گنجینهٔ پرسشها · زیستن
نگاه مولانا به مرگ چیست و چرا از آن نمیترسد؟
در نگاه پرمهر و عرفانی مولانا، مرگ نه پایانی تیرهوتار، که دریچهای شکوهمند رو به تکامل روح و وصال ابدی با معشوق است. او از مرگ نمیهراسد؛ چرا که با چشیدن طعم مرگ اختیاری، جان خویش را از قفس تن رهانیده و میداند که این تبدل نورانی هرگز چیزی از حقیقت انسان نمیکاهد M3:3901. در این چشمانداز دلانگیز، مرگ آینهای است که زیبایی درون سالک را بازمیتاباند و او را به آغوش موطن اصلیاش بازمیگرداند.
در منظومه فکری و عرفانی مولانا جلالالدین محمد بلخی، «مرگ» یکی از پربسامدترین و در عین حال دگرگونشدهترین مفاهیم است. او با نگاهی ژرف و هستیشناسانه، این مفهوم هولانگیز را از جایگاه یک پایان تراژیک و نیستی مطلق، به یک سرآغاز شکوهمند، یک دروازهٔ وصال، و یک مرحلهٔ ضروری در سیر تکاملی روح ارتقا میدهد. برای مولانا، ترس از مرگ نه نشانهای از عقل و احتیاط، که حاصل غفلت از حقیقتِ حیات و بیگانگی با خویشتنِ خویش است. او از مرگ نمیهراسد، زیرا آن را نه یک واقعهٔ بیرونی، که یک حقیقت درونی و آزموده شده میبیند. این نگرش ریشهای و چندلایه، بر ستونهای استواری بنا شده است که در این مجال به تفصیل به هر یک از آنها خواهیم پرداخت.
۱. مرگ، نه فنا بلکه بقا و تبدل (Transformation, Not Annihilation)
بنیادیترین اصل در جهانبینی مولانا، بازتعریف ماهیت مرگ است. در نگاه او، مرگ هرگز به معنای نابودی و پایان نیست، بلکه صرفاً یک «تبدّل» و تغییر صورت است؛ گذاری از یک مرتبهٔ محدود وجود به مرتبهای گشودهتر و عالیتر. این مرگ، نه فرورفتن در تاریکی گور، که برآمدن در روشنایی بیکران نور است.
نه چنان مرگی که در گوری روی
مرگ تبدیلی که در نوری روی
M6:739
این بیت کلیدی، مرگ را از یک رویداد فیزیکی به یک فرآیند متافیزیکی بدل میکند. «گور» نماد جهان مادی، محدودیت، و کالبد جسمانی است، در حالی که «نور» نمایندهٔ عالم معنا، حقیقت محض، و حیات الهی است. پس مرگ، رها شدن از قفس تن و پرواز به سوی اصل نورانی خویش است.
این ایدهٔ تکاملی در یکی از مشهورترین فرازهای مثنوی به اوج خود میرسد. مولانا با ترسیم یک سیر صعودی شگفتانگیز، نشان میدهد که «مردن» در هر مرحله، شرط لازم برای «شدن» و تولد در مرحلهای والاتر بوده است. این یک قانون کیهانی است که از پستترین مراتب هستی تا عالیترین درجات روحانی جریان دارد.
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
M3:3900مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
M3:3901
در این ابیات، مولانا تاریخ تکاملی روح را روایت میکند. «مردن از جمادی» و «گیاه (نامی) شدن»، «مردن از گیاهی» و «حیوان شدن»، و سرانجام «مردن از حیوانی» و «انسان شدن»، همگی پلههای یک نردبان بودهاند. هر «مرگ» در واقع یک «ارتقاء» بوده و چیزی از ما «کم» نکرده، بلکه بر ما افزوده است. با این استدلال قدرتمند، او نتیجه میگیرد که مرگ پیش رو نیز از همین قانون پیروی میکند. چرا باید از مرگی ترسید که خود، دروازهٔ عبور از مقام انسانی و پیوستن به عالم فرشتگان و فراتر از آن است؟ ترس در این چشمانداز، منطق خود را از دست میدهد. این نگاه در دیوان شمس نیز با بیانی دیگر تکرار میشود:
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
G2594:1
اینجا مرگاندیشی برای کسی که به «جان باقی» و «نور خدا» در درون خود آگاه است، امری عبث شمرده میشود. گور، که جایگاه جسم فانی است، نمیتواند روح باقی را که از نور خداست، در خود جای دهد.
