گنجینهٔ پرسش‌ها · اندیشه و ایمان

جبر و اختیار در مثنوی؛ مولانا سرانجام کدام را می‌پذیرد؟

❋ ❋ ❋

مولانا پاسخ به این دوگانهٔ دیرین را در گزینش یکی بر دیگری خلاصه نمی‌کند، بلکه با فرارفتن از ثنویتِ کلامی، راه نهایی را در «جبرِ عشق» می‌جوید. او در ساحت شریعت و رفتار اخلاقی، با قاطعیت از اختیار دفاع می‌کند تا راه بر مسئولیت‌پذیری انسان گشوده بماند، اما در اوج طریقت، کمالِ اختیار را در تسلیمِ عاشقانه به ارادهٔ حق می‌بیند. در این مرتبهٔ متعالی است که جبر دیگر بند و زندان نیست، بلکه به تعبیر زیبای او پر و بالِ پروازِ روح می‌گردد M6:1441.

❋ ❋ ❋

جبر و اختیار در مثنوی: پژوهشی در مراتب وجود و تعالی از ثنویت

مسئلهٔ «جبر و اختیار» یکی از دیرپاترین و ژرف‌ترین مباحث در تاریخ تفکر بشری و به‌ویژه در جهان اسلام است که از سپیده‌دم کلام و فلسفه تا به امروز، اندیشمندان را به خود مشغول داشته است. در این میان، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، نه در جایگاه یک متکلم که در پی اثبات عقیده‌ای جزمی است و نه چون فیلسوفی که می‌خواهد نظامی منطقی و سازگار بنا کند، بلکه به مثابه یک مرشد روحانی و عارفی تجربه‌گرا با این پرسش روبرو می‌شود. از این رو، پاسخ او در مثنوی معنوی و دیوان شمس، یک «آری» یا «نه» قاطع به یکی از دو سوی این دوگانگی نیست. مولانا با کاوش در لایه‌های تو در توی وجود انسان و مراتب سلوک، نشان می‌دهد که «جبر» و «اختیار» مفاهیمی ثابت و مطلق نیستند، بلکه معنای آن‌ها بسته به مقام و مرتبهٔ وجودی سالک دگرگون می‌شود. او در نهایت، راه حل را نه در گزینش یکی بر دیگری، که در تعالی از این ثنویت و رسیدن به مقامی معرفی می‌کند که در آن، این پرسش خود موضوعیتش را از دست می‌دهد.

برای فهم دقیق و جامع این نگاه پیچیده، باید اندیشهٔ مولانا را در سه سطح متمایز اما مرتبط به هم بررسی کرد:
۱. سطح شریعت و تکلیف: در این مرتبه، مولانا با قاطعیت تمام از «اختیار» به عنوان سنگ بنای مسئولیت‌پذیری انسان و اساس امر و نهی الهی دفاع می‌کند.
۲. سطح طریقت و معرفت: در این وادی، از منظر قدرت مطلق الهی و شهود عارفانه، «جبر» به مثابه درک فاعلیت تامهٔ حق، چهره می‌نماید.
۳. سطح حقیقت و عشق: در این اوج، دوگانگی‌ها رنگ می‌بازند و مولانا از «جبرِ عشق» سخن می‌گوید؛ مقامی که در آن، نهایتِ اختیار، تسلیمِ عاشقانه به اختیار معشوق است و این خود، عین آزادی است.

این پژوهش، با تکیه بر ابیات مثنوی و دیوان شمس، این سه سطح را به تفصیل می‌کاود تا نشان دهد که پاسخ مولانا به این پرسش، یک آموزهٔ نظری نیست، بلکه ترسیم یک مسیر تحول روحانی است.


بخش اول: «اختیارست اختیارست اختیار»؛ اختیار، بنیان شریعت و تکلیف

در لایهٔ نخست و در مواجهه با انسان در اجتماع، مولانا مدافع سرسخت اختیار است. او به خوبی آگاه است که انکار اختیار، راه را بر هرگونه مسئولیت اخلاقی، نظام حقوقی و معنای تکلیف شرعی می‌بندد. از این رو، بخش بزرگی از استدلال‌های او در مثنوی، به ویژه در دفتر پنجم، به ردّ دیدگاه جبریونی اختصاص دارد که از قضا و قدر الهی به عنوان سپری برای توجیه کاهلی‌ها و گناهان خود استفاده می‌کنند. مولانا برای اثبات اختیار، به جای براهین پیچیدهٔ فلسفی، به روشن‌ترین و درونی‌ترین تجارب انسانی استناد می‌کند.

