بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش
妻子顧念丈夫,並為自己所說的話懺悔
- M1:2401 زن چو دید او را که تند و توسنستگشت گریان گریه خود دام زنست
- M1:2402 گفت از تو کی چنین پنداشتماز تو من اومید دیگر داشتم
- M1:2403 زن در آمد از طریق نیستیگفت من خاک شماام نی ستی
- M1:2404 جسم و جان و هرچه هستم آن تستحکم و فرمان جملگی فرمان تست
- M1:2405 گر ز درویشی دلم از صبر جستبهر خویشم نیست آن بهر تو است
- M1:2406 تو مرا در دردها بودی دوامن نمیخواهم که باشی بینوا
- M1:2407 جان تو کز بهر خویشم نیست ایناز برای تستم این ناله و حنین
- M1:2408 خویش من والله که بهر خویش توهر نفس خواهد که میرد پیش تو
- M1:2409 کاش جانت کش روان من فدااز ضمیر جان من واقف بُدا
- M1:2410 چون تو با من این چنین بودی بظنهم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
- M1:2411 خاک را بر سیم و زر کردیم چونتو چنینی با من ای جان را سکون
- M1:2412 تو که در جان و دلم جا میکنیزین قدر از من تبرا میکنی
- M1:2413 تو تبرا کن که هستت دستگاهای تبرای ترا جان عذرخواه
- M1:2414 یاد میکن آن زمانی را که منچون صنم بودم تو بودی چون شمن
- M1:2415 بنده بر وفق تو دل افروختهستهرچه گویی پخت گوید سوختهست
- M1:2416 من سپاناخ تو با هرچهم پزییا ترشبا یا که شیرین میسزی
- M1:2417 کفر گفتم نک به ایمان آمدمپیش حکمت از سر جان آمدم
- M1:2418 خوی شاهانهیْ ترا نشناختمپیش تو گستاخ خر درتاختم
- M1:2419 چون ز عفو تو چراغی ساختمتوبه کردم اعتراض انداختم
- M1:2420 مینهم پیش تو شمشیر و کفنمیکشم پیش تو گردن را بزن
- M1:2421 از فراق تلخ میگویی سُخُنهر چه خواهی کن ولیکن این مکن
- M1:2422 در تو از من عذرخواهی هست سربا تو بی من او شفیعی مستمر
- M1:2423 عذر خواهم در درونت خلق تستز اعتماد او دل من جرم جست
- M1:2424 رحم کن پنهان ز خود ای خشمگینای که خلقت به ز صد من انگبین
- M1:2425 زین نسق میگفت با لطف و گشاددر میانه گریهای بر وی فتاد
- M1:2426 گریه چون از حد گذشت و های هایزو که بی گریه بُد او خود دلربای
- M1:2427 شد از آن باران یکی برقی پدیدزد شراری در دل مرد وحید
- M1:2428 آنک بندهیْ روی خوبش بود مردچون بود چون بندگی آغاز کرد
- M1:2429 آنک از کبرش دلت لرزان بودچون شوی چون پیش تو گریان شود
- M1:2430 آنک از نازش دل و جان خون بودچونک آید در نیاز او چون بود
- M1:2431 آنک در جور و جفااش دام ماستعذر ما چهبْوَد چو او در عذر خاست
- M1:2432 زین للناس حق آراستهستزانچ حق آراست چون دانند جست
- M1:2433 چون پی یسکن الیهاش آفریدکی تواند آدم از حوا برید
- M1:2434 رستم زال ار بود وز حمزه بیشهست در فرمان اسیر زال خویش
- M1:2435 آنک عالم مست گفتش آمدیکلمینی یا حمیرا میزدی
- M1:2436 آب غالب شد بر آتش از لهیبزآتش او جوشد چو باشد در حجیب
- M1:2437 چونک دیگی حایل آمد هر دو رانیست کرد آن آب را کردش هوا
- M1:2438 ظاهرا بر زن چو آب ار غالبیباطنا مغلوب و زن را طالبی
- M1:2439 این چنین خاصیتی در آدمیستمهر حیوان را کمست آن از کمیست