۲. مرگ، وصال معشوق و «شب عروسی» (Union with the Beloved)
اگر بنیاد فلسفیِ نترسیدن از مرگ، درک آن به مثابهٔ تبدل و تکامل است، بنیاد عاطفی و عرفانی آن، دیدن مرگ به چشم «وصال» است. برای عارفی چون مولانا که جانش از آتش عشق به مبدأ هستی شعلهور است، این جهان با تمام زیباییهایش، زندان فراق و حجاب دیدار است. مرگ، لحظهٔ دریدن این حجاب و رسیدن بیواسطه به معشوق ازلی است. به همین دلیل است که او روز مرگ خود را «شب عُرس» یا «شب عروسی» نامید؛ جشنی برای پیوند ابدی با یار.
این نگاه شادمانه و celebratory به مرگ، به ویژه در غزلیات شورانگیز دیوان شمس، که زبان حالِ بیتابیهای عاشقانهٔ اوست، به زیباترین شکل متجلی میشود. در یکی از مشهورترین غزلهایش، او حاضران در تشییع جنازهٔ خود را از سوگواری بر حذر میدارد و به ایشان یادآوری میکند که این لحظه، اوج کامروایی و ملاقات است، نه پایان و جدایی.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
G911:1جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
G911:3
برای عاشق، «فراق» حقیقی، همین زندگی در دوری از معشوق است و «وصال» حقیقی، لحظهٔ مرگ. از این منظر، مرگ نه تنها ترسناک نیست، بلکه شیرین و گواراست؛ آب حیاتی است که عطش جان را فرومینشاند.
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
G633:8
در «کیش عشق»، ترس جایی ندارد، زیرا عاشق، تمام هستی خود را پیشاپیش فدای معشوق کرده است. او قربانیای است که مشتاقانه به سوی قربانگاه میرود.
ترس مویی نیست اندر پیش عشق
جمله قربانند اندر کیش عشق
M5:2182
بنابراین، آنچه در چشم دیگران «ماتم» است، در چشم عارف «شادی» است. این دو نگاه متفاوت، از دو جهانبینی متفاوت برمیخیزد: یکی جهان را اصل میداند و دیگری آن را زندان.
مرگ ما شادی و ملاقاتست
گر تو را ماتمست رو زین جا
G246:6
۳. «بمیرید پیش از آنکه بمیرید» - مرگ اختیاری (Voluntary Death)
مولانا برای غلبه بر ترس از مرگ، راهکاری عملی و روحانی ارائه میدهد که برگرفته از حدیث نبوی «موتوا قبل ان تموتوا» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید) است. این «مردنِ پیش از مرگ»، که از آن به «مرگ اختیاری» یا «مرگ ارادی» تعبیر میشود، ستون فقرات سلوک عرفانی است. این مرگ، به معنای کشتنِ نَفس امّاره، رها کردن تعلقات دنیوی، و فنا شدن در اراده و صفات حق است.
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
M4:2269
«امنیت» حاصل از این مرگ اختیاری، از آن روست که سالک پیش از آنکه مرگِ جبری چیزی را از او بستاند، خود داوطلبانه آن را رها کرده است. کسی که از «خودی» خود مرده و با «حق» زنده شده باشد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. مرگ جسمانی برای او تنها پوست انداختن است، نه جان دادن. او پیش از این، طعم حیات جاودان را در همین دنیا چشیده است.
و آنک مردن پیش او شد فتح باب
سارعوا آید مرورا در خطاب
M3:3435
برای چنین کسی، مرگ «فتح باب» یا گشایش درهاست و خطاب قرآنی «سارعوا الی مغفرة من ربکم» (بشتابید به سوی آمرزش پروردگارتان) او را به سوی این گشایش فرا میخواند. در مقابل، کسی که به زندگی مادی چسبیده، مرگ را «هلاکت» میبیند و آیهٔ «لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة» (خود را به دست خویش به هلاکت میندازید) را سپر خود میکند.
آنک مردن پیش چشمش تهلکهست
امر لا تلقوا بگیرد او به دست
M3:3434
شیرینی این مرگ اختیاری را تنها کسانی درک میکنند که آن را چشیدهاند. از نظر دیگران که در قید حیات نفسانی خود اسیرند، این سخن قابل فهم نیست.
پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر است
مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان
G1935:5
در اینجا «مُرده» همان سالکی است که مرگ اختیاری را تجربه کرده و «زندگان» کسانی هستند که هنوز در حیات نفسانی به سر میبرند.
