Citește› Daftar 1› Secțiune 16 ← anterior · următor →
بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را
Creștinii îl urmează pe ministru
- M1:374 دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوّت تقلیدِ عام ❋
- M1:375 در درون سینه مِهرش کاشتندنایبِ عیسیش میپنداشتند ❋
- M1:376 او به سِر دجّال یک چشم لعینای خدا فریاد رَس نعم المُعین ❋
- M1:377 صد هزاران دام و دانهست ای خداما چو مرغانِ حریص بینوا ❋
- M1:378 دم بدم ما بستهٔ دام نویمهر یکی گر باز و سیمرغی شویم ❋
- M1:379 میرهانی هر دمی ما را و بازسوی دامی میرویم ای بینیاز ❋
- M1:380 ما درین انبار گندم میکنیمگندم جمع آمده گُم میکنیم ❋
- M1:381 مینیندیشیم آخر ما بهوشکین خلل در گندمست از مکر موش ❋
- M1:382 موش تا انبارِ ما حفره زدستوز فنش انبار ما ویران شدست ❋
- M1:383 اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کنوانگهان در جمع گندم جوش کن ❋
- M1:384 بشنو از اخبار آن صدر الصّدورلا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور ❋
- M1:385 گر نه موشی دزد در انبار ماستگندم اعمالِ چل ساله کجاست ❋
- M1:386 ریزهریزه صدقِ هر روزه چِراجمع میناید درین انبار ما ❋
- M1:387 بس ستارهٔ آتش از آهن جهیدوان دل سوزیده پذرفت و کشید ❋
- M1:388 لیک در ظلمت یکی دزدی نهانمینهد انگشت بر استارگان ❋
- M1:389 میکُشد استارگان را یک به یکتا که نفروزد چراغی از فلک ❋
- M1:390 گر هزاران دام باشد در قَدمچون تو با مایی نباشد هیچ غم ❋
- M1:391 چون عنایاتت بود با ما مقیمکی بود بیمی از آن دزد لئیم
- M1:392 هر شبی از دام تن ارواح رامیرهانی میکَنی الواح را ❋
- M1:393 میرهند ارواح هر شب زین قفسفارغان نه حاکم و محکوم کَس ❋
- M1:394 شب ز زندان بیخبر زندانیانشب ز دولت بیخبر سُلطانیان ❋
- M1:395 نه غم و اندیشهٔ سود و زیاننه خیالِ این فلان و آن فلان ❋
- M1:396 حالِ عارف این بود بیخواب هَمگفت ایزد «هُمْ رُقودًٌ» زین مَرَم ❋
- M1:397 خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب ❋
- M1:398 آنک او پنجه نبیند در رقمفِعل پندارد بجنبش از قلم ❋
- M1:399 شمّهای زین حالِ عارف وا نمودعقل را هم خواب حسّی در ربود ❋
- M1:400 رَفته در صحرای بیچون جانشانروحشان آسوده و ابدانشان ❋
- M1:401 وز صفیری باز دام اندر کشیجمله را در داد و در داوَر کشی ❋
- M1:402 چونک نور صبحدم سَر بر زندکرکس زرّین گردون پر زند
- M1:403 فالق الاِصباح اسرافیلوارجمله را در صورت آرد زان دیار ❋
- M1:404 روحهای منبسط را تن کندهر تنی را باز آبستن کند ❋
- M1:405 اسپ جانها را کُند عاری ز زینسِرّ النَوْمُ اخُ المَوتست این ❋
- M1:406 لیک بهر آنک روز آیند بازبر نهد بر پایشان بندِ دراز ❋
- M1:407 تا که روزش واکشد زان مرغزاروز چراگاه آردش در زیرِ بار
- M1:408 کاش چون اصحاب کهف این روح راحفظ کردی یا چو کشتی نوح را ❋
- M1:409 تا ازین طوفانِ بیداری و هوشوا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش ❋
- M1:410 ای بسی اصحابِ کهف اندر جهانپهلوی تو پیش تو هست این زمان ❋
- M1:411 یار با او غار با او در سُرودمُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود ❋