گنجینهٔ پرسشها · زیستن
مولانا دربارهٔ حرص و قناعت چه میگوید؟
مولانا حرص دنیوی را سراب سیریناپذیری میداند که چشم انسان را چون کوزهای تهی و بیقرار نگاه میدارد M1:21 و او را به اسارت جهان میکشاند. در مقابل، او قناعت را نه به معنای فقر و خمودگی، بلکه به مثابهٔ گنجی روان، بهار جان و سرچشمهٔ سلطنت حقیقی بر فرمانرواییِ وجود معرفی میکند. با این حال، این عارفِ ژرفنگر به جای سرکوبِ نیروی تمنا، خواهان تبدیلِ کیمیاگرانهٔ آن است تا این اشتیاق سوزان به شکل «حرصی ممدوح» در مسیر بیپایانِ عشق الهی و طلبِ حق به کار افتد.
با کمال میل. در ادامه، پژوهشی گسترده و عمیق در باب دیدگاه مولانا دربارهٔ حرص و قناعت، با بهرهگیری از ابیات و حکایات مثنوی معنوی و دیوان شمس، ارائه میشود.
مقدمه: دو راهیِ وجود؛ سلطنت بر خویش یا بندگیِ جهان
در منظومهٔ فکری و عرفانی مولانا جلالالدین محمد بلخی، مفاهیم «حرص» و «قناعت» از جایگاهی محوری برخوردارند. این دو، صرفاً دو خصلت اخلاقی در کنار سایر فضائل و رذایل نیستند، بلکه دو جهانبینی متضاد، دو طریق وجودی و دو سرنوشت محتوم را برای سالک رقم میزنند. حرص، در نگاه عمیق مولانا، تجلیِ نفسِ امّاره، سرچشمهٔ بیپایانِ رنج، حجابِ ظلمانیِ معرفت و بندگیِ انسان در برابر جهانِ فانی است. در مقابل، قناعت، نه به معنای فقر و انزوا، بلکه به مثابهٔ غنای باطن، کلیدِ آزادیِ روح، گنجِ پنهانِ آرامش و شرط لازم برای اتصال به حضرت حق است.
مولانا در شاهکار خود، مثنوی معنوی، و در غزلهای پرشور دیوان شمس، با زبانی تمثیلی و قدرتمند، این دو نیرو را در تقابلی دراماتیک قرار میدهد. او با بهرهگیری از حکایات، استعارههای بدیع و تحلیلهای روانشناختیِ دقیق، آسیبشناسیِ روحِ حریص و ثمراتِ جانِ قانع را به تصویر میکشد و در نهایت، راهی برای تعالی و «تبدیل» این انرژی بنیادینِ خواستن ارائه میدهد. این پژوهش، در سه بخش به تبیین این دیدگاه میپردازد: نخست، آسیبشناسی حرص به مثابه بیماریِ سیریناپذیری؛ دوم، کاوش در ماهیت قناعت به عنوان گنجِ روان و سرچشمهٔ سلطنت حقیقی؛ و سوم، بررسی مفهوم والای «حرص ممدوح» یا اشتیاقِ مقدس در راه عشق الهی.
بخش اول: آسیبشناسی حرص؛ سرابِ سیریناپذیر و چشمِ بیقرار
مولانا حرص را یک بیماری روحی میداند که ریشه در توهم و غفلت دارد. فرد حریص، در پی پر کردن خلئی درونی با ابژههای بیرونی است، غافل از آنکه این حفره، با امور دنیوی پرشدنی نیست. این تلاشِ بیحاصل، او را در چرخهای از نیاز، طلب و سرخوردگی گرفتار میکند.
