اقرأ›دفتر ٥
دفتر ٥ · ٤٢٣٣ بيتًا · ١٧٨ قسمًا
دفتر پنجم
Book V
❋ ❋ ❋
- 001 بخش ۱ - سر آغازمقدمة ٣٠ بيتًا
- 002 بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیکتفسير 'خذ أربعة من الطير فصرهن إليك' (البقرة: 260) ٣٢ بيتًا
- 003 بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحدفي سبب ورود حديث المصطفى صلوات الله عليه: 'الكافر يأكل في سبعة أمعاء، والمؤمن يأكل في معاء واحد' ٣٣ بيتًا
- 004 بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رودفتح المصطفى عليه السلام الباب للضيف، وإخفاء نفسه لئلا يرى الضيف فاتح الباب ويخجل، ويخرج مسترسلاً ٢١ بيتًا
- 005 بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود میشست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خودسبب رجوع الضيف إلى بيت المصطفى عليه السلام في الوقت الذي كان فيه المصطفى يغسل وسادته المتسخة بيده، وخجله وتمزيق ثيابه، ونواحه على نفسه وعلى سعادته ٥٠ بيتًا
- 006 بخش ۶ - نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود میکرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدیتكريم المصطفى عليه السلام الضيف العربي وتهدئته من الاضطراب والبكاء والنواح الذي كان يفعله على نفسه في الخجل والندم ونار اليأس ١٥ بيتًا
- 007 بخش ۷ - بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونیبيان أن الصلاة والصوم وجميع الأمور الظاهرة هي شهادات على النور الباطني ١٧ بيتًا
- 008 بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالیتطهير الماء لجميع القذارات، ثم تطهير الله تعالى الماء من القذارة، ولذلك فهو القدوس الحق تعالى ١٧ بيتًا
- 009 بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدناستعانة الماء بالحق جل جلاله بعد تلوثه ١٩ بيتًا
- 010 بخش ۱۰ - گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونیشهادة الفعل والقول الظاهر على الضمير والنور الباطني ٦ بيتًا
- 011 بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بیآنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بیفعل عارف و بیقول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیایدفي بيان أن النور يظهر من باطن الشخص المنوَّر دون أن يعبر عن ذلك بفعل أو قول، ويشهد على نوره. في بيان أن النور يظهر نفسه من باطن سر العارف للخلائق دون فعل العارف ودون قول العارف، أكثر مما يظهر بقوله وفعله، كما يشرق الشمس فلا يحتاج إلى صياح الديك وإعلان المؤذن وعلامات أخرى ١٩ بيتًا
- 012 بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیهالسلام شهادت را بر مهمان خویشعرض المصطفى عليه السلام الشهادة على ضيفه ٢٧ بيتًا
- 013 بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا میشود تا او هم یار میشود روح را کی اسلم شیطانی علی یدیبيان أن النور الذي هو غذاء الروح يصبح غذاء جسد الأولياء حتى يصبح الجسد أيضًا صديقًا للروح، كما في قوله: 'أسلم شيطاني على يدي' ١٤ بيتًا
- 014 بخش ۱۴ - انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیسإنكار أهل الجسد لغذاء الروح وارتعاشهم من الغذاء الدنيء ٣ بيتًا
- 015 بخش ۱۵ - مناجاتمناجاة ١٢ بيتًا
- 016 بخش ۱۶ - تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیهالسلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوحتمثيل اللوح المحفوظ وإدراك عقل كل شخص من ذلك اللوح ما هو أمره وقسمه ومقدوره اليومي، مثل إدراك جبريل عليه السلام يوميًا من اللوح الأعظم. العقل مثل جبريل ونظره بالتفكر نحو الغيب المعهود له في التفكر والتأمل في كيفية المعاش وتصريف أمور الحياة اليومية، مثل نظر جبريل في اللوح وفهمه من اللوح ١٢ بيتًا
- 017 بخش ۱۷ - تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحرتمثيل الطرق المختلفة والهمم المتنوعة باختلاف تحري المتحرين وقت الصلاة للقبلة في الظلام، وتحري الغواصين في قعر البحر ١٧ بيتًا
- 018 بخش ۱۸ - تفسیر یا حسرة علی العبادتفسير {يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ} (يس: 30) ٨ بيتًا
- 019 بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اولسبب تسمية الفَرَج 'فرجًا' منذ البداية ٤١ بيتًا
- 020 بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیهالسلام او راوصف الطاووس وطبعه وسبب قتل إبراهيم عليه السلام له ٢٥ بيتًا
