گنجینهٔ پرسشها · زیستن
مولانا چرا اینهمه از خاموشی میگوید؟ سکوت در مثنوی چه جایگاهی دارد؟
برای مولانا، خاموشی نه صرفاً سکوتِ از سر بیزبانی، بلکه اقیانوسی بیکران از معناست که کلمات در برابر آن چون جویبارهایی محدود جلوه میکنند. سکوت در مثنوی و اندیشه جلالالدین، شرط بنیادین فرونشستن منیت، محرمیّت با غیب و یگانه راه شنیدن ندای حقیقت است. او سراسر کلام خود را نردبانی برای رسیدن به این بام حیرت میداند و سالک را به پیوستن به این دریای ژرف فرا میخواند، چرا که «خامشی بحرست و گفتن همچو جو» M4:2059.
پرسش شما از جایگاه «خاموشی» در جهان مولانا، پرسشی کلیدی و بنیادین است که به قلب تجربهی عرفانی او راه میبرد. شگفتآور است که شاعری با چنین اقیانوسی از کلام، اینچنین مصرانه و پرشور به سکوت و خاموشی فرا میخواند. این تناقضنما، خود دروازهای برای ورود به عمق اندیشهی اوست. برای مولانا، سکوت صرفاً نبودِ کلام نیست، بلکه یک «بودن» است؛ یک حضورِ پرمعنا، یک زبانِ برتر، شرط لازم برای ادراک حقیقت، و مقامی معنوی که کلمات تنها میتوانند همچون سایهای به آن اشاره کنند. در دیوان شمس، او تخلص خود را «خاموش» یا «خمش» برمیگزیند و با این کار، مهر تأییدی بر مرکزیت این مفهوم در هویت شاعرانه و عارفانهاش میزند.
برای درک جامع این مفهوم، میتوان جایگاه سکوت را در مثنوی و دیوان در چند لایهی درهمتنیده و عمیق بررسی کرد.
۱. عالم معنا: دریای خاموشی در برابر جویبار سخن
نقطهی آغاز درک اندیشهی مولانا، تفکیک میان «عالم صورت» و «عالم معنا» است. عالم صورت، جهان کثرت، اشکال، و کلمات است. عالم معنا، جهان وحدت، حقیقت، و سکوت است. کلمات، به ناچار به عالم صورت تعلق دارند و از این رو، ظروفی کوچک و محدودند که گنجایش اقیانوس بیکران حقیقت را ندارند. سخن گفتن مانند رودی است که از این دریا جدا میشود، اما خود دریا نیست. از این رو، مولانا همواره سالک را به جستجوی اصل و سرچشمه، یعنی همان دریای خاموشی، دعوت میکند و از اکتفا به جویبار کلام بر حذر میدارد. این تمثیل را در دفتر چهارم به زیباترین شکل بیان میکند:
خامشی بحرست و گفتن همچو جو
بحر میجوید ترا جو را مجو
M4:2059
در این بیت، «خاموشی» همان «بحر» یا اقیانوس است؛ نمادی از حقیقت مطلق، نامتناهی، و یکپارچه. «گفتن» اما، «جو» یا جویبار است؛ محدود، منشعب، و جدا شده از اصل. پیام شگفتانگیز بیت در مصراع دوم نهفته است: «بحر میجوید ترا». این حقیقت صامت و بیکران است که با جاذبهای الهی، انسان را به سوی خود میکشد. وظیفهی سالک، دل سپردن به این جاذبه است، نه دویدن به دنبال جویبارهای کوچک و پراکندهی کلام («جو را مجو»).
