Citește Daftar 4 Secțiune 22 ← anterior · următor →

بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

Povestea Bilqis-ei trimițând cadouri din orașul Saba lui Solomon (pacea fie asupra sa).

  1. M4:561 هدیهٔ بلقیس چل استر بدستبار آنها جمله خشت زر بدست
  2. M4:562 چون به صحرای سلیمانی رسیدفرش آن را جمله زر پخته دید
  3. M4:563 بر سر زر تا چهل منزل براندتا که زر را در نظر آبی نماند
  4. M4:564 بارها گفتند زر را وا بریمسوی مخزن ما چه بیگار اندریم
  5. M4:565 عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیستزر به هدیه بردن آنجا ابلهیست
  6. M4:566 ای ببرده عقل هدیه تا الهعقل آنجا کمترست از خاک راه
  7. M4:567 چون کساد هدیه آنجا شد پدیدشرمساریشان همی واپس کشید
  8. M4:568 باز گفتند ار کساد و ار رواچیست بر ما بنده فرمانیم ما
  9. M4:569 گر زر و گر خاک ما را بردنیستامر فرمان‌ده به جا آوردنیست
  10. M4:570 گر بفرمایند که واپس بریدهم به فرمان تحفه را باز آورید
  11. M4:571 خنده‌ش آمد چون سلیمان آن بدیدکز شما من کی طلب کردم ثرید
  12. M4:572 من نمی‌گویم مرا هدیه دهیدبلک گفتم لایق هدیه شوید
  13. M4:573 که مرا از غیب نادر هدیه‌هاستکه بشر آن را نیارد نیز خواست
  14. M4:574 می‌پرستید اختری کو زر کندرو باو آرید کو اختر کند
  15. M4:575 می‌پرستید آفتاب چرخ راخوار کرده جان عالی‌نرخ را
  16. M4:576 آفتاب از امر حق طباخ ماستابلهی باشد که گوییم او خداست
  17. M4:577 آفتابت گر بگیرد چون کنیآن سیاهی زو تو چون بیرون کنی
  18. M4:578 نه به درگاه خدا آری صداعکه سیاهی را ببر وا ده شعاع
  19. M4:579 گر کشندت نیم‌شب خورشید کوتا بنالی یا امان خواهی ازو
  20. M4:580 حادثات اغلب به شب واقع شودوان زمان معبود تو غایب بود
  21. M4:581 سوی حق گر راستانه خم شویوا رهی از اختران محرم شوی
  22. M4:582 چون شوی محرم گشایم با تو لبتا ببینی آفتابی نیم‌شب
  23. M4:583 جز روان پاک او را شرق نهدر طلوعش روز و شب را فرق نه
  24. M4:584 روز آن باشد که او شارق شودشب نماند شب چو او بارق شود
  25. M4:585 چون نماید ذره پیش آفتابهم‌چنانست آفتاب اندر لباب
  26. M4:586 آفتابی را که رخشان می‌شوددیده پیشش کند و حیران می‌شود
  27. M4:587 هم‌چو ذره بینیش در نور عرشپیش نور بی حد موفور عرش
  28. M4:588 خوار و مسکین بینی او را بی‌قراردیده را قوت شده از کردگار
  29. M4:589 کیمیایی که ازو یک ماثریبر دخان افتاد گشت آن اختری
  30. M4:590 نادر اکسیری که از وی نیم تاببر ظلامی زد به گردش آفتاب
  31. M4:591 بوالعجب میناگری کز یک عملبست چندین خاصیت را بر زحل
  32. M4:592 باقی اخترها و گوهرهای جانهم برین مقیاس ای طالب بدان
  33. M4:593 دیدهٔ حسی زبون آفتابدیدهٔ ربانیی جو و بیاب
  34. M4:594 تا زبون گردد به پیش آن نظرشعشعات آفتاب با شرر
  35. M4:595 که آن نظر نوری و این ناری بودنار پیش نور بس تاری بود