- 021 بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالیبینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاًفي بيان أن لطف الحق يعلمه الجميع، وقهر الحق يعلمه الجميع، والجميع يهربون من قهر الحق ويتعلقون بلطف الحق. ولكن الحق تعالى أخفى القهر في اللطف، وأخفى اللطف في القهر، كالعلامة المعكوسة والتلبس ومكر الله، ليميز أهل التمييز و'من ينظر بنور الله' عن أهل الحال والظاهر، فـ {لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا} (الملك: 2) ٣٩ بيتًا
- 022 بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربهتفاوت العقول في أصل الفطرة، خلافًا للمعتزلة الذين يقولون إن العقول الجزئية متساوية في الأصل، وهذا التفاوت والزيادة من التعلم والرياضة والتجربة ١٨ بيتًا
- 023 بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر میگفت و میگریست و سر و رو میزد و دریغش میآمد لقمهای از انبان به سگ دادنحكاية الأعرابي الذي مات كلبه من الجوع، وكانت قعبته مليئة بالخبز، وكان ينوح على الكلب وينشد الشعر ويبكي ويضرب رأسه ووجهه، ولكنه ضنَّ بلقمة من القعبة على الكلب ٢١ بيتًا
- 024 بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بیخویشتن شدهفي بيان أن لا عين حاسدة تهلك الإنسان مثل عين إعجابه بنفسه، إلا إذا تحولت عينه بنور الحق، فـ 'بي يسمع وبي يبصر'، وصار هو دون ذاته ٨ بيتًا
- 025 بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایهتفسير {وَإِنْ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ} الآية (القلم: 51) ٣٠ بيتًا
- 026 بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منستقصة الحكيم الذي رأى طاووسًا ينتف ريشه الجميل بمنقاره ويقذفه ويجعل جسده قبيحًا وأجرد. سأله متعجبًا: 'ألا تأسف؟' قال: 'أأسف، لكن عندي الروح أعز من الريش، وهذا الريش عدو لروحي' ٢١ بيتًا
- 027 بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانیفي بيان أن صفاء وبساطة النفس المطمئنة تشوشها الأفكار، كما لو كتبت شيئًا أو رسمت على مرآة، حتى لو مسحتها يبقى أثر ونقص ١٧ بيتًا
- 028 بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیهالسلام لا رهبانیة فیالاسلامفي بيان قول الرسول عليه السلام: 'لا رهبانية في الإسلام' ١٢ بيتًا
- 029 بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق استفي بيان أن ثواب عمل العاشق من الحق هو الحق نفسه ١٨ بيتًا
- 030 بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیهالسلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجورهفي تفسير قول الرسول عليه السلام: 'ما مات من مات إلا وتمنى أن يموت قبل ما مات، إن كان بارًّا ليكون إلى وصول البر أعجل، وإن كان فاجرًا ليقل فجوره' ١٦ بيتًا
- 031 بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابلفي بيان أن العقل والروح محبوسان في الماء والطين مثل هاروت وماروت في بئر بابل ٢١ بيتًا
- 032 بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل راجواب الطاووس للسائل ٧ بيتًا
- 033 بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا همچون پرهای طاوس عدو جانستبيان أن الفنون والذكاءات ومال الدنيا مثل ريش الطاووس عدو الروح ٢٤ بيتًا
- 034 بخش ۳۴ - در صفت آن بیخودان کی از شر خود و هنر خود آمن شدهاند کی فانیاند در بقای حق همچون ستارگان کی فانیاند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشدفي وصف هؤلاء الفانين الذين أمنوا من شر أنفسهم وفنونهم، لأنهم فانون في بقاء الحق، مثل النجوم الفانية في الشمس نهارًا، والفاني لا يخاف آفة ولا خطرًا ٤٧ بيتًا
- 035 بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدنفي بيان أن كل شيء سوى الله هو آكل ومأكول، مثل ذلك الطائر الذي كان يقصد صيد الجراد وكان مشغولًا بصيد الجراد وغافلًا عن الباز الجائع الذي كان يقصد صيده من خلف عنقه. الآن أيها الإنسان، لا تأمن من الصياد الآكل من الصياد والآكل نفسه، حتى لو لم تره بعين البصر فاره بعين الدليل والعبرة حتى تنفتح العين أيضًا ٤٦ بيتًا
- 036 بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیهالسلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مریدوصف قتل الخليل عليه السلام للغراب، وما كانت تلك الإشارة ترمز إليه من قمع أي صفة من الصفات المذمومة المهلكة في المريد ١٥ بيتًا