کوزهٔ چشم حریصان: استعارهای بنیادین
در همان سرآغاز مثنوی، مولانا یکی از قدرتمندترین تصاویر خود را برای توصیف ماهیت حرص به کار میگیرد:
کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
M1:21
این بیت، یک شاهکار فشرده از حکمت است. «چشم» در اینجا صرفاً عضو بینایی نیست، بلکه نمادِ «نفسِ خواهنده» و کانونِ تمایلات انسان است. این چشم، به «کوزهای» تشبیه شده که ذاتاً برای پر شدن ساخته شده، اما کوزهٔ چشمِ حریص، یک کوزهٔ بیانتهاست. این تصویر، به زیبایی، طبیعتِ سیریناپذیرِ نفس امّاره را نشان میدهد. در مقابل این کوزهٔ همیشه خالی، «صدفِ قانع» قرار دارد. صدف، موجودی است که در درونِ خود، در سکون و قناعت، رنجِ ورودِ یک ذرهٔ بیگانه را تحمل میکند و آن را به «دُرّ» یا مرواریدی گرانبها بدل میسازد. مروارید، نمادِ حقیقتِ معنوی، گوهرِ وجود و آرامشِ درونی است. پیام مولانا روشن است: تا زمانی که انسان چون کوزهای دهانگشاده به بیرون باشد، تهی خواهد ماند؛ اما اگر چون صدف به درون خود بازگردد و قانع باشد، گوهری گرانبها در وجودش پرورده خواهد شد.
پیامدهای ویرانگر حرص
این بیماری روحی، پیامدهای ویرانگری برای فرد و زندگی معنوی او دارد که مولانا در جایجای آثارش به آنها اشاره میکند.
۱. محرومیت (حرمان): نخستین و متناقضترین نتیجهٔ حرص، «محرومیت» است. آنکه بیشتر میطلبد، کمتر مییابد. این یک قانون معنوی است که در مثنوی بارها تکرار میشود:
هر حریصی هست محروم ای پسر
چون حریصان تگ مرو آهستهتر
M3:595
شتابزدگی و «تگ» رفتنِ حریصان، خود مانعِ رسیدن است. این بیت در ضمنِ داستان «نواختن مجنون آن سگ را» آمده است. مجنون در سگِ کوی لیلی، نشانی از معشوق میبیند و او را گرامی میدارد، در حالی که دیگران تنها یک سگ میبینند. حریص، برعکس مجنون، به دلیل تمرکز بر خواستههای سطحی خود، از درک ارزشهای حقیقی و نشانههای معشوق در جهان «محروم» میماند.
۲. کوری و نابخردی: حرص، حجابی بر عقل و بصیرت است. فرد حریص، قدرتِ «عاقبتبینی» را از دست میدهد و تنها لحظهٔ حال و ارضای فوریِ تمنای خود را میبیند. این کوتهبینی، در نهایت به زیان خودِ او تمام میشود و او را به موجودی بدل میکند که بر جهل و انتخابهای خود میخندد:
از حریصی عاقبت نادیدنست
بر دل و بر عقل خود خندیدنست
M2:1548
این کوری، فرد را به سوی «سراب» میکشاند. حرص، نیرویی است که انسان را بیهوده به دنبال امری موهوم میدواند، در حالی که عقلِ سلیم، پوچیِ این طلب را فریاد میزند:
حرص تازد بیهده سوی سراب
عقل گوید نیک بین که آن نیست آب
M5:2056
۳. اسارت و بندگی: حریص، به خیالِ تملکِ جهان، خود به بردهٔ جهان و اشیاء بدل میشود. او آزاد نیست، بلکه اسیرِ خواستههای بیپایان خویش است. مولانا این عدم تناسب میان خواسته و استحقاق را چنین به تصویر میکشد:
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
M2:467
سهم واقعی او از دنیا شاید «کاهی» بیش نباشد، اما حرص او به اندازهٔ «کوه» است. این شکافِ عظیم میان واقعیت و توهم، منشأ دائمیِ رنج و اضطراب است.
این جنبه از حرص، در حکایت تکاندهندهٔ «کنیزک و خر خاتون» در دفتر پنجم به اوج خود میرسد. خاتون که از شهوترانی کنیز با خر آگاه میشود، خود نیز به این کار اقدام میکند، اما از «دقیقهٔ کدو» غافل است؛ یعنی از آن حد و میزانی که کنیزک برای کنترل شهوت به کار میبرد. او قربانی حرص و شهوتِ بیلجام خود میشود و به طرز فجیعی هلاک میگردد. مولانا از این داستان هولناک، این نتیجهٔ کلی را استخراج میکند که آز و حرص، دشمنان گمراهکنندهٔ انسان هستند و باید با «میزانِ» عقل و شرع مهار شوند:
لقمه اندازه خور ای مرد حریص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص
M5:1398هین ز حرص خویش میزان را مهل
آز و حرص آمد ترا خصم مضل
M5:1400
بخش دوم: قناعت؛ گنج روان و بهار جان
در مقابل این بیماری ویرانگر، مولانا «قناعت» را به عنوان درمان، راه نجات و مقامِ تحققیافتگیِ انسان معرفی میکند. قناعت در جهانبینی او، فضیلتی است که غنای حقیقی را به ارمغان میآورد.
