دفتر ۶  ·  32 beyts

بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M6:435 رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار
  2. M6:436 دانهٔ چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین
  3. M6:437 خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه
  4. M6:438 مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
  5. M6:439 گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش
  6. M6:440 گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع
  7. M6:441 زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش
  8. M6:442 مرگ همسایه مرا واعظ شده کسب و دکان مرا برهم زده
  9. M6:443 چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نباید کرد با هر مرد و زن
  10. M6:444 رو بخواهم کرد آخر در لحد آن به آید که کنم خو با احد
  11. M6:445 چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم
  12. M6:446 ای بزربفت و کمر آموخته آخرستت جامهٔ نادوخته
  13. M6:447 رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم
  14. M6:448 جد و خویشانمان قدیمی چار طبع ما به خویشی عاریت بستیم طمع
  15. M6:449 سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی با عناصر داشت جسم آدمی
  16. M6:450 روح او خود از نفوس و از عقول روح اصول خویش را کرده نکول
  17. M6:451 از عقول و از نفوس پر صفا نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا
  18. M6:452 یارکان پنج روزه یافتی رو ز یاران کهن بر تافتی
  19. M6:453 کودکان گرچه که در بازی خوشند شب کشانشان سوی خانه می‌کشند
  20. M6:454 شد برهنه وقت بازی طفل خرد دزد از ناگه قبا و کفش برد
  21. M6:455 آن چنان گرم او به بازی در فتاد کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد
  22. M6:456 شد شب و بازی او شد بی‌مدد رو ندارد کو سوی خانه رود
  23. M6:457 نی شنیدی انما الدنیا لعب باد دادی رخت و گشتی مرتعب
  24. M6:458 پیش از آنک شب شود جامه بجو روز را ضایع مکن در گفت و گو
  25. M6:459 من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام خلق را من دزد جامه دیده‌ام
  26. M6:460 نیم عمر از آرزوی دلستان نیم عمر از غصه‌های دشمنان
  27. M6:461 جبه را برد آن کله را این ببرد غرق بازی گشته ما چون طفل خرد
  28. M6:462 نک شبانگاه اجل نزدیک شد خلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد
  29. M6:463 هین سوار توبه شو در دزد رس جامه‌ها از دزد بستان باز پس
  30. M6:464 مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
  31. M6:465 لیک مرکب را نگه می‌دار از آن کو بدزدید آن قبایت را نهان
  32. M6:466 تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم

↓ download .txt ↓ JSON