- 037 بخش ۳۷ - مناجاتمناجاة ٤٣ بيتًا
- 038 بخش ۳۸ - قال النبی علیهالسلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهالقال النبي عليه السلام: 'ارحموا ثلاثًا: عزيز قوم ذل، وغني قوم افتقر، وعالمًا يلعب به الجهال' ١٠ بيتًا
- 039 بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول اللهقصة حبس غزال صغير بين الحمير، وسخرية الحمير من هذا الغريب، تارة بالقتال وتارة بالاستهزاء، وابتلاؤه بالقش الجاف الذي ليس بغذائه. وهذا وصف لعبد الله الخاص بين أهل الدنيا وأهل الهوى والشهوة، فـ 'الإسلام بدأ غريبًا وسيعود غريبًا، فطوبى للغرباء' صدق رسول الله ١٢ بيتًا
- 040 بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیاریدحكاية محمد خوارزم شاه الذي استولى على مدينة سبزوار، التي كان سكانها جميعًا رافضة، بالحرب. ولكنهم طلبوا الحياة فقال: 'أؤمنكم إذا أحضرتم لي هدية من هذه المدينة رجلاً اسمه أبو بكر' ٦٣ بيتًا
- 041 بخش ۴۱ - بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خرانبقية قصة الغزال والحمير ٢٤ بيتًا
- 042 بخش ۴۲ - تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها میخوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیرتفسير {إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ} (يوسف: 43). لقد خلق الله تلك البقرات العجاف بصفة الأسود الجائعة لتأكل تلك البقرات السمان بشهية، وإن ظهرت تلك الخيالات بصور البقرات في مرآة الحلم، فخذ أنت المعنى ٨ بيتًا
- 043 بخش ۴۳ - بیان آنک کشتن خلیل علیهالسلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مریدبيان أن قتل الخليل عليه السلام للديك كان إشارة إلى قمع وقهر أي صفة من الصفات المذمومة المهلكة في باطن المريد ٢٢ بيتًا
- 044 بخش ۴۴ - تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلقتفسير {لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ} (التين: 4-5) وتفسير {وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ} (يس: 68) ١٢ بيتًا
- 045 بخش ۴۵ - تفسیر أَسْفَلَ سافِلینَ إِلَّا الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنونٍتفسير {أَسْفَلَ سَافِلِينَ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ} (التين: 5-6) ٥٢ بيتًا
- 046 بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنمامثال العالم الذي يبدو موجودًا وليس موجودًا، والعالم الذي يبدو غير موجود وهو موجود ٢٥ بيتًا
- 047 بخش ۴۷ - در تفسیر قول مصطفی علیهالسلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسولاللهفي تفسير قول المصطفى عليه السلام: لا بد من قرين يُدفن معك وهو حي، وتُدفن معه وأنت ميت. إن كان كريمًا أكرمك، وإن كان لئيمًا أسلمك، وذلك القرين عملك. فأصلحه ما استطعت. صدق رسول الله ٢٢ بيتًا
- 048 بخش ۴۸ - تفسیر وَ هُوَ مَعَکُمْتفسير "وَهُوَ مَعَكُمْ" ١١ بيتًا
- 049 بخش ۴۹ - در تفسیر قول مصطفی علیهالسلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکهفي تفسير قول المصطفى عليه السلام: "من جعل الهموم همًّا واحدًا كفاه الله سائر همومه، ومن تفرقت به الهموم لا يبالي الله في أي وادٍ أهلكه" ٢١ بيتًا
- 050 بخش ۵۰ - در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند»في معنى البيت: "إن سلكت الطريق فسيفتح لك، وإن عدمت فستُوهَبُ الوجود" ١٤ بيتًا
- 051 بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری میکرد گفتندش چه خوردهای کی گیج شدهای و یاوه میگویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورندقصة من ادعى النبوة، فقيل له: ما الذي أكلته حتى فقدت رشدك وهذيْت؟ فأجاب: لو وجدت ما آكله لما هذيْت ولا فقدت رشدي، فكل كلام طيب يقال لغير أهله يعد هذيًا، وإن كانوا مأمورين بقوله ٣٠ بيتًا
- 052 بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان میخوانند و با آب حیات ابدیسبب عداوة العامة وبُعدهم عن أولياء الله الذين يدعونهم إلى الحق وماء الحياة الأبدية ٢٢ بيتًا
- 053 بخش ۵۳ - در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد همچون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذي یَنْهی عَبْداً إِذا صَلّیفي بيان أن الفاجر إذا تمكن من فجوره ورأى أثر نعمة الصالحين، صار شيطانًا ومُعوّقًا للخير من الحسد، كالشيطان الذي يريد للجميع خُسرانًا: "أرأيت الذي ينهى عبدًا إذا صلى" ٢٦ بيتًا
