گنجینهٔ پرسشها · اندیشه و ایمان
ابلیس و شیطان در مثنوی چه چهرهای دارند؟ آیا فقط دشمناند؟
ابلیس در نگاه گرم و جستوجوگر مولانا در مثنوی، بسیار فراتر از یک دشمن بیرونی و ساده است؛ او آینهای تمامنما برای خودشناسی، تجسمی از نفس اماره و ابزاری ظریف در کارگاه نظام آفرینش است. او با یکی دانستن ماهیت نفس و شیطان M3:4052، میدان مبارزه را به درون جان انسان میکشاند تا سالک دریابد که فریبهای شیطان، در حقیقت بازتابی از خواهشهای پنهان خود اوست. این چهرهٔ چندلایه در نهایت نه یک شر مطلق، بلکه محکِ عیار آدمیان برای گذار از زیرکیِ نفسانی به ساحت بیکران عشق است.
چهرهٔ ابلیس در مثنوی معنوی: پژوهشی در باب دشمنی، نفس و حکمت الهی
پرسش از ماهیت ابلیس و شیطان در مثنوی، پرسشی است که ما را به قلب الهیات، روانشناسی و عرفان در اندیشهٔ مولانا جلالالدین محمد بلخی میبرد. آیا او صرفاً یک دشمن بیرونی، یک شر مطلق و یک اغواگر ساده است که انسان را به گناه فرامیخواند؟ یا مولانا، همچون دیگر مفاهیم کلیدی، این چهرهٔ کهنالگویی را نیز در کارگاه معنایی خود بازآفرینی کرده و ابعاد روانشناختی، فلسفی و عرفانی نوینی به آن بخشیده است؟
پاسخ به این پرسش، در یک کلام، منفی است. ابلیس در مثنوی بسیار فراتر از یک دشمن ساده است؛ او آینهای برای خودشناسی، تجسمی از نفس اماره، ابزاری پیچیده در کارگاه خلقت، و حتی در لحظاتی، یک متکلم و عارف جدلی است که پیچیدهترین مسائل الهی را به زبان میآورد. او یک شخصیت تخت و تکبعدی نیست، بلکه حضوری چندوجهی و پویا دارد که در هر دفتر و در هر حکایت، نقابی نو بر چهره میزند.
این پژوهش میکوشد تا با تکیه بر ابیات مثنوی و اشاراتی از دیوان شمس، این چهرهٔ چندلایه را بکاود و نشان دهد که چگونه مولانا از یک شخصیت داستانی-قرآنی، یک ابزار قدرتمند برای تشریح مراتب نفس، مکرهای پنهان ذهن، و حکمتهای غامض الهی میسازد. ما این چهرهها را در چهار ساحت اصلی بررسی خواهیم کرد: ابلیس به مثابه کهنالگوی طغیان، ابلیس به مثابه دشمن درونی یا نفس، ابلیس در کارگاه الهی و مناظرهٔ شگفتانگیزش با معاویه، و سرانجام، ابلیس در ساحت وجد و عشق در دیوان شمس.
۱. چهرهٔ نخست: ابلیس، کهنالگوی طغیان
در لایهٔ نخست و آشناتر، مولانا تصویری کاملاً منطبق بر روایت قرآنی و سنت اسلامی از ابلیس ارائه میدهد. او موجودی است که در اثر سه گناه بنیادین—کبر، حسد، و جدل—از درگاه الهی رانده شد. این سه ویژگی، سنگ بنای شخصیت شیطانی در مثنوی را تشکیل میدهند.
الف) گناه بنیادین: کبر و صورتبینی
گناه اصلی ابلیس، سرپیچی از فرمان سجده بر آدم است که از کبر و خودبرتربینی نشأت میگیرد. این خودبینی در عبارت قرآنی «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» (من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گِل آفریدی) تبلور مییابد. مولانا این ادعا را نه صرفاً یک گناه تاریخی متعلق به ابلیس، بلکه یک «علت» یا بیماری روانی میداند که ریشه در نفس هر مخلوقی دارد:
علت ابلیس انا خیری بُدست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
M1:3224
واژهٔ «علت» در اینجا کلیدی است؛ مولانا طغیان ابلیس را نه یک انتخاب عقلانی، بلکه محصول یک بیماری روحی میبیند. بیماریِ دیدن خود به عنوان محور و معیار، و برتر دانستن خویش از دیگری. این «من بهترم» همان ویروسی است که روابط انسانی را مسموم میکند و انسان را از دیدن حقیقت بازمیدارد.
