم محمولی» است نه «عدم مطلق». این همان «کتم عدم» یا خزانهی غیب الهی است که سرچشمهی تمام هستیهاست. بازگشت نهایی نیز به همانجاست. این «عدم»، خود سخن میگوید و سرود بازگشت (آیه ۱۵۶ سورهی بقره) را میخواند.
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
«ارغنون» (ارگ) سازی است که خود صدایی ندارد و صدای آن از دمیدنِ نوازنده است. «عدم» نیز همچون ارغنون، از خود هیچ ندارد و ندای «انا الیه راجعون» که از او برمیخیزد، در واقع نغمهی خودِ حق است که بازگشت همه چیز به سوی او را اعلام میکند.
بنابراین، سیر تکاملی که از جمادی آغاز شد، به «عدم» ختم میشود؛ عدمی که عینِ وجود مطلق است.
فصل چهارم: تمثیلها و تصاویر مکمل
مولانا برای ملموس کردن این سفر معنوی، از تمثیلها و استعارههای گوناگونی بهره میبرد.
نردبان: استعارهی صعود
تصویر «نردبان» یکی از کلیدیترین استعارهها برای این سیر تکاملی است. او در دفتر اول، دو نوع حس را به دو نردبان تشبیه میکند: یکی برای درک دنیا و دیگری برای عروج به آسمان معنا.
حِسّ دنیا نردبان این جهان
حِسّ دینی نردبان آسمان
سفر تکاملی روح، صعود از همین نردبان دینی است. در دفتر ششم نیز «پیر» و راهنمای معنوی را به نردبانی تشبیه میکند که سالک را به آسمان حقیقت میرساند:
پیر باشد نردبان آسمان
تیر پرّان از که گردد؟ از کمان
جوشیدن نخود: تمثیل تکامل از طریق رنج
در دفتر سوم، مولانا تمثیل شگفتانگیزی از جوشیدن نخود در دیگ میآورد که همین فرآیند تکامل را از زاویهای دیگر نشان میدهد. نخود از جوشیدن و زیر و رو شدن در آب داغ شکایت میکند، اما کدبانو (نماد حق) به او پاسخ میدهد که این جوشیدن برای کمال یافتن و تبدیل شدن از یک جماد بیخاصیت به قوتی برای جان انسان است. این رنج، لازمهی عبور از یک مرحله به مرحلهی بالاتر است.
آنچنان کان طعمه شد قوت بشر
از جمادی بر شد و شد جانور
کدبانو به نخود یادآوری میکند که این جوشیدنها تو را از حالت جمادی به عالم نبات و سپس به عالم روح و معنا رسانده است:
در جمادی گفتمی زان میدوی
تا شوی علم و صفات معنوی
این تمثیل نشان میدهد که «رنج» و «ابتلا» در این جهان، همان آتش عشقی است که ناپختگیهای وجود را میسوزاند و آن را برای مراتب بالاتر آماده میکند.
نتیجهگیری: از ذره تا بینهایت
در پاسخ نهایی به پرسش شما، سیر «از جمادی مردم و نامی شدم» به یک «مکان» یا «مقام» متعین ختم نمیشود. این تکامل به فنای کامل در ذات احدیت و بقا یافتن به واسطهی او میرسد. مقصد، «هیچ شدن» است تا «همه چیز» شوی. مقصد، از دست دادن هویت جزئی و فردی برای یافتن هویت کلی و الهی است. این سفر، تحقق کامل وعدهی قرآنی «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» است؛ سفری از او به سوی او. این راهی است که از ذرهی خاک آغاز میشود و تا قلب خورشید حقیقت ادامه مییابد و در نهایت، خود به خورشید تبدیل میشود. این، شکوهمندترین سرنوشتی است که مولانا برای هر ذره از وجود، و به ویژه برای روح انسان، متصور است.
برای تعمق بیشتر در این مباحث، مطالعهی بخشهای زیر از مثنوی پیشنهاد میشود:
- بخش ۱۳۵ دفتر چهارم: اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا
- بخش ۲۰۰ دفتر سوم: عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن او
- بخش ۱۳ دفتر سوم: دعوت باز بطان را از آب به صحرا که در آن نیز به بازگشت همهی اجزا به اصل اشاره میشود.
شاید بپرسی