۱. شاهد وجدانی: انکارناپذیری حس درونی انتخاب

نخستین و قوی‌ترین دلیل مولانا، رجوع به «حس» و «درک وجدانی» است. او معتقد است که هر انسانی در عمق وجود خود، این توانایی بر انتخاب را به وضوح لمس می‌کند و انکار این حس بدیهی، نوعی سفسطه و خودفریبی است.

اختیاری هست ما را بی‌گمان
حس را منکر نتانی شد عیان
M5:2961

در این بیت، مولانا با کلمهٔ «بی‌گمان» هرگونه تردیدی را کنار می‌زند و دلیل خود را نه بر عقل نظری، که بر «حس» استوار می‌کند. این «حس»، همان تجربهٔ مستقیم و بی‌واسطهٔ آگاهی ما از توانایی خودمان است. انکار آن، مانند انکار روشنایی روز در هنگام ظهر است. این حس در لحظات تردید، تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی برای آینده، خود را آشکار می‌سازد:

این که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیارست ای صنم
M5:3018

عملِ اندیشیدن به آینده و سنجیدن گزینه‌های مختلف («این کنم یا آن کنم»)، خود بهترین گواه بر وجود اختیار است. اگر ما مجبور بودیم، این تردید و مشاورهٔ درونی بی‌معنا بود. اما نیرومندترین شاهد وجدانی، احساس «پشیمانی» پس از ارتکاب یک خطاست. این احساس، گواهی خودِ روح است علیه خودش، که اذعان می‌کند می‌توانست راه دیگری را برگزیند.

وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی
M5:3019

پشیمانی، نه تنها دلیلی بر اختیار گذشته است، بلکه خود راهنمایی («مهتدی») برای انتخاب‌های آینده است. این حس تلخ، ما را به سوی اصلاح هدایت می‌کند و این خود مبتنی بر این باور است که ما توانایی تغییر مسیر را داریم.

۲. منطق تکلیف: امر و نهی الهی خطاب به موجودی مختار

دلیل دیگر مولانا، ساختار خود دین و قرآن است. تمام نظام «امر و نهی»، «وعده و وعید»، و «ثواب و عقاب» بر این پیش‌فرض استوار است که مخاطب آن‌ها موجودی دارای اراده و توانایی انتخاب است. در غیر این صورت، تکلیف کردن به موجودی مجبور، کاری عبث و به دور از حکمت و عدالت الهی خواهد بود.

امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب
نیست جز مختار را ای پاک‌جیب
M5:2967

مولانا با برشمردن مفاهیمی چون فرمان (امر)، بازداشتن (نهی)، خشم خداوند، پاداش (تشریف) و سرزنش (عتیب)، نتیجه می‌گیرد که این‌ها همگی تنها برای یک فاعل «مختار» معنا دارند. امر کردن به سنگ یا چوب برای انجام کاری، نشانهٔ بی‌خردی است، چه رسد به خداوند حکیم.

جمله قران امر و نهیست و وعید
امر کردن سنگ مرمر را کی دید
M5:3020

او با این تشبیه ساده و کوبنده، نشان می‌دهد که پذیرش جبر، در حقیقت به معنای زیر سؤال بردن حکمت کل قرآن است.

۳. حکایات ابطال جبر: آزمون عملی مدعیان

مولانا برای آنکه سستی و ریاکارانه بودن استدلال جبر را در عرصهٔ عمل نشان دهد، به زبان تمثیل و حکایت روی می‌آورد. این حکایات، به ویژه در دفتر پنجم، به شکلی درخشان نشان می‌دهند که چگونه مدعیان جبر، هرگاه منافع خودشان به خطر می‌افتد، به اولین مدافعان اختیار و مسئولیت تبدیل می‌شوند.

