گنجینهٔ پرسشها · اندیشه و ایمان
«چون که بیرنگی اسیر رنگ شد، موسیای با موسیای در جنگ شد» — دربارهٔ اختلاف دینها چه میگوید؟
مولانا در این بیت عمیق M1:2474 بیان میکند که حقیقتِ الهی در ذات خود یگانه و «بیرنگ» است، اما وقتی در قالب مذاهب و شریعتهای گوناگون تجلی میکند، اسیر «رنگ» صورتها میشود. نزاع و اختلاف میان ادیان زمانی آغاز میگردد که پیروان، به جای شهودِ آن جوهرِ واحد، دلبسته و متعصبِ پوسته و رنگهای بیرونی آیینِ خود میشوند و بدینسان، پویندگانِ یک حقیقتِ واحد در برابر هم صفآرایی میکنند. از نگاه او، فراتر رفتن از این تفرقهها تنها با عبور از ظواهر و بازگشت به ساحتِ بیرنگ و همدلانهٔ عشق و باطنِ دین میسر است.
با درود و احترام،
پرسش شما به یکی از محوریترین و عمیقترین آموزههای مولانا جلالالدین رومی میپردازد: ماهیت اختلافات دینی و راه برونرفت از آن. بیتی که نقل کردهاید، کلید ورود به جهانبینی وحدتگرایانهی اوست و پاسخی که مثنوی به این پرسش میدهد، نه یک پاسخ ساده، بلکه یک نظام فکری کامل است که بر پایهی تمثیلها و مفاهیم عرفانی بنا شده است. در این مجال، به تفصیل و با استناد به ابیات مثنوی و دیوان شمس، این نگاه را واکاوی میکنیم.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
M1:2474
این بیت، نقطهی آغاز یک تراژدی معنوی است: چگونه حقیقت واحد، منشأ تفرقههای بیپایان میشود. برای فهم عمق این کلام، باید مفاهیم کلیدی آن را در منظومهی فکری مولانا بررسی کنیم.
۱. متافیزیک «رنگ» و «بیرنگی»: سرچشمهی بیصورت و جهان صورتها
در قلب فلسفهی مولانا، تقابل میان دو عالم یا دو مرتبه از وجود قرار دارد: عالم «بیرنگی» و عالم «رنگ». این دو، صرفاً استعارههای شاعرانه نیستند، بلکه بنیانهای هستیشناختی نگاه او را تشکیل میدهند.
-
عالم بیرنگی (The Realm of Colorlessness): این ساحت، مرتبهی احدیت و ذات الهی است. عالمی است پیش از هرگونه تعین، تجلی، و صورت. «بیرنگی» همان حقیقت مطلق، وحدت صرف، و اصلی است که تمام کثرات از آن نشأت میگیرند. در این مرتبه، هیچ تضاد، دوگانگی، یا اختلافی متصور نیست. همهچیز در یکپارچگی و صلح مطلق به سر میبرد. این همان «اصل» است که همهی «فرعها» به آن بازمیگردند.
-
عالم رنگ (The World of Colors): این مرتبه، جهان کثرت، عالم خلق، و ساحت پدیدهها و صورتهاست. هر آنچه ما در جهان تجربه میکنیم—از پدیدههای طبیعی گرفته تا عقاید، فرهنگها، زبانها، و بهویژه، ادیان و شرایع—همگی «رنگ»هایی هستند که از آن حقیقت «بیرنگ» تابیدهاند. این رنگها فینفسه بد نیستند؛ آنها تجلیات آن حقیقت واحدند و زیبایی جهان در همین تکثر رنگهاست.
فاجعه از جایی آغاز میشود که انسان، این «رنگ» را با آن «بیرنگی» اشتباه میگیرد و به جای دیدن اصل در پسِ صورت، خودِ صورت را میپرستد. بیت مورد بحث، دقیقاً همین لحظهی سقوط را توصیف میکند. وقتی آن حقیقت واحد و بیصورت، در قالب شریعت موسوی، عیسوی، یا محمدی (که هر یک «رنگی» خاص دارند) تجلی میکند و پیروان، اسیر و دلبستهی این «رنگ» خاص میشوند، آنگاه «موسی با موسی در جنگ میشود».