این تقابل در جای دیگری، سخن را به «غبار» تشبیه میکند که مانع دیدن است. برای شفافیت و رؤیت، باید این غبار فرو بنشیند، و این فرونشستن، همان تمرین خاموشی است:
گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار
مدّتی خاموش خو کن، هوشدار
M1:583
مولانا میان کلامی که از «مغز» (عقل جزئی و ذهن استدلالی) برمیآید و شهودی که در «مغزِ جان» (گوهر روح) حاصل میشود، تمایز قائل است. سخن، محصول و «دخل» مغز است، اما در سکوت است که روح، صدها جلوه و تجلی مییابد:
این سخن در سینه دخل مغزهاست
در خموشی مغز جان را صد نماست
M5:1174
۲. سکوت، زبان حق و شرط شنیدن
یکی از عمیقترین ابعاد خاموشی در اندیشهی مولانا، فراهم کردن فضایی برای شنیدن کلام حق است. تا زمانی که انسان از هیاهوی «خود» و کلام خود پر باشد، صدایی از عالم غیب به گوش جانش نخواهد رسید. سکوت، خالی کردن درون از صدای نفس و منیت است تا خداوند خود، زبان و گویایی انسان شود. این مفهوم در داستان مشهور «منازعت چهار کس جهت انگور» به اوج خود میرسد. یک فارس، یک عرب، یک ترک و یک رومی بر سر خرید میوهای نزاع میکنند. فارسی میگوید «انگور» میخواهم، عرب «عنب»، ترک «اوزوم» و رومی «استافیل». نزاع آنها از کثرت نامها و زبانهاست، در حالی که مراد همگی یک چیز است. عارفی صاحبسر از راه میرسد و با سکوت و عمل، حقیقت واحد را بر ایشان آشکار میکند. مولانا در این داستان، از زبان آن عارف میگوید:
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
M2:3701
فعل امر «انصتوا» (خاموش شوید و گوش فرا دهید) مستقیماً از آیهی ۲۰۴ سورهی اعراف وام گرفته شده است: «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ». مولانا این دستور را از شنیدن قرآن به کل تجربهی معنوی تعمیم میدهد. خاموشی، یک مراقبهی فعال و پذیرنده است که زمینهی دریافت رحمت الهی را فراهم میکند. این سکوت، جاذبهای قدرتمند برای عنایت حق است. کلام و چونوچرا کردن، نشانهی بیماری روح و دوری از سرچشمه است، در حالی که صبر و سکوت، خود عامل کشش و جذب فیض است:
صبر و خاموشی جذوب رحمتست
وین نشان جستن نشان علتست
M3:2725
«جذوب» واژهای کلیدی است که به معنای بسیار جذبکننده و دارای قوهی مغناطیسی است. سکوت، نه یک انفعال، که یک عمل قدرتمند معنوی برای جذب رحمت است.
۳. خاموشی، سپری از حکمت در برابر جاهلان
مولانا، عارفی واقعبین است و به جنبهی عملی و اجتماعی سکوت نیز توجهی ویژه دارد. در بسیاری از موارد، سخن گفتن با کسانی که آمادگی فهم یا پذیرش حقیقت را ندارند، کاری بیهوده و حتی زیانبار است. «احمق» در زبان مولانا، نه لزوماً فردی کمهوش، بلکه کسی است که در حجاب صورت مانده و از درک معنا عاجز است. بحث با چنین فردی، تنها او را در انکار و جدل خود راسختر میکند. در چنین شرایطی، سکوت بهترین پاسخ و خردمندانهترین واکنش است:
پس خموشی به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سکوت
M4:3293
سکوت در اینجا، نه از سر عجز، که از اوج دانایی است. عارف میداند که برخی معانی را نمیتوان و نباید به قالب کلمات درآورد و به هر گوشی سپرد. خاموشی، سپری است برای محافظت از گوهر معنا در برابر کسانی که قدر آن را نمیدانند. مولانا از درازگویی بیهوده بیزار است و آن را نشانهی دور افتادن از اصل میداند:
چون جواب احمق آمد خامشی
این درازی در سخن چون میکشی
M4:1485
۴. خاموشی، عرصهی فنای «من»
در قلب عرفان مولانا، مفهوم «فنا» یا نیستی خودِ پنداری قرار دارد. سرچشمهی اصلی کلام، «من» است؛ نفسی که میخواهد خود را از طریق گفتار ابراز و اثبات کند. بنابراین، تمرین سکوت، تمرین مرگ اختیاری و فنای این «من» است. با خاموش شدن صدای نفس، صدای حق شنیده میشود. در آن ساحت برتر، دیگر تمایزات دوگانهای که زاییدهی «من» هستند، از میان برمیخیزد:
آستانه و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو، آن طرف کان یار ماست؟
M1:1790
در عالم معنا، دیگر تفاوتی میان «آستانه» و «صدر» (بالا و پایین) نیست. در محضر یار، دوگانگی «ما» و «من» رنگ میبازد. این رهایی از زندان ضمایر، همان آزادی حقیقی روح است:
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
M1:1791
و این مسیر به وحدت مطلق ختم میشود، جایی که تمام کثرتها در یگانگی حق محو میشوند. این محو شدن، همان سکوت نهایی است:
مرد و زن چون یک شود آن یک توی
چونک یکها محو شد آنک توی
M1:1792
۵. تجلی خاموشی در دیوان شمس: زبان بیزبانی
اگر مثنوی بیشتر به شرح و تعلیم این معانی میپردازد، دیوان شمس عرصهی تجلی و تجربهی بیواسطهی آن است. مولانا در پایان بسیاری از غزلهای شورانگیز خود، با آوردن تخلص «خاموش»، گویی خواننده را از اوج غلیان کلمات، به سرچشمهی اصلی آن یعنی سکوت پرتاب میکند. این «خاموش» امضای عارفی است که میداند هر آنچه گفته، تنها سایهای از آن تجربهی وصفناپذیر است.