مشهورترین این داستان‌ها، حکایت مردی است که بالای درخت خرما رفته و میوه‌ها را بر زمین می‌ریزد. وقتی صاحب باغ سر می‌رسد و او را بازخواست می‌کند، مرد با لحنی عارف‌مآبانه پاسخ می‌دهد:

گفت از باغ خدا بندهٔ خدا
گر خورد خرما که حق کردش عطا
عامیانه چه ملامت می‌کنی
بخل بر خوان خداوند غنی
M5:3073-3074

او عمل خود را به خدا نسبت می‌دهد و صاحب باغ را به دلیل بخل ورزیدن بر «خوان الهی» سرزنش می‌کند. پاسخ صاحب باغ، یک آزمون عملی است. او به غلامش دستور می‌دهد تا این «بندهٔ خدا» را با «رسن خدا» به «درخت خدا» ببندد و با «چوب خدا» بر پشت و ساقش بزند. مرد دزد فریاد برمی‌آورد که چرا بی‌گناهی را می‌زنی؟ و صاحب باغ با همان منطق جبری پاسخ می‌دهد:

گفت از چوب خدا این بنده‌اش
می‌زند بر پشت دیگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او
من غلام و آلت فرمان او
M5:3078-3079

این تجربهٔ دردناک، حجاب سفسطه را از پیش چشم دزد برمی‌دارد و او را به حقیقتی که در وجدان خود نیز می‌دانست، معترف می‌سازد:

گفت توبه کردم از جبر ای عیار
اختیارست اختیارست اختیار
M5:3080

تکرار سه‌گانهٔ «اختیار» در این بیت، نقطهٔ اوج این حکایت و تأکید قاطع مولانا بر این اصل در زندگی روزمره است.

مولانا حتی این استدلال را به عالم حیوانات نیز می‌کشاند. او اشاره می‌کند که حتی یک سگ یا شتر نیز میان فاعل حقیقی و ابزار فعل تمایز قائل است. اگر سنگی به سگی بزنید، او به شما حمله می‌کند، نه به سنگ. این درک غریزی، گواه آن است که فاعلیت و اختیار، حقیقتی است که حتی در مراتب پایین‌تر حیات نیز قابل مشاهده است.

عقل حیوانی چو دانست اختیار
این مگو ای عقل انسان شرم دار
M5:3048

بنابراین، در سطح نخست، مولانا با تمام قوا از اختیار دفاع می‌کند و آن را شرط لازم برای انسان بودن، مسئولیت‌پذیری و پیمودن هرگونه راه معنوی می‌داند.


بخش دوم: «جبر را ایشان شناسند ای پسر»؛ جبر، شهود عارفان و قدرت مطلق الهی

با وجود دفاع مستحکم از اختیار در مقام شریعت، مولانا در مرتبه‌ای بالاتر و از منظری کاملاً متفاوت، به مسئله می‌نگرد. این منظر، دیدگاه عارف و سالکی است که از سطح کثرات عبور کرده و به شهود وحدت فاعلیت حق نائل آمده است. «جبر» در این مقام، نه یک آموزهٔ کلامی برای توجیه گناه، بلکه یک «کشف» و «شهود» روحانی است.

۱. بصیرت خواص: جبری که دیدنی است، نه گفتنی

مولانا بلافاصله تأکید می‌کند که این درک از جبر، همگانی نیست و ادعای آن از سوی هر کسی پذیرفته نیست. این حقیقتی است که تنها بر «اهل بصیرت» آشکار می‌شود.

جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر
M1:1472

کلیدواژه در این بیت «بصر» (بینایی) است که در مقابل «نظر» (دیدگاه عقلی) قرار می‌گیرد. این جبر، یک دیدگاه فلسفی نیست، بلکه یک «دیدن» است؛ دیدن اینکه در پس پردهٔ اسباب و علل، تنها یک فاعل حقیقی وجود دارد. از این رو، سخن گفتن از آن برای کسی که به این مقام نرسیده، خطرناک و گمراه‌کننده است. تجربهٔ اینان از جبر و اختیار، کیفیتی کاملاً متفاوت دارد:

اختیار و جبر ایشان دیگرست
قطره‌ها اندر صدفها گوهرست
M1:1474

همان‌طور که قطرهٔ باران پس از ورود به صدف، ماهیتش دگرگون شده و به گوهری گرانبها بدل می‌شود، ارادهٔ جزئی عارف نیز در اقیانوس ارادهٔ الهی، تبدیل به امری متعالی می‌گردد. او دیگر از خود اراده‌ای مستقل ندارد؛ ارادهٔ او همان ارادهٔ حق شده است.