«موسی» در اینجا نماد هر راهبر الهی و هر مسیر حقی است. جنگ «موسی با موسی» یک تضاد ناممکن و پوچ است؛ یعنی پیروان یک حقیقت با پیروان حقیقتی دیگر که در ریشه و اصل یکی هستند، به ستیز برمیخیزند. این جنگ، جنگ میان خود پیامبران نیست، بلکه جنگ پیروان ظاهربینی است که «رنگ» شریعت خود را مطلق پنداشته و از «بیرنگی» حقیقتی که همهی این پیامبران از آن سخن میگفتند، غافل شدهاند.
راه حل این تفرقه نیز در بیت بعدی، به زیبایی بیان میشود: بازگشت به همان مبدأ بیرنگ.
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
M1:2475
مولانا در اینجا گامی فراتر مینهد. او میگوید وقتی انسان از زندان صورتها و رنگها رها شود و به اصل و «معدن» خود بازگردد، نه تنها جنگ میان دو حقیقت همسنخ (موسی و موسی) پایان مییابد، بلکه حتی تضادهای بنیادین و آشتیناپذیر ظاهری، مانند تقابل «موسی و فرعون»، نیز در پرتو حکمت فراگیر الهی، معنای دیگری مییابند و به «آشتی» میرسند. زیرا در آن مرتبهی وحدت، هر دو—نور و ظلمت، زهر و پادزهر—مجریان یک مشیت واحد دیده میشوند که برای تحقق یک هدف غایی در کارند.
این ایده که «بیرنگی» اصل و ریشهی «رنگها» است، و «صلح» بنیاد «جنگها»، از اصول فکری مولاناست که در دفتر ششم نیز بر آن تأکید میکند:
هست بیرنگی اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
M6:59
۲. معرفتشناسی اختلاف: چرا ما میجنگیم؟
اگر حقیقت یکی است، پس ریشهی این همه اختلاف و جنگ در کجاست؟ مولانا پاسخ را نه در عالم خارج، بلکه در نقصِ ادراک و معرفت انسان جستجو میکند.
الف) زندان «نظرگاه» (The Prison of Perspective)
یکی از عمیقترین تحلیلهای مولانا این است که اختلاف، محصول تفاوت در «نظرگاه» یا زاویهی دید است، نه تفاوت در خودِ حقیقت. هر فرد یا گروهی از زاویهی محدود خود به حقیقت بیکران مینگرد و چون نگاهش جزئی است، گمان میکند که تمام حقیقت، همان است که او دریافته است.
از نظرگاهست ای مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و جهود
M3:1258
این بیت به صراحت میگوید که تفاوت میان مؤمن (مسلمان)، گبر (زرتشتی) و جهود (یهودی)، از تفاوت در اصل و ذات حقیقت نیست، بلکه از تفاوت در نقطهای است که هر یک از آنجا به آن حقیقت واحد مینگرند. این همان جانمایهی حکایت مشهور «اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل» (بخش ۴۹، دفتر سوم) است. در آن حکایت، هر کس در تاریکی به بخشی از بدن فیل دست میکشد—یکی به خرطوم، یکی به گوش، یکی به پا— و بر اساس آن تجربهی محدود و جزئی، کل فیل را توصیف میکند. نزاع میان آنها از آنجا برمیخیزد که هر یک گمان میکند تجربهی او، کل حقیقت است و دیگری در خطا. مولانا میگوید اگر شمعی در میان بود، اختلاف از گفتشان بیرون میشد. آن «شمع»، همان نگاه کلنگر و وحدتبین عارف است که میتواند جایگاه هر نظرگاه جزئی را در کل حقیقت ببیند.
ب) کوتهبینی و غفلت از «عاقبت»
عامل دیگر این اختلافات، عدم «عاقبتبینی» است. انسانهای اسیرِ حال و صورت، تنها راهی را که در آن قدم میزنند میبینند، اما از مقصدی که همهی راهها به آن ختم میشود، غافلند. اگر چشم بصیرت گشوده میشد و غایت و فرجام تمام مسیرها را میدیدند، درمییافتند که مقصد یکی است و بر سر تفاوت راهها با یکدیگر نمیجنگیدند.
عاقبتدیدن نباشد دستباف
ورنه کی بودی ز دینها اختلاف
M1:498
«عاقبتبینی» در اینجا به معنای پیشبینی آینده نیست، بلکه یک توانایی عرفانی برای دیدن باطن و غایت امور است؛ دیدن با چشم دل که از ظواهر عبور کرده و به وحدت حاکم بر کثرت رسیده است.