گنجی پنهان در حدیث نبوی
مولانا بارها به حدیث مشهور پیامبر اسلام (ص)، «القناعة کنز لا یفنی» (قناعت گنجی است پایانناپذیر)، استناد میکند و آن را شالودهٔ بحث خود قرار میدهد:
گفت پیغامبر قناعت چیست؟ گنج
گنج را تو وا نمیدانی ز رنج
M1:2328
این «گنج»، یک ثروت مادی نیست، بلکه «گنجِ روان» است؛ یک کیفیتِ وجودی که در جان انسان مستقر میشود و او را از تلاطمهای جهان بیرون مصون میدارد. این گنج، نهفته است و یافتن آن نیازمند سلوک و معرفت است:
چون قناعت را پیمبر گنج گفت
هر کسی را کی رسد گنج نهفت
M5:2393
کسی که به این غنای درونی دست یابد، از وابستگی به خلق و جهان رها میشود و در دل خود، عالمی نو میآفریند:
حاش لله طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمیست
M1:2369
سلطنت حقیقی
نتیجهٔ مستقیمِ یافتن این گنج، رسیدن به «سلطنت» حقیقی است. حریص در سودای سلطنت بر جهان، بندهٔ آن میشود؛ اما فرد قانع، با بینیازی از جهان، به پادشاهیِ مملکتِ وجودِ خویش میرسد. مولانا این تقابل را در بیتی موجز و قاطع، به بهترین شکل خلاصه کرده است:
از قناعت هیچ کس بیجان نشد
از حریصی هیچ کس سلطان نشد
M5:2396
این بیت، یک اصل بنیادین در سلوک عرفانی است: قناعت، نه تنها مرگآور و محدودکننده نیست، بلکه سرچشمهٔ حیاتِ حقیقی است. و حرص، با تمام تلاشی که برای کسب قدرت میکند، هرگز به سلطنتِ راستین (که همانا تسلط بر نفس است) منتهی نمیشود.
خزانِ حرص و بهارِ قناعت
در دیوان شمس، این تقابل با زبانی غنایی و سرشار از образы شاعرانه بیان میشود. مولانا در غزلی، حرص را به «خزان» و قناعت را به «بهار» تشبیه میکند:
حرص خزانست و قناعت بهار
نیست جهان را ز خزان خرمی
G3177:5
این تشبیه، ابعاد عمیق این دو حالت وجودی را آشکار میکند. حرص، همچون خزان، فصلِ زوال، پژمردگی، سرما و مرگ است. روحِ حریص، بیبرگ و بار و فاقدِ «خرمی» و طراوت است. اما قناعت، همچون بهار، فصلِ رویش، نو شدن، سرسبزی و حیات است. جانی که به قناعت آراسته است، همواره در حال شکفتن و زایشِ معانی نو است.
بخش سوم: تبدیل کیمیاگرانه؛ حرصِ ممدوح در راه عشق
با وجود تمام نکوهشهایی که مولانا از حرص میکند، او به عنوان یک عارفِ ژرفنگر، میان «موضوعِ» حرص تمایز قائل میشود. انرژیِ «خواستن» و «طلب»، فینفسه مذموم نیست؛ آنچه آن را ویرانگر یا سازنده میکند، جهتی است که این انرژی به خود میگیرد. از این رو، مولانا از نوعی «حرص ممدوح» و ستوده سخن میگوید که نه تنها بد نیست، بلکه برای سلوک ضروری است.
دو گونه حرص
او این تمایز را به صراحت بیان میکند:
آن یکی حرص از کمال مردی است
و آن دگر حرص افتضاح و سردی است
M3:1958
حرصِ نکوهیده، مایهٔ «افتضاح» و رسوایی و عاملِ «سردی» و مرگِ معنوی است. اما حرصِ ستوده، از «کمالِ مردی» برمیخیزد. «مردی» در ادبیات عرفانی، به معنای شجاعت و همتِ روحانی در پیمودنِ راه حق است. این حرص، همان طلبِ بیوقفه و همتِ بلندِ سالک است.