۲. تمثیل‌ها: قلم، و ساز

برای تقریب این معنای دشوار به ذهن، مولانا از تمثیل‌های گوناگونی بهره می‌برد. او انسان را به ابزاری در دست هنرمند تشبیه می‌کند. ما همچون ساز در دست نوازنده، یا قلم در دست نویسنده، یا مهره‌های شطرنج در دست بازیکن هستیم. صدا از چنگ است، اما از زخمهٔ نوازنده است. حرکت از مهره است، اما از اندیشهٔ بازیکن است.

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی
زاری از ما نه تو زاری می‌کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات
بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات
M1:604-606

این ابیات، مقام «فنای در افعال» را توصیف می‌کنند. در این مقام، عارف خود را تنها یک واسطه و ابزار برای تجلی فعل الهی می‌بیند. این «جبر»، احساسی از اسارت و بیچارگی به همراه ندارد، بلکه سرشار از لذت تسلیم و یگانگی با فاعل حقیقی است. این درک، نه تنها مسئولیت را از دوش عارف برنمی‌دارد، بلکه او را به دقیق‌ترین و لطیف‌ترین شکل ممکن، مسئول و هماهنگ با ارادهٔ کل هستی می‌سازد.


بخش سوم: «جبر هم زندان و بند کاهلان»؛ جبر عشق، عین اختیار

نقطهٔ اوج و شاهکار اندیشهٔ مولانا در این مسئله، ارائهٔ راه حلی است که از این دوگانگی فراتر می‌رود. او نشان می‌دهد که «جبر» دو چهره دارد: یکی جبرِ نفس که بهانهٔ کاهلی است، و دیگری جبرِ عشق که نهایتِ کمال و آزادی است. مسیر سلوک، سفری است از اختیارِ جزئی به سوی این جبرِ متعالی.

۱. دو گونه جبر: زندان تن‌آسانان و بالِ کاملان

این تمایز بنیادین، در یکی از درخشان‌ترین ابیات مثنوی، به شکلی موجز و قدرتمند بیان شده است:

جبر باشد پر و بال کاملان
جبر هم زندان و بند کاهلان
M6:1441

جبر کاهلان: این همان جبری است که مولانا در بخش اول با آن مبارزه می‌کند. این پناهگاهی است برای نفس تن‌پرور که نمی‌خواهد رنج مجاهده و مسئولیت را بر خود هموار کند. این جبر، انسان را در «زندان» عادت‌ها و «بند» تقدیر کورکورانه اسیر می‌کند و هرگونه امکان رشد و پرواز را از او سلب می‌کند. این جبر، توجیه‌گر سکون و تباهی است.

جبر کاملان: اما جبر عارفان و انسان‌های کامل، از جنسی دیگر است. این، «جبرِ عشق» است. نیروی جاذبهٔ معشوق چنان قدرتمند است که عاشق را بی‌اختیار به سوی خود می‌کشد. این بی‌اختیاری، نتیجهٔ سلب اراده نیست، بلکه حاصل غلبهٔ اراده‌ای برتر و محبوب‌تر است. این جبر، همچون بادی موافق، «پر و بال» سالک می‌شود و او را به اوجی می‌رساند که با پای اختیارِ خود هرگز به آن نمی‌رسید. این جبر، عین پویایی و حیات است.

۲. منتهای اختیار: تسلیمِ اختیار

این جبرِ عاشقانه، جبری تحمیلی از بیرون نیست، بلکه از دلِ انتخابی آگاهانه برمی‌خیزد. سالک با اختیار خود، راه عشق و تسلیم را انتخاب می‌کند و در این راه چنان پیش می‌رود که به نقطه‌ای می‌رسد که اوج و کمال اختیارش، فنا ساختن اختیار خود در اختیار معشوق است. این پارادوکس عمیق عرفانی، در این بیت خلاصه شده است:

منتهای اختیار آنست خود
که اختیارش گردد اینجا مفتقد
M4:400

«مفتقد شدن» اختیار در اینجا به معنای نابودی آن نیست، بلکه به معنای یافتن آن در مرتبه‌ای بالاتر است. این یک تسلیم فعال و خلاق است، نه یک انفعال کور. عاشق، با انتخاب خود، اراده‌اش را به معشوق وامی‌گذارد تا ارادهٔ معشوق در او جاری شود. این، اوج آزادی است، نه نفی آن.

۳. مقام مستی الهی: فراتر از چون و چرا

این حالت تسلیم عاشقانه، در زبان مولانا، به «مستی» از شراب الهی تعبیر می‌شود. تا زمانی که انسان «هشیار» به خود است، درگیر محاسبات و تردیدهای جبر و اختیار است. اما وقتی از «جام حق» می‌نوشد، از خودیِ خود بی‌خود می‌شود و در این بی‌خودی، دیگر فاعل نیست.