۴. ترس از مرگ، ترس از خود (The Psychology of Fear)
مولانا با نگاهی روانشناسانه و بسیار مدرن، ریشهٔ ترس از مرگ را به درون خود فرد بازمیگرداند. او معتقد است که ما از خودِ «مرگ» به عنوان یک پدیدهٔ طبیعی نمیترسیم؛ ما از مواجهه با «خویشتن» در آینهٔ شفاف و بیگذشت مرگ میهراسیم. مرگ، لحظهای است که تمام نقابها فرو میافتد و ما با حقیقتِ عریانِ آنچه بودهایم و کردهایم، روبرو میشویم.
آنک میترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
M3:3441روی زشت تست نه رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
M3:3442
این دو بیت از تکاندهندهترین ابیات مثنوی در این باب است. مولانا به صراحت میگوید که چهرهٔ مرگ زشت نیست؛ این چهرهٔ زشتِ «خودِ» ماست که در آن منعکس میشود و ما را به وحشت میاندازد. او با تمثیلی درخشان، جان انسان را به درختی تشبیه میکند و مرگ را به برگی که از آن فرو میافتد. افتادن برگ یک فرآیند طبیعی است. ترس از آن، ناشی از وضعیت خودِ درخت است. اگر درختِ جان ما سرسبز، پربار و مستقیم باشد، خزانش نیز بخشی از زیبایی چرخهٔ حیات است. اما اگر درختی خشک، کج و بیثمر باشیم، هر نسیمی که بوزد و برگی را فرو اندازد، ما را از برملا شدن پوکی و زشتیمان به هراس میافکند.
بنابراین، راه غلبه بر ترس از مرگ، نه در انکار آن، که در اصلاح و زیباسازی «درخت جان» است. کسی که زندگی پاک و عاشقانهای داشته باشد، از مواجهه با حقیقت خود در آینهٔ مرگ، باکی ندارد.
۵. مرگ در چشم عارف (The Gnostic's View)
برای عارف، کسی که به معرفت حق رسیده و از مراحل پیشین عبور کرده است، مرگ دیگر نه یک تبدل تکاملی، نه یک وصال پرشور، و نه یک مواجههٔ روانشناسانه است؛ بلکه یک نسیم لطیف و خوشبوست که او را به آرامی به وطن اصلیاش بازمیگرداند.
همچنین بادِ اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسیم یوسفان
M1:866
«نسیم یوسفان» اشاره به داستان حضرت یعقوب دارد که بوی پیراهن پسر گمشدهاش، یوسف را از فرسنگها دورتر استشمام کرد و این بو، مژدهٔ وصال و پایان سالها رنج و کوری بود. مرگ برای عارف نیز چنین حالتی دارد: مژدهٔ شیرین بازگشت به اصل و پایان غربت در این دنیا.
وقتی کراهت و بیزاری از مرگ از میان برود، دیگر آن پدیده را نمیتوان «مرگ» نامید. آنچه باقی میماند، تنها «صورت» مرگ است و در باطن، یک جابجایی و «نقل مکان» ساده است.
چون کراهت رفت آن خود مرگ نیست
صورت مرگست و نقلان کردنیست
M3:4611
نتیجهگیری
در جهانبینی جامع مولانا، مرگ پدیدهای چندوجهی است که چهرهاش بسته به نگاه بیننده تغییر میکند. برای انسان غافل، پایانی هولناک و مواجهه با زشتیهای درون است. اما برای سالک راه حق، پلهای در نردبان تکامل روحانی است؛ برای عاشق بیقرار، شب وصال و عروسی با معشوق است؛ و برای عارف واصل، نسیمی دلانگیز است که او را به وطن بازمیگرداند.
مولانا از مرگ نمیترسد، زیرا او پیش از مرگ جبری، مرگ اختیاری را زیسته است. او با کشتنِ نَفس و تعلقات، به حیات جاودان عشق دست یافته و دریافته است که روح، گوهری است که در صدف تن نمیگنجد. از این منظر، ترس از مرگ، یک سوءتفاهم بزرگ دربارهٔ چیستی «زندگی» است. کسی که حقیقت زندگی را در پیوند با ابدیت درک کند، مرگ را نه نقطهٔ پایان، که تنها یک ویرگول در جملهٔ بیکران هستی خواهد دید.
برای تعمق بیشتر در این موضوع، مطالعهٔ غزل شماره ۹۱۱ از دیوان شمس که به تفصیل به این موضوع میپردازد، و همچنین بخش ۱۸۷ از دفتر سوم مثنوی، پیشنهاد میشود.
شاید بپرسی