閱讀 卷 6 章節 108 ← 上一節 · 下一節 →

بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

布哈拉之宰相的故事:任何以言語求施捨的人,都將被拒絕於其慷慨的公共施捨之外。那位貧困的學者因遺忘、過度貪婪和匆忙而以言語向宰相隊伍中的他求助,宰相轉身不理。此後,學者每天都會想出新的計策,有時會喬裝成蒙著面紗的女人,有時會矇住眼睛和臉扮作盲人,但宰相憑藉其洞察力總能識破他。

  1. M6:3797 در بخارا خوی آن خواجیم اجلبود با خواهندگان حسن عمل
  2. M6:3798 داد بسیار و عطای بی‌شمارتا به شب بودی ز جودش زر نثار
  3. M6:3799 زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بودتا وجودش بود می‌افشاند جود
  4. M6:3800 هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌بازآنچ گیرند از ضیا بدهند باز
  5. M6:3801 خاک را زربخش کی بود آفتابزر ازو در کان و گنج اندر خراب
  6. M6:3802 هر صباحی یک گره را راتبهتا نماند امتی زو خایبه
  7. M6:3803 مبتلایان را بدی روزی عطاروز دیگر بیوگان را آن سخا
  8. M6:3804 روز دیگر بر علویان مقلبا فقیهان فقیر مشتغل
  9. M6:3805 روز دیگر بر تهی‌دستان عامروز دیگر بر گرفتاران وام
  10. M6:3806 شرط او آن بود که کس با زبانزر نخواهد هیچ نگشاید لبان
  11. M6:3807 لیک خامش بر حوالی رهشایستاده مفلسان دیواروش
  12. M6:3808 هر که کردی ناگهان با لب سؤالزو نبردی زین گنه یک حبه مال
  13. M6:3809 من صمت منکم نجا بد یاسه‌اشخامشان را بود کیسه و کاسه‌اش
  14. M6:3810 نادرا روزی یکی پیری بگفتده زکاتم که منم با جوع جفت
  15. M6:3811 منع کرد از پیر و پیرش جد گرفتمانده خلق از جد پیر اندر شگفت
  16. M6:3812 گفت بس بی‌شرم پیری ای پدرپیر گفت از من توی بی‌شرم‌تر
  17. M6:3813 کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمعکان جهان با این جهان گیری به جمع
  18. M6:3814 خنده‌اش آمد مال داد آن پیر راپیر تنها برد آن توفیر را
  19. M6:3815 غیر آن پیر ایچ خواهنده ازونیم حبه زر ندید و نه تسو
  20. M6:3816 نوبت روز فقیهان ناگهانیک فقیه از حرص آمد در فغان
  21. M6:3817 کرد زاری‌ها بسی چاره نبودگفت هر نوعی نبودش هیچ سود
  22. M6:3818 روز دیگر با رگو پیچید پاناکس اندر صف قوم مبتلا
  23. M6:3819 تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راستتا گمان آید که او اشکسته‌پاست
  24. M6:3820 دیدش و بشناختش چیزی ندادروز دیگر رو بپوشید از لباد
  25. M6:3821 هم بدانستش ندادش آن عزیزاز گناه و جرم گفتن هیچ چیز
  26. M6:3822 چونک عاجز شد ز صد گونه مکیدچون زنان او چادری بر سر کشید
  27. M6:3823 در میان بیوگان رفت و نشستسر فرو افکند و پنهان کرد دست
  28. M6:3824 هم شناسیدش ندادش صدقه‌ایدر دلش آمد ز حرمان حرقه‌ای
  29. M6:3825 رفت او پیش کفن‌خواهی پگاهکه بپیچم در نمد نه پیش راه
  30. M6:3826 هیچ مگشا لب نشین و می‌نگرتا کند صدر جهان اینجا گذر
  31. M6:3827 بوک بیند مرده پندارد به ظنزر در اندازد پی وجه کفن
  32. M6:3828 هر چه بدهد نیم آن بدهم به توهم‌چنان کرد آن فقیر صله‌جو
  33. M6:3829 در نمد پیچید و بر راهش نهادمعبر صدر جهان آنجا فتاد
  34. M6:3830 زر در اندازید بر روی نمددست بیرون کرد از تعجیل خود
  35. M6:3831 تا نگیرد آن کفن‌خواه آن صلهتا نهان نکند ازو آن ده‌دله
  36. M6:3832 مرده از زیر نمد بر کرد دستسر برون آمد پی دستش ز پست
  37. M6:3833 گفت با صدر جهان چون بستدمای ببسته بر من ابواب کرم
  38. M6:3834 گفت لیکن تا نمردی ای عنوداز جناب من نبردی هیچ جود
  39. M6:3835 سر موتوا قبل موت این بودکز پس مردن غنیمت‌ها رسد
  40. M6:3836 غیر مردن هیچ فرهنگی دگردر نگیرد با خدای ای حیله‌گر
  41. M6:3837 یک عنایت به ز صد گون اجتهادجهد را خوفست از صد گون فساد
  42. M6:3838 وآن عنایت هست موقوف مماتتجربه کردند این ره را ثقات
  43. M6:3839 بلک مرگش بی‌عنایت نیز نیستبی‌عنایت هان و هان جایی مه‌ایست
  44. M6:3840 آن زمرد باشد این افعی پیربی زمرد کی شود افعی ضریر