جهد کن کز جام حق یابی نوی
بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی
M5:3099

راه رسیدن به این بی‌اختیاری، از مسیر «جهد» و کوشش اختیاری می‌گذرد. اما در مقصد، این «می» الهی است که اختیار کل را به دست می‌گیرد و در این حالت، انسان به معنای واقعی کلمه «معذور» است، زیرا دیگر «او» نیست که عمل می‌کند.

آنگه آن می را بود کل اختیار
تو شوی معذور مطلق مست‌وار
M5:3100

این همان مقامی است که ساحران فرعون پس از ایمان آوردن به موسی تجربه کردند. وقتی فرعون آنان را به بریدن دست و پا تهدید کرد، دیگر پروایی نداشتند، زیرا مستِ حقیقت شده بودند و دست و پای ظاهری، سایه‌ای بی‌ارزش از حقیقتِ وجودشان بود.

در دیوان شمس، که زبان جذبه و شور است، مولانا این فراروی از بحث‌های کلامی را با صراحت بیشتری بیان می‌کند. او این مباحثات را تنها عامل «شور و شر» می‌داند و سالک را به گذشتن از آن دعوت می‌کند:

در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود
G545:9

در غزلی دیگر، او دعوی اختیار را از آنِ «جان بشر»ی می‌داند که هنوز در حجاب است. اما وقتی این جان در پرتو شکوه و جلال اختیار الهی قرار می‌گیرد، از اختیار محدود خود رها می‌شود:

جان بشر به ناحق دعویش اختیار است
بی‌اختیار گردد در فر اختیارم
G1693:9

این «بی‌اختیار» شدن در برابر «اختیارِ» حق، همان اوج کمال و آزادی است.

نتیجه‌گیری نهایی: سفری از اختیارِ نفس به جبرِ عشق

پس سرانجام، مولانا کدام را می‌پذیرد؟ او هر دو را در جایگاه خود به رسمیت می‌شناسد و در نهایت، راهی برای تعالی از هر دو پیش پای سالک می‌گذارد. نگاه او را می‌توان در سه گزاره خلاصه کرد:

  1. در مقام نفس و شریعت: انسان مطلقاً مختار و مسئول اعمال خویش است. هرگونه توسل به جبر برای توجیه خطا، فریبی نفسانی و باطل است.
  2. در مقام عقل و معرفت: سالک با نظر به قدرت مطلق الهی، به درکی از جبر به معنای فاعلیت تامهٔ حق می‌رسد. این درک، شهودی است و با جبرِ بهانه‌جویان تفاوت ماهوی دارد.
  3. در مقام دل و حقیقت: این دوگانگی در آتش عشق حل می‌شود. نهایتِ اختیار، تسلیم عاشقانه به ارادهٔ معشوق است. این «جبرِ عشق»، نه تنها آزادی را سلب نمی‌کند، بلکه یگانه راه رسیدن به آزادی حقیقی از بندگی نفس است.

بنابراین، پرسش «جبر یا اختیار؟» از دید مولانا، پرسشی است که از بیرونِ خانهٔ عشق پرسیده می‌شود. برای کسی که درگیر نفس خود است، پاسخ «اختیار» است. برای عارفی که به شهود وحدت رسیده، پاسخ «جبر» است. اما برای عاشقی که در معشوق فانی شده، این پرسش دیگر وجود ندارد. او نه از جبر می‌پرسد و نه از اختیار؛ او تنها به ساز معشوق می‌رقصد و این رقص، خود زیباترین تجلی هماهنگی میان اختیار و تسلیم است.


برای پژوهش بیشتر:

مناظرهٔ مفصل میان «مؤمن سنّی» و «کافر جبری» که در بخش‌های ۱۳۰ تا ۱۳۷ دفتر پنجم مثنوی آمده است، جامع‌ترین و روشن‌ترین بیان مولانا در باب استدلال‌های مربوط به اختیار و ردّ جبرِ عامیانه است. مطالعهٔ این بخش‌ها، به ویژه حکایت مرد میوه‌دزد، کلیدی برای فهم لایهٔ اول اندیشهٔ اوست.
آغاز مناظره در بخش ۱۳۰ از دفتر پنجم

شاید بپرسی