خطای بنیادین ابلیس، خطای «صورتبینی» و غفلت از «معنی» بود. او در قیاس خود با آدم، تنها به عناصر ظاهری و مادی—آتش و خاک—توجه کرد. او آتش را که لطیفتر و برتر به نظر میرسید، بر خاک که نماد پستی و کثافت است، ترجیح داد. اما از آن حقیقت بزرگ غافل ماند که در آن کالبد خاکی، روح الهی و «علم الاسماء» دمیده شده بود. این نگاه قشری و مادی، که از دیدن جانِ معنا در صورتِ ماده عاجز است، سرچشمهٔ لعنت ابدی او شد:
تو همان دیدی که ابلیس لعین
گفت من از آتشم آدم ز طین
M3:2299
این بیت، خطاب به سالک یا هر انسانی است که در قضاوتهای خود دچار همین خطای ابلیسی میشود و انسانها را بر اساس ظاهر، نژاد، ثروت یا مقام میسنجد و از گوهر انسانی و روح خدایی در آنان غافل میماند.
ب) انگیزهٔ ویرانگر: حسد
دومین ویژگی برجستهٔ ابلیس در این چهره، «حسد» است. او تاب دیدن کرامت و مقام آدم به عنوان خلیفهٔ الهی را نداشت. این حسادت، نیرویی ویرانگر است که نه تنها دیگری را هدف میگیرد، بلکه در نهایت خودِ حسود را نابود میکند. مولانا تأکید میکند که حسد، افراطیترین و بارزترین صفت ابلیس است و همین صفت، او را به ورطهٔ هلاکت کشاند:
ور حسد گیرد ترا در رَه گلو
در حسد ابلیس را باشد غُلو
M1:434
تعبیر «گلو گرفتن» حسد، تصویری قدرتمند از خفهکننده بودن این رذیلهٔ اخلاقی است. حسد، راه نفس کشیدن روح را میبندد. «غلو» یا زیادهروی ابلیس در حسد، او را به جایی رساند که حتی به حکمت الهی نیز معترض شد. در بیتی دیگر، مولانا این خودویرانگری حسد را با صراحت بیشتری بیان میکند:
کمترین خوشان به زشتی آن حسد
آن حسد که گردن ابلیس زد
M4:2673
تصویر «گردن زدن»، حسد را به یک جلاد درونی تبدیل میکند که پیش از هر کس، صاحب خود را قربانی میکند. ابلیس قربانی حسادت خویش شد.
ج) دو راهی پس از گناه: «ظلمنا» در برابر «اغویتنی»
وجه سوم این چهرهٔ سنتی، که از نظر عرفانی و اخلاقی بسیار حائز اهمیت است، روش مواجههٔ آدم و ابلیس با گناه خویش است. هر دو لغزیدند؛ آدم از شجرهٔ ممنوعه خورد و ابلیس از فرمان سجده سرپیچی کرد. اما تفاوت بنیادین در واکنش آنها پس از گناه بود. آدم، مسئولیت لغزش خود را پذیرفت و با تضرع به درگاه خداوند روی آورد و گفت: «رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا» (پروردگارا، ما بر خود ستم کردیم). او گناه را به «نفس» خود نسبت داد. اما ابلیس، در حرکتی سرشار از کبر و فرافکنی، گناه خود را به خداوند نسبت داد و گفت: «فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي» (پس به سبب آنکه مرا گمراه کردی).
مولانا این تفاوت ظریف را مرز میان انسانیت و شیطنت، و کلید توبه و طغیان میداند:
گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنیگفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
M1:1494-1495
آدم با پذیرش مسئولیت، راه بازگشت و رحمت را بر خود گشود، اما ابلیس با نسبت دادن گمراهی خود به خدا، در را به روی خود بست و در طغیان خود ماندگار شد. این دو رویکرد، دو الگوی ابدی برای انسان در مواجهه با خطاهایش هستند: راه آدمی که به توبه و رشد میانجامد، و راه شیطانی که به توجیه، سرسختی و سقوط بیشتر ختم میشود.
۲. چهرهٔ دوم: دشمن درون؛ یگانگی ابلیس و نفس
مولانا در نگاهی عمیقتر و روانشناختی، از ابلیس به عنوان یک دشمن بیرونی صرف، عبور میکند و او را با «نفس اماره»—آن وجه سرکش و حیوانی وجود انسان—یکی میداند. در این دیدگاه، مبارزه با شیطان، در حقیقت، مبارزهای درونی با امیال، کبر، شهوات و خودبینیهای انسان است. شیطان بیرونی، تنها بازتاب و تجسمی از این دشمن خانگی است. این یکی از مهمترین آموزههای مثنوی است که میدان نبرد را از بیرون به درون منتقل میکند.
