دفتر ۱ · 34 beyts
بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:1269 چونک نزد چاه آمد شیر دید کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
- M1:1270 گفت پا واپس کشیدی تو چرا پای را واپس مکش پیش اندر آ
- M1:1271 گفت کو پایم که دست و پای رفت جان من لرزید و دل از جای رفت
- M1:1272 رنگ رویم را نمیبینی چو زر ز اندرونْ خود میدهد رنگم خبر
- M1:1273 حق چو سیما را مُعرِّف خواندهست چشم عارف سوی سیما ماندهست
- M1:1274 رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس از فرس آگه کند بانگ فرس
- M1:1275 بانگ هر چیزی رساند زو خبر تا بدانی بانگ خر از بانگ دَر
- M1:1276 گفت پیغامبر به تمییز کسان مَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان
- M1:1277 رنگ رو از حال دل دارد نشان رحمتم کن مِهر من در دل نشان
- M1:1278 رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر بانگ روی زرد دارد صبر و نُکر
- M1:1279 در من آمد آنک دست و پا بَرد رنگ رو و قوّت و سیما بَرد
- M1:1280 آنک در هر چه در آید بشکند هر درخت از بیخ و بن او بَر کَند
- M1:1281 در من آمد آنک از وی گشت مات آدمی و جانور جامد نبات
- M1:1282 این خود اجزا اند کُلّیّات ازو زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
- M1:1283 تا جهان گَه صابرست و گَه شَکور بوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور
- M1:1284 آفتابی کو بر آید نارگون ساعتی دیگر شود او سرنگون
- M1:1285 اخترانِ تافته بر چار طاق لحظه لحظه مبتلای احتراق
- M1:1286 ماه کو افزود ز اختر در جمال شد ز رنج دِقّ او همچون خیال
- M1:1287 این زمین با سکونِ با ادب اندر آرد زلزلهش در لرز تب
- M1:1288 ای بسا کُه زین بلای مُردریگ گشته است اندر جهان او خرد و ریگ
- M1:1289 این هوا با روح آمد مُقترِن چون قضا آید وبا گشت و عَفِن
- M1:1290 آب خوش کو روح را همشیره شد در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
- M1:1291 آتشی کو باد دارد در بُروت هم یکی بادی برو خوانَد یموت
- M1:1292 حال دریا ز اضطراب و جوش او فهم کن تبدیلهای هوش او
- M1:1293 چرخ سرگردان که اندر جُست و جوست حال او چون حال فرزندان اوست
- M1:1294 گه حَضیض و گه میانه گاه اوج اندرو از سعد و نحسی فوج فوج
- M1:1295 از خودْ ای جزوی ز کُلها مُختلِط فهم میکن حالت هر مُنبَسط
- M1:1296 چونک کلّیّات را رنجست و درد جزو ایشان چون نباشد رویزرد
- M1:1297 خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع ز آب و خاک و آتش و بادست جمع
- M1:1298 این عجب نبود که میش از گرگ جَست این عجب کین میش دل در گرگ بَست
- M1:1299 زندگانی آشتیّ ضدّهاست مرگ آنک اندر میانش جنگ خاست
- M1:1300 لطفِ حق این شیر را و گور را اُلْف دادست این دو ضدِّ دور را
- M1:1301 چون جهان رنجور و زندانی بود چه عجب رنجور اگر فانی بود
- M1:1302 خواند بر شیر او ازین رو پندها گفت من پس ماندهام زین بندها
❋