در دیوان، خاموشی خود یک زبان است، زبانی رساتر از هر گفتاری. این سکوت، تهی و خالی نیست، بلکه سرشار از معناست؛ عالمی که در آن هزاران پیام و بیان نهفته است:
خمش کن خمش کن که در خامشی است
هزاران زبان و هزاران بیان
G2089:9
این زبان بیزبانی، از حلاوت هر کلامی شیرینتر است، چرا که حاصل شهود مستقیم حقیقت است، نه توصیف آن. از این رو، مولانا ما را به سوزاندن «عبارت» و درگذشتن از «اشارت» برای رسیدن به اصل دعوت میکند:
خاموش که خاموشی بهتر ز عسلنوشی
درسوز عبارت را بگذار اشارت را
G75:8
این خاموشی، ظرفیت و قابلیتی در سالک ایجاد میکند که او را محرم اسرار الهی میسازد. سکوت، خود یک جاذبه برای کشف رازهاست:
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه میخور
زیرا که چون خموشی اسرار میکشانی
G2940:13
در نهایت، کلام حقیقی آن است که از اعماق ضمیر و جانِ خاموش برآید، نه از سطح ذهن پرگو. حاکم اصلی بر بساط سخن، باید همان سکوت باطنی باشد:
خاموش اگر توانی بیحرف گو معانی
تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد
G839:14
جمعبندی نهایی
در نظام فکری مولانا، خاموشی یک مفهوم چندوجهی، پویا و مرکزی است. این سکوت، صرفاً یک توصیهی اخلاقی برای کمگویی نیست، بلکه یک رکن اساسی در هستیشناسی و سلوک عرفانی است. خاموشی، دریای معناست که سخن، جویباری از آن است. خاموشی، شرط لازم برای شنیدن ندای حق و جذب رحمت اوست. خاموشی، حکمت عملی در مواجهه با جهان و جاهلان است. و در نهایت، خاموشی، مقام فنای «من» و بقای «او»ست.
تمام ۲۶,۰۰۰ بیت مثنوی و هزاران بیت دیوان، در نهایت، دعوتی است طولانی و پر از قصه و تمثیل برای رسیدن به این سکوت متعالی. مولانا با کلمات، ما را به فراسوی کلمات رهنمون میشود. سخن او نردبانی است که باید از آن بالا رفت، اما هدف، رسیدن به بام است؛ بام حیرت و سکوت در برابر آفتاب حقیقت. آنگاه که به بام رسیدی، دیگر نیازی به نردبان نیست.
برای تعمق بیشتر در این باب، مطالعهی داستان «منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را» در دفتر دوم نیز پیشنهاد میشود. این داستان به روشنی نشان میدهد که چگونه کثرت نامها و زبانها (کلام) باعث نزاع میشود و تنها یک عارف که به وحدت و حقیقت صامت ورای کلمات دست یافته، میتواند آن را حل کند.
شاید بپرسی