ج) نزاع بر سر «نامها» و غفلت از «معنا»
روشنترین تمثیل مولانا برای توضیح اختلاف ادیان، حکایت آن چهار نفر از ملتهای مختلف (فارس، عرب، ترک و رومی) است که بر سر خریدن «انگور» نزاع میکنند. هر یک آن میوه را به زبان خود («انگور»، «عنب»، «اوزوم»، «استافیل») مینامید و چون از زبان یکدیگر بیخبر بودند، گمان میکردند چیزی متفاوت میخواهند و کارشان به جنگ کشید.
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نامها غافل بُدند
M2:3694
این حکایت، نمادی دقیق از نزاع پیروان ادیان است. آنها بر سر «نامها»، اصطلاحات کلامی، صورتهای عبادی و عناوین مقدس دین خود پافشاری میکنند، در حالی که از «سِرّ نامها»—یعنی آن حقیقت و معنای واحدی که همگی به دنبال آن هستند—غافل ماندهاند. اگر «صاحب سِرّی» و عارفی زباندان (نماد انسان کامل) میانشان بود، به آنها نشان میداد که همگی یک چیز را میخواهند و به نزاعشان پایان میداد. ادیان، زبانهای گوناگونی هستند که به یک حقیقت واحد اشاره دارند.
۳. کالبدشکافی دین: «مغز» و «پوست»
مولانا برای توضیح این مراتب، از استعارهی قدرتمند «مغز» (kernel) و «پوست» (husk) بهره میبرد.
- پوست: همان «رنگ» و ظواهر دین است؛ شریعت، احکام، آداب، رسوم، قصص و تاریخ. پوست ضروری است، زیرا مغز را در بر میگیرد و حفظ میکند. اما هدف نیست.
- مغز: همان «بیرنگی» و حقیقت باطنی دین است؛ طریقت و حقیقت، عشق، معرفت، فنا، و تجربهی مستقیم اتحاد با حق.
اختلافات و جنگها همگی در سطح «پوست» رخ میدهند. اما در مرتبهی «مغز»، وحدت، یگانگی و «ذوق» (چشیدن مستقیم حقیقت) حاکم است. مولانا در بیتی بسیار جسورانه میگوید:
کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست
زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست
M2:3331
این بدان معناست که از منظر آن حقیقت باطنی و «مغز»، دوگانگیهای کلامی و اجتماعی مانند «کفر» و «ایمان»—که متعلق به جهان پوست و رنگ هستند—محو میشوند. اینها صورتهایی هستند که در عالم کثرت معنا دارند، اما در ساحت وحدت، رنگ میبازند.
این مضمون در دیوان شمس، که بیانگر شور و وجد بیواسطهی مولاناست، با حرارت بیشتری تکرار میشود. او تأکید میکند که اهل پوست و اهل مغز هرگز نمیتوانند «هممذهب» باشند، زیرا در دو جهانبینی کاملاً متفاوت زندگی میکنند:
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقها
پوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟»
G3109:7
در اینجا، «رنگ» به اهل پوست و «ذوق» به اهل مغز نسبت داده میشود. اهل ظاهر با رنگها و صورتها سروکار دارند، اما عارفان با «چشیدن» و تجربهی مستقیم حقیقت. مولانا همچنین «گفتن» و جدل کلامی را مشخصهی جهان رنگ میداند که ناگزیر به جنگ میانجامد:
گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد
چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر
G1172:24
۴. مسیر وحدت: از رنگ به بیرنگی
اگر ریشهی اختلاف، اسارت در رنگ است، راه رهایی نیز عبور از رنگ و رسیدن به بیرنگی است. این یک مسیر عملی و معنوی است.
الف) تمثیل نقاشان چینی و رومی
یکی از زیباترین و کاملترین تمثیلهای مولانا برای این سفر درونی، حکایت «مفاخرت کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی» (بخش ۱۵۷ دفتر اول) است. در این داستان، پادشاهی دو گروه هنرمند، چینیان و رومیان، را برای آراستن دو دیوار روبروی هم در یک تالار به کار میگیرد.
- چینیان: نماد اصحاب صورت، علوم ظاهری، و ارباب کثرت هستند. آنها صدها رنگ طلب میکنند و با مهارت تمام، نقوشی خیرهکننده بر دیوار خود میآفرینند.