این طلب، زمانی که متوجه معشوقِ ازلی، یعنی خداوند، باشد، نه تنها عیب نیست، بلکه عینِ «فخر و جاه» است:
حرص اندر عشق تو فخرست و جاه
حرص اندر غیر تو ننگ و تباه
M3:1955
اینجا، کیمیاگریِ عشق رخ میدهد. همان نیرویی که در طلبِ دنیا، «ننگ و تباهی» میآورد، وقتی به سوی حق روانه میشود، به عالیترین فضیلت بدل میگردد. عاشقِ خدا، هرگز از او سیر نمیشود و این تشنگیِ مقدس، او را پیوسته در حرکت و عروج نگه میدارد. مولانا این کاربرد عملی را نیز توصیه میکند:
حرص اندر کار دین و خیر جو
چون نماند حرص باشد نغزرو
M4:1128
انرژی خواستن را باید به سوی امور معنوی و اعمال نیک هدایت کرد.
حرص و سیری: ابزارهای عشق
در دیوان شمس، این نگاه به اوج پختگی عرفانی خود میرسد. مولانا در غزلی شگفتانگیز، «حرص» (تشنگی) و «سیری» (سیراب شدن) را هر دو «صنعت» و ابزارِ دستِ عشق معرفی میکند:
حرص و سیری صنعت عشقست و بس
گر ندیدی عشق را کارش نگر
G1101:8
این بدان معناست که در نسبتِ عاشق با معشوق، هر دو حالتِ طلب و وصول، تجلیِ عشق است. عشق است که گاهی در عاشق، تشنگی و «حرص» برای وصال میآفریند و گاهی با جلوهگری، او را «سیر» و مست میکند. این دو حالت، ابزارهایی در دستِ عشقِ کیمیاگر برای پروراندنِ روحِ عاشق هستند.
با این حال، حتی در این طلبِ معنوی نیز باید میزانی را نگاه داشت. مولانا هشدار میدهد که سالک نباید حریصانه به دنبال لقمهای باشد که از ظرفیت وجودی او بزرگتر است:
لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
G2154:11
این هشداری است در برابر جاهطلبیِ روحانی و طلبِ حالاتی که هنوز استعدادِ پذیرش آن در سالک ایجاد نشده است. تسلیم در برابر حکمت الهی، حتی در اوجِ طلب، شرطِ سلامتِ راه است.
نتیجهگیری نهایی
در جهانبینی مولانا، حرص و قناعت، دو قطبِ بنیادینِ وجود انسانی هستند. حرصِ دنیوی، ریشه در غفلت از غنای ذاتیِ روح دارد و انسان را به بردهای سیریناپذیر بدل میکند که همواره در پی سرابی میدود و از اصلِ خویش محروم میماند. این حالت، خزانِ روح و حجابِ بصیرت است.
راهِ نجات، در قناعت نهفته است؛ قناعتی که نه به معنای پذیرشِ فقر، بلکه به معنای کشفِ «گنجِ روان» و رسیدن به سلطنتِ بر مملکتِ خویشتن است. این غنای درونی، بهارِ جان است و صدفِ وجود را برای پروراندنِ مرواریدِ حقیقت آماده میسازد.
اما شاهکارِ اندیشهٔ مولانا در این است که او راهِ «تبدیل» را نشان میدهد. او انرژیِ قدرتمندِ «خواستن» را سرکوب نمیکند، بلکه به پالایش و هدایتِ آن فرامیخواند. حرص، اگر از جهانِ فانی به سوی مبدأ باقی برگردد، از رذیلتی ویرانگر به فضیلتی متعالی بدل میشود. این «حرصِ ممدوح»، همان عشق و اشتیاقِ مقدسی است که سوختِ حرکتِ سالک در راهِ بینهایتِ کمال است و او را از حضیضِ بندگیِ آز، به اوجِ افتخارِ طلبِ معشوق میرساند.
برای کاوش بیشتر در این زمینه، مطالعهٔ «بخش ۸۶ دفتر سوم» که به داستان دقوقی و مراتب عشق و طلب او میپردازد، میتواند بسیار راهگشا باشد.
شاید بپرسی