پڑھیے دفتر ۶ حصہ ۱۰۰ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

یوسف صدیق صلوات اللہ علیہ کا کئی سال تک قید میں ماخوذ رہنا اللہ کے علاوہ کسی اور سے مدد مانگنے کی وجہ سے اور اذکرنی عند ربک کہنا اپنے بیان کے ساتھ

  1. M6:3398 آنچنان که یوسف از زندانییبا نیازی خاضعی سعدانیی
  2. M6:3399 خواست یاری گفت چون بیرون رویپیش شه گردد امورت مستوی
  3. M6:3400 یاد من کن پیش تخت آن عزیزتا مرا هم واخرد زین حبس نیز
  4. M6:3401 کی دهد زندانیی در اقتناصمرد زندانی دیگر را خلاص
  5. M6:3402 اهل دنیا جملگان زندانیندانتظار مرگ دار فانیند
  6. M6:3403 جز مگر نادر یکی فردانییتن به زندان جان او کیوانیی
  7. M6:3404 پس جزای آنک دید او را معینماند یوسف حبس در بضع سنین
  8. M6:3405 یاد یوسف دیو از عقلش ستردوز دلش دیو آن سخن از یاد برد
  9. M6:3406 زین گنه کامد از آن نیکوخصالماند در زندان ز داور چند سال
  10. M6:3407 که چه تقصیر آمد از خورشید دادتا تو چون خفاش افتی در سواد
  11. M6:3408 هین چه تقصیر آمد از بحر و سحابتا تو یاری خواهی از ریگ و سراب
  12. M6:3409 عام اگر خفاش طبعند و مجازیوسفا داری تو آخر چشم باز
  13. M6:3410 گر خفاشی رفت در کور و کبودباز سلطان دیده را باری چه بود
  14. M6:3411 پس ادب کردش بدین جرم اوستادکه مساز از چوب پوسیده عماد
  15. M6:3412 لیک یوسف را به خود مشغول کردتا نیاید در دلش زان حبس درد
  16. M6:3413 آنچنانش انس و مستی داد حقکه نه زندان ماند پیشش نه غسق
  17. M6:3414 نیست زندانی وحش‌تر از رحمناخوش و تاریک و پرخون و وخم
  18. M6:3415 چون گشادت حق دریچه سوی خویشدر رحم هر دم فزاید تنت بیش
  19. M6:3416 اندر آن زندان ز ذوق بی‌قیاسخوش شکفت از غرس جسم تو حواس
  20. M6:3417 زان رحم بیرون شدن بر تو درشتمی‌گریزی از زهارش سوی پشت
  21. M6:3418 راه لذت از درون دان نه از برونابلهی دان جستن قصر و حصون
  22. M6:3419 آن یکی در کنج مسجد مست و شادوآن دگر در باغ ترش و بی‌مراد
  23. M6:3420 قصر چیزی نیست ویران کن بدنگنج در ویرانی است ای میر من
  24. M6:3421 این نمی‌بینی که در بزم شرابمست آنگه خوش شود کو شد خراب
  25. M6:3422 گرچه پر نقش است خانه بَرکَنَشگنج جو و از گنج آبادان کُنَش
  26. M6:3423 خانهٔ پر نقش تصویر و خیالوین صور چون پرده بر گنج وصال
  27. M6:3424 پرتو گنجست و تابش‌های زرکه درین سینه همی‌جوشد صور
  28. M6:3425 هم ز لطف و عکس آب با شرفپرده شد بر روی آب اجزای کف
  29. M6:3426 هم ز لطف و جوش جان با ثمنپرده‌ای بر روی جان شد شخص تن
  30. M6:3427 پس مثل بشنو که در افواه خاستکه اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست
  31. M6:3428 زین حجاب این تشنگان کف‌پرستزآب صافی اوفتاده دوردست
  32. M6:3429 آفتابا با چو تو قبله و اِمیمشب‌پرستی و خفاشی می‌کنیم
  33. M6:3430 سوی خود کن این خفاشان را مَطارزین خفاشیشان بخر ای مستجار
  34. M6:3431 این جوان زین جرم ضالست و مغیرکه به من آمد ولی او را مگیر
  35. M6:3432 در عمادالملک این اندیشه‌هاگشته جوشان چون اسد در بیشه‌ها
  36. M6:3433 ایستاده پیش سلطان ظاهرشدر ریاض غیب جان طایرش
  37. M6:3434 چون ملایک او به اقلیم الستهر دمی می‌شد به شرب تازه مست
  38. M6:3435 اندرون سور و برون چون پُرغمیدر تنِ همچون لحد خوش عالمی