نفس و شیطان هر دو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنمودهاند
M3:4052
این بیت، یک گزارهٔ کلیدی است. «یک تن بودن» به معنای وحدت ماهوی است. نفس و شیطان دو نام برای یک واقعیت هستند که در دو جلوه یا «صورت» خود را نشان میدهند: یکی به صورت وسوسههای درونی (نفس) و دیگری به صورت اغوای بیرونی (شیطان). مولانا در بیتی دیگر بر این قدمت و اصالت این یگانگی تأکید میکند:
نفس و شیطان بوده ز اول واحدی
بوده آدم را عدو و حاسدی
M3:3197
با این دیدگاه، لعنت فرستادن بر ابلیسِ بیرونی، بدون توجه به «تلبیس» و فریبکاری نفسِ درونی، کاری عبث و نوعی خودفریبی است. مولانا با لحنی تند و بیدارگر، خواننده را به خودنگری فرامیخواند و او را از سرزنش کردن یک دشمن خارجی برای خطاهای خود برحذر میدارد:
بیگنه لعنت کنی ابلیس را
چون نبینی از خود آن تلبیس رانیست از ابلیس، از تست ای غوی
که چو روبه سوی دنبه میروی
M2:2725-2726
این ابیات، شاهکاری از تحلیل روانشناختی است. مولانا میگوید مشکل اصلی، وجود دام (ابلیس) نیست، بلکه میل درونی توست که تو را به سوی آن میکشاند. او از تصویر آشنای «روباه و دنبه» استفاده میکند. دنبه (نماد شهوات و لذایذ دنیوی) در سبزهزار (نماد فریبندگی دنیا) قرار داده شده است. این یک دام است. اما آنچه روباه (انسان) را به سوی دام میکشاند، نه فریبندگی دام، بلکه «میل به دنبه» در درون خود اوست. این میل، چشم عقل را کور میکند و قدرت تشخیص را از بین میبرد. بنابراین، مقصر اصلی نه ابلیس، که آن «نفس» لگامگسیختهای است که به سوی هر لذتی میشتابد.
در این منظر، شیطان نه یک موجود مستقل، که نام دیگرِ آن کشش ویرانگر درونی است. هر انسانی که در برابر حق عصیان کند و بر دیگران از روی حسد کینه ورزد، خود به یک شیطان تبدیل میشود:
هر که او عصیان کند شیطان شود
که حسود دولت نیکان شود
M5:1179
این نگاه، مسئولیت کامل را به دوش انسان میگذارد و راه هرگونه فرافکنی را میبندد. جهاد با شیطان، همان جهاد اکبر با نفس است.
۳. چهرهٔ سوم: ابلیس در کارگاه الهی؛ مناظره با معاویه
اوج پیچیدگی، ظرافت و عمق نگاه مولانا به ابلیس، در داستان بلند و شگفتانگیز «بیدار کردن ابلیس معاویه را برای نماز» در دفتر دوم مثنوی آشکار میشود. این داستان که چندین بخش را به خود اختصاص داده (M2:2608 تا M2:2797)، یک شاهکار درام الهیاتی است که در آن ابلیس نه به عنوان یک وسوسهگر ساده، بلکه به عنوان یک متکلم، فیلسوف و عارفی جدلی ظاهر میشود که استدلالهایی تکاندهنده برای حقانیت نقش خود در عالم ارائه میدهد.
الف) مقدمه: یک خیرخواهی مشکوک
داستان از آنجا آغاز میشود که معاویه در قصر خود خفته است و ناگهان توسط مردی ناشناس برای نماز صبح بیدار میشود. معاویه با تعجب درمییابد که آن مرد، خود ابلیس است. اولین پرسش معاویه، پرسشی منطقی است: تو که کارَت گمراه کردن است، چرا مرا به کار خیری چون نماز دعوت میکنی؟ این پارادوکس، صحنه را برای یکی از عمیقترین مناظرههای مثنوی آماده میکند.