- رومیان: نماد اصحاب معنا، عارفان، و سالکان طریقت هستند. آنها هیچ رنگی نمیخواهند و تنها یک کار میکنند: دیوار خود را بیوقفه صیقل میدهند تا زنگارها زدوده شود و صاف و شفاف همچون آینه گردد.
وقتی کار تمام میشود و پردهی میان دو دیوار را برمیدارند، همگان شگفتزده میشوند. نقوش زیبای چینیان، با جلوهای صدچندان زیباتر و زندهتر، بر دیوار صیقلخوردهی رومیان منعکس میشود. این تمثیل به زیبایی نشان میدهد که راه رسیدن به حقیقت، نه انباشت «رنگها» (دانشهای ظاهری و صورتها)، بلکه زدودن «زنگارها» از آینهی دل است.
از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست
M1:3485
دلی که صیقلی و «بیرنگ» شد، قابلیت آن را مییابد که تمام حقایق و رنگها را در خود بازتاب دهد، بیآنکه اسیر هیچیک شود.
ب) میدان نبرد درونی
در نهایت، مولانا این نزاع بزرگ تاریخی را به درون انسان منتقل میکند. او به ما یادآوری میکند که بزرگترین جنگ، جنگ میان ادیان و ملتها نیست، بلکه نبردی است که در درون هر یک از ما در جریان است. «موسی» و «فرعون» صرفاً شخصیتهای تاریخی نیستند؛ آنها دو نیروی ازلی در وجود ما هستند.
موسی و فرعون در هستی تست
باید این دو خصم را در خویش جست
M3:1253
«موسی» نماد عقل الهی، روح، و گرایش به تعالی است. «فرعون» نماد نفس امّاره، خودپرستی، و اسارت در عالم ماده و صورت است. تا زمانی که این دو خصم در درون ما به صلح نرسند (یعنی تا زمانی که نفس تسلیم روح نشود)، صلح در جهان بیرون نیز دستنیافتنی خواهد بود. جنگهای بیرونی، بازتابی از جنگهای درونی ماست.
نتیجهگیری نهایی
در نگاه ژرف و انسانشمول مولانا، اختلاف ادیان یک واقعیت تاریخی است، اما نه یک حقیقت ذاتی. این اختلاف، محصول اسارت ادراک انسان در جهان «رنگ» و صورت است. این اسارت خود را به شکلهای گوناگون نشان میدهد: نگاه جزئی و محدود (نظرگاه)، غفلت از باطن و معنا (عاقبتبینی)، و چسبیدن به ظواهر و نامها (پوست).
تکثر ادیان و شرایع، همچون رنگهای گوناگون، تجلی زیبایی و غنای آن حقیقت «بیرنگ» است. مشکل از رنگها نیست، بلکه از کسانی است که یک رنگ را مطلق میپندارند و رنگهای دیگر را باطل میشمارند. راه حل مولانا، نه نفی رنگها و یکسانسازی ظاهری ادیان، بلکه یک سفر عمودی و درونی است: سفری از «رنگ» به «بیرنگی»، از «پوست» به «مغز»، و از «گفت» به «ذوق». در انتهای این سفر، سالک درمییابد که جنگ «موسی با موسی» بزرگترین خطای بشری بوده است، زیرا هر دو از یک چشمهی واحد سیراب میشدند.
برای کاوش بیشتر در این زمینه، مطالعهی این دو حکایت کلیدی در مثنوی پیشنهاد میشود:
- بخش ۱۱۲، دفتر دوم: منازعت چهار کس جهت انگور: برای درک بهتر نزاع بر سر «نامها».
- بخش ۱۵۷، دفتر اول: قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان: برای فهم عمیق تمثیل «رنگ» و «بیرنگی» و راه تزکیهی باطن.
شاید بپرسی
- جبر و اختیار در مثنوی؛ مولانا سرانجام کدام را میپذیرد؟
- «چون قضا آید شود دانش به خواب» — دربارهٔ قضا و ناتوانی عقل چه میگوید؟
- مولانا دربارهٔ دعا و مستجاب نشدنش چه میگوید؟
- چرا مولانا با دینِ تقلیدی سرِ ستیز دارد؟ فرق تقلید و تحقیق چیست؟
- چرا «پای استدلالیان چوبین بود»؟ مولانا به جای استدلال چه مینشاند؟