  39. M6:3436 او درین حیرت بد و در انتظارتا چه پیدا آید از غیب و سرار
  40. M6:3437 اسپ را اندر کشیدند آن زمانپیش خوارمشاه سرهنگان کشان
  41. M6:3438 الحق اندر زیر این چرخ کبودآنچنان کره به قد و تگ نبود
  42. M6:3439 می‌ربودی رنگ او هر دیده رامرحب آن از برق و مه زاییده را
  43. M6:3440 همچو مه همچون عطارد تیزروگوییی صرصر علف بودش نه جو
  44. M6:3441 ماه عرصهٔ آسمان را در شبیمی‌برد اندر مسیر و مذهبی
  45. M6:3442 چون به یک شب مه برید ابراج رااز چه منکر می‌شوی معراج را
  46. M6:3443 صد چو ماهست آن عجب در یتیمکه به یک ایماء او شد مه دو نیم
  47. M6:3444 آن عجب کو در شکاف مه نمودهم به قدر ضعف حس خلق بود
  48. M6:3445 کار و بار انبیا و مرسلونهست از افلاک و اخترها برون
  49. M6:3446 تو برون رو هم ز افلاک و دواروانگهان نَظّاره کن آن کار و بار
  50. M6:3447 در میان بیضه‌ای چون فرخ‌هانشنوی تسبیح مرغان هوا
  51. M6:3448 معجزات اینجا نخواهد شرح گشتز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
  52. M6:3449 آفتاب لطف حق بر هر چه تافتاز سگ و از اسپ فر کهف یافت
  53. M6:3450 تاب لطفش را تو یکسان هم مدانسنگ را و لعل را داد او نشان
  54. M6:3451 لعل را زان هست گنج مقتبسسنگ را گرمی و تابانی و بس
  55. M6:3452 آنک بر دیوار افتد آفتابآنچنان نبود کز آب و اضطراب
  56. M6:3453 چون دمی حیران شد از وی شاه فردروی خود سوی عماد الملک کرد
  57. M6:3454 کای اچی بس خوب اسپی نیست ایناز بهشتست این مگر نه از زمین
  58. M6:3455 پس عماد الملک گفتش ای خدیوچون فرشته گردد از میل تو دیو
  59. M6:3456 در نظر آنچ آوری گردید نیکبس گش و رعناست این مرکب ولیک
  60. M6:3457 هست ناقص آن سر اندر پیکرشچون سر گاوست گویی آن سرش
  61. M6:3458 در دل خوارمشه این دم کار کرداسپ را در منظر شه خوار کرد
  62. M6:3459 چون غرض دلاله گشت و واصفیاز سه گز کرباس یابی یوسفی
  63. M6:3460 چونک هنگام فراق جان شوددیو دلال در ایمان شود
  64. M6:3461 پس فروشد ابله ایمان را شتاباندر آن تنگی به یک ابریق آب
  65. M6:3462 وان خیالی باشد و ابریق نیقصد آن دلال جز تخریق نی
  66. M6:3463 این زمان که تو صحیح و فربهیصدق را بهر خیالی می‌دهی
  67. M6:3464 می‌فروشی هر زمانی دُرّ کانهم‌چو طفلی می‌ستانی گردگان
  68. M6:3465 پس در آن رنجوری روز اجلنیست نادر گر بود اینت عمل
  69. M6:3466 در خیالت صورتی جوشیده‌ایهمچو جوزی وقت دق پوسیده‌ای
  70. M6:3467 هست از آغاز چون بدر آن خیاللیک آخر می‌شود هم‌چون هلال
  71. M6:3468 گر تو اول بنگری چون آخرشفارغ آیی از فریب فاترش
  72. M6:3469 جوز پوسیده‌ست دنیا ای امینامتحانش کم کن از دورش ببین
  73. M6:3470 شاه دید آن اسپ را با چشم حالوآن عمادالملک با چشم مَآل
  74. M6:3471 چشم شه دو گز همی دید از لغزچشم آن پایان‌نگر پنجاه گز
  75. M6:3472 آن چه سرمه‌ست آنک یزدان می‌کشدکز پس صد پرده بیند جان رشد
  76. M6:3473 چشم مهتر چون به آخر بود جفتپس بدان دیده جهان را جیفه گفت
  77. M6:3474 زین یکی ذمش که بشنود او وحسپپس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
  78. M6:3475 چشم خود بگذاشت و چشم او گزیدهوش خود بگذاشت و قول او شنید