ب) دفاعیهٔ نخست: عاشق مطرود
ابلیس در اولین دفاعیهٔ خود، چهرهای تراژیک و عاشقانه از خود به نمایش میگذارد. او ادعا میکند که این کار خیر، یادگار دوران فرشتگی و عبادت خالصانهٔ اوست و «مهر اول» هرگز از دل بیرون نمیرود. او خود را عاشقی میداند که هرچند به ظاهر مطرود و مغضوب است، اما در باطن همچنان به لطف و عشق ازلی خداوند چشم دوخته است:
گفت ما اول فرشته بودهایم
راه طاعت را بجان پیمودهایمپیشهٔ اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود
M2:2621-2623
او حتی گناه خود (ترک سجده) را نه از روی انکار و جحود، بلکه از «حسد» برآمده از عشق تفسیر میکند؛ غیرتی که تاب دیدن رقیب (آدم) در محضر دوست (خدا) را نداشت. او ادعا میکند که حتی در این بلای لعنت نیز، لذت یاد او را میچشد و تسلیم تقدیر اوست:
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحوددر بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
M2:2651, M2:2651
این استدلال، بسیار زیرکانه و فریبنده است. ابلیس خود را نه یک یاغی، بلکه یک قربانی عشق معرفی میکند. این چهره، نمایندهٔ تمام توجیههای عرفانینمایی است که گناهان را در پوششی زیبا از مفاهیم بلند پنهان میکنند.
ج) دفاعیهٔ دوم: محکِ حق
وقتی معاویه این توجیهات را رد میکند، ابلیس به لایهٔ عمیقتری از استدلال پناه میبرد و خود را ابزار و کارگزار خداوند در نظام آفرینش معرفی میکند. او ادعا میکند که «محک» یا سنگ محک برای آزمودن انسانهاست. وظیفهٔ او تمیز دادن نیک از بد، مؤمن از منافق، و طلای خالص از قلب است:
گفت ابلیسش گشای این عقد را
من محکم قلب را و نقد را
M2:2676
در این دیدگاه، وجود شر (ابلیس) برای آشکار شدن خیر (انبیا) ضروری است. او خود را به آینهای تشبیه میکند که زشتی و زیبایی را تنها بازمیتاباند، نه آنکه آنها را خلق کند:
خوب را من زشت سازم رب نهام
زشت را و خوب را آیینهام
M2:2691
اینجا ابلیس در مقام یک فیلسوف، مسئلهٔ شر را در الهیات مطرح میکند و برای وجود خود یک کارکرد مثبت در طرح کلی الهی تعریف میکند. او میگوید من باغبان عالمم؛ درختان میوهدار (مؤمنان) را پرورش میدهم و شاخههای خشک (کافران) را میبرم تا باغ هستی پاکیزه شود. این پیچیدهترین و خطرناکترین چهرهٔ ابلیس است، زیرا با استفاده از مفاهیم درست (حکمت الهی در وجود شر)، قصد فریب و توجیه خود را دارد.
د) اقرار نهایی: مکر در دلِ مکر
معاویه، با هوشیاری که از نور ایمان سرچشمه میگیرد، فریب این استدلالهای زیرکانه را نمیخورد. او میداند که «به حجت بر نیاید با بلیس» و از خدا یاری میجوید. او با پافشاری و استقامت، ابلیس را در تنگنا قرار میدهد تا حقیقت را بگوید. سرانجام، ابلیس از بن دندان اعتراف میکند که نیت واقعیاش از بیدار کردن معاویه، محروم کردن او از یک خیر بسیار بزرگتر بوده است.
او فاش میکند که اگر نماز معاویه قضا میشد، او از حسرت و اندوه، آهی چنان سوزناک از دل میکشید که ارزش آن نزد خداوند، از صدها نماز بیسوز و گداز بیشتر بود. ابلیس از حسادت، تاب دیدن آن مقام معنوی را که از دلشکستگی و نیاز حاصل میشود، نداشت:
از غبین و درد رفتی اشکها
از دو چشم تو مثال مشکهاآن غبین و درد بودی صد نماز
کو نماز و کو فروغ آن نیازآن تاسف و آن فغان و آن نیاز
درگذشتی از دو صد ذکر و نماز
M2:2773-2775, M2:2787
این نقطه، اوج داستان و اوج نگاه مولانا به مکرهای شیطان است. مکر نهایی شیطان، دعوت به یک «خیر کوچک» برای بازداشتن از یک «خیر بزرگ» است. او سالک را به عبادت ظاهری و صوری مشغول میکند تا از سوز و گداز و نیاز و دلشکستگی که جوهر عبودیت است، بازدارد. معاویه در پایان به این حقیقت پی میبرد:
تو مرا در خیر زان میخواندی
تا مرا از خیر بهتر راندی
M2:2797
این داستان نشان میدهد که ابلیس در نگاه مولانا، دشمنی است که در چندین لایه عمل میکند و خطرناکترین چهرهٔ او، نه چهرهٔ دعوتکننده به گناه، بلکه چهرهٔ خیرخواه و مصلحی است که انسان را از کمال بازمیدارد. او نماد «زیرکی» است، در حالی که راه نجات، راه «عشق» است:
داند او کو نیکبخت و محرمست
زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست
M4:1400
۴. چهرهٔ چهارم: ابلیس در ساحت وجد و سماع
در دیوان شمس، که زبان حال و شوریدگی است، چهرهٔ ابلیس کمتر مورد تحلیل داستانی و روانشناختی قرار میگیرد، اما اشارات گذرا، همان عمق نگاه مثنوی را در زبانی دیگر بازتاب میدهد. در این ساحت، گناه ابلیس یک خطای متافیزیکی و معرفتی است: خطای «جدابینی».