  79. M6:3476 این بهانه بود و آن دَیّان فرداز نیاز آن در دل شه سرد کرد
  80. M6:3477 در ببست از حسن او پیش بصرآن سخن بد در میان چون بانگ در
  81. M6:3478 پرده کرد آن نکته را بر چشم شهکه از آن پرده نماید مه سیه
  82. M6:3479 پاک بنایی که بر سازد حصوندر جهان غیب از گفت و فسون
  83. M6:3480 بانگ در دان گفت را از قصر رازتا که بانگ وا شده‌ست این یا فراز
  84. M6:3481 بانگ در محسوس و در از حس برونتبصرون این بانگ و در لاتبصرون
  85. M6:3482 چنگ حکمت چونک خوش‌آواز شدتا چه در از روض جنت باز شد
  86. M6:3483 بانگ گفت بد چو دروا می‌شوداز سقر تا خود چه در وامی‌شود
  87. M6:3484 بانگ در بشنو چو دوری از درشای خنک او را که واشد منظرش
  88. M6:3485 چون تو می‌بینی که نیکی می‌کنیبر حیات و راحتی بر می‌زنی
  89. M6:3486 چونک تقصیر و فسادی می‌رودآن حیات و ذوق پنهان می‌شود
  90. M6:3487 دید خود مگذار از دید خسانکه به مردارت کشند این کرکسان
  91. M6:3488 چشم چون نرگس فروبندی که چیهین عصاام کش که کورم ای اچی
  92. M6:3489 وان عصاکش که گزیدی در سفرخود ببینی باشد از تو کورتر
  93. M6:3490 دست کورانه به حبل‌الله زنجز بر امر و نهی یزدانی مَتَن
  94. M6:3491 چیست حبل‌الله رها کردن هواکین هوا شد صرصری مر عاد را
  95. M6:3492 خلق در زندان نشسته از هواستمرغ را پرها ببسته از هواست
  96. M6:3493 ماهی اندر تابهٔ گرم از هواسترفته از مستوریان شرم از هواست
  97. M6:3494 خشم شحنه شعلهٔ نار از هواستچارمیخ و هیبت دار از هواست
  98. M6:3495 شحنهٔ اجسام دیدی بر زمینشحنهٔ احکام جان را هم ببین
  99. M6:3496 روح را در غیب خود اشکنجه‌هاستلیک تا نجهی شکنجه در خفاست
  100. M6:3497 چون رهیدی بینی اشکنجه و دمارزانک ضد از ضد گردد آشکار
  101. M6:3498 آنک در چه زاد و در آب سیاهاو چه داند لطف دشت و رنج چاه
  102. M6:3499 چون رها کردی هوا از بیم حقدر رسد سغراق از تسنیم حق
  103. M6:3500 لا تطرق فی هواک سل سبیلمن جناب الله نحو السلسبیل
  104. M6:3501 لا تکن طوع الهوی مثل الحشیشان ظل العرش اولی من عریش
  105. M6:3502 گفت سلطان اسپ را وا پس بریدزودتر زین مظلمه بازم خرید
  106. M6:3503 با دل خود شه نفرمود این قدرشیر را مفریب زین راس البقر
  107. M6:3504 پای گاو اندر میان آری ز داورو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
  108. M6:3505 بس مناسب صنعتست این شهره زاوکی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
  109. M6:3506 زاو ابدان را مناسب ساختهقصرهای منتقل پرداخته
  110. M6:3507 در میان قصرها تخریج‌هااز سوی این سوی آن صهریج‌ها
  111. M6:3508 وز درونشان عالمی بی‌منتهادر میان خرگهی چندین فضا
  112. M6:3509 گه چو کابوسی نماید ماه راگه نماید روضه قعر چاه را
  113. M6:3510 قبض و بسط چشم دل از ذوالجلالدم به دم چون می‌کند سحر حلال
  114. M6:3511 زین سبب درخواست از حق مصطفیزشت را هم زشت و حق را حق‌نما
  115. M6:3512 تا به آخر چون بگردانی ورقاز پشیمانی نه افتم در قلق
  116. M6:3513 مکر که کرد آن عمادالملک فردمالک‌الملکش بدان ارشاد کرد
  117. M6:3514 مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاستقلب بین اصبعین کبریاست
  118. M6:3515 آنک سازد در دلت مکر و قیاسآتشی داند زدن اندر پلاس