ابلیس نظر جدا جدا داشت
پنداشت که ما ز حق جداییم
G1576:7
از منظر وحدت وجود، بزرگترین گناه، دیدن کثرت و جدایی در جایی است که وحدت حاکم است. ابلیس نتوانست نور حق را در مظهر آدم ببیند. او آدم را «جدا» از حق پنداشت و لذا از سجده بر او—که سجده بر مظهر حق بود—سر باز زد. این «نظر جدا جدا»، ریشهٔ هر شرک و کفری است.
و در اوج امید به رحمت فراگیر الهی و در لحظات غلبهٔ حال و وجد، مولانا تصویری چنان رادیکال ارائه میدهد که در آن، تمام تضادها در نور عشق الهی حل میشوند. او حتی «مسلمان شدن ابلیس» را به عنوان نمادی از دگرگونی نهایی و غلبهٔ مطلق عشق بر کفر و طغیان، به تصویر میکشد:
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
G82:16
این بیت را نباید یک گزارهٔ کلامی یا فقهی دانست. این یک بیان شاعرانه از اوج تجربهٔ وحدت است. در آن مقام، «نفس شیطانی» (اسلم شیطانی) به «نفس ربانی» تبدیل میشود. این نهایت تحول و کیمیاگری عشق است که مس وجود را به طلا تبدیل میکند و حتی ابلیس را—که نماد سرکشی است—تسلیم و «مسلمان» میسازد. این بیت، چشمانداز نهایی عرفان مولاناست: پیروزی بیقید و شرط عشق و رحمت بر تمام اضداد.
جمعبندی: از زیرکی تا عشق
پس در پاسخ به پرسش نخستین، باید گفت ابلیس در جهانبینی مولانا هرگز «فقط» یک دشمن نیست. او هستهٔ اصلی شر، کبر و حسد است، اما کارکرد او در درام وجودی انسان بسیار فراتر از این است. او:
- کهنالگوی ازلی کبر و صورتبینی است که به عنوان یک درس عبرت همیشگی در برابر انسان قرار دارد تا از خطای او بیاموزد.
- تجسم بیرونی نفس امارهٔ خود ماست و مبارزه با او، در حقیقت، یک جهاد اکبر درونی برای تزکیهٔ نفس و مهار امیال است.
- ابزاری پیچیده در دست تقدیر الهی است که همچون «محک»، اصالت مدعیان را میآزماید و خوب را از بد جدا میکند، و وجودش برای تحقق خیر در عالم ضروری است.
- دشمنی است که مکر او لایهلایه است و خطرناکترین فریب او، نه دعوت به شر آشکار، بلکه دعوت به خیر کوچک برای بازداشتن از خیر بزرگتر است.
مولانا با پرداختن به شخصیت ابلیس، بیش از آنکه به شیطانشناسی بپردازد، به «انسانشناسی» و «خودشناسی» میپردازد. ابلیس آینهای است که مولانا در برابر ما میگذارد تا «ابلیسِ درون» خود، یعنی نفس مبتلا به «علتِ انا خیری» را بشناسیم و از «زیرکی» او به «عشق» آدم پناه ببریم.
برای مطالعهٔ عمیقتر این نگاه پیچیده و چندلایه، خواندن کامل داستان شگفتانگیز مناظرهٔ معاویه و ابلیس در دفتر دوم مثنوی، که در این پژوهش به تفصیل بررسی شد، بسیار راهگشا و ضروری است.
شاید بپرسی
- جبر و اختیار در مثنوی؛ مولانا سرانجام کدام را میپذیرد؟
- «چون قضا آید شود دانش به خواب» — دربارهٔ قضا و ناتوانی عقل چه میگوید؟
- مولانا دربارهٔ دعا و مستجاب نشدنش چه میگوید؟
- چرا مولانا با دینِ تقلیدی سرِ ستیز دارد؟ فرق تقلید و تحقیق چیست؟
- چرا «پای استدلالیان چوبین بود»؟ مولانا به جای استدلال چه مینشاند؟