- 054 بخش ۵۴ - مناجاتمناجاة ٢٩ بيتًا
- 055 بخش ۵۵ - پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی میگویدسؤال الملك للمدعي النبوة: ما الذي يكون مع الرسول الحقيقي الثابت ليمنحه للناس، أو ما الذي ينالونه بصحبته وخدمته غير النصيحة باللسان؟ ١٦ بيتًا
- 056 بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمیشمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بینوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و میگفت کی من جزین خدمت نمیدانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیهالسلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیهالسلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیهالسلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیهالسلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهمالسلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او راقصة العاشق الذي عدد محبوبه خدماته ووفاءه، ولياليه الطويلة التي تتجافى فيها جنوبهم عن المضاجع، وجوعه وعطشه الطويل في الأيام، قائلاً: "لا أعرف إلا هذه الخدمة، فإن كانت هناك خدمة أخرى فأرشدني إليها، فأنا منقاد لكل أمرك، سواء كان دخول النار كإبراهيم عليه السلام، أو الوقوع في فم حوت البحر كيونس عليه السلام، أو القتل سبعين مرة كجرجيس عليه السلام، أو العمى من البكاء كشعيب عليه السلام. ولا يُحصى وفاء وتضحية الأنبياء عليهم السلام". ورد المحبوب عليه ٢٣ بيتًا
- 057 بخش ۵۷ - یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و میگرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیموار کی فرزند را قربان میکرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود میسپرد و امر آمد مصطفی را علیهالسلام بدین خصال کی فاتبع ملة ابراهیم لقد کانت لکم اسوة حسنة فیابراهیمسأل أحدهم عالِمًا عارفًا: إذا بكى أحد بصوتٍ وتأوّه ونوحٍ في الصلاة، فهل تبطل صلاته؟ أجاب: إن اسم ذلك دمع. فماذا رأى ذلك الباكي؟ إن رأى شوقًا إلى الله وبكى أو ندمًا على ذنب، فلن تفسد صلاته بل تكتمل، إذ لا صلاة إلا بحضور القلب. وإن رأى مرض جسد أو فراق ولد، فسدت صلاته، لأن أصل الصلاة ترك الجسد وترك الولد كإبراهيم الذي كان يذبح ولده لأجل إكمال الصلاة، ويسلّم جسده لنار النمرود. وقد أمر المصطفى عليه السلام بهذه الخصال: "فاتبع ملة إبراهيم، لقد كانت لكم أسوة حسنة في إبراهيم" ٦ بيتًا
- 058 بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیاردخل مريد على الشيخ فرآه يبكي، فوافق المريد الشيخ وبكى. فلما فرغ الشيخ وخرج المريد، لحقه مريد آخر كان أعلم بحال الشيخ، وقال له بغيرة: "يا أخي، أقسمت بالله عليك ألا تظن أو تقول إن الشيخ كان يبكي وأنا أيضًا بكيت، لأنك تحتاج إلى ثلاثين سنة من الرياضة الخالية من الرياء، وعليك أن تعبر العقبات والبحار المليئة بالوحوش والجبال الشاهقة المليئة بالأسود والفهود، حتى تصل إلى بكاء الشيخ أو لا تصل. فإن وصلت، فستقول الحمد لله الذي طوى لي الأرض كثيرًا" ٦٢ بيتًا
- 059 بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضبقصة الجارية التي كانت تشتهي الحمار، وقد علّمته كيف يشبع شهوتها كالبشر، وكانت تضع قرعة على قضيب الحمار لئلا يتجاوز الحد. علمت السيدة بذلك، ولكنها لم ترَ القرعة. فأبعدت الجارية بحجة، ثم اجتمعت مع الحمار بلا قرعة فماتت فضيحةً. عادت الجارية متأخرة ونوحت: "يا روحي ويا نور عيني! رأيت الذكر ولم ترَ القرعة! رأيت القضيب ولم ترَ ذلك الآخر!" كل ناقص ملعون، أي كل نظر وفهم ناقص ملعون، وإلا فالناقصون ظاهرًا من الجسد مرحومون ليسوا ملعونين، اقرأ: "ليس على الأعمى حرج"، فنفى الحرج ونفى اللعنة ونفى العتاب والغضب ٩٧ بيتًا
- 060 بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حقالف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینهای پیش مرید همچو طوطی دارد و از پس آینه تلقین میکند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بیمنتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش میخوانی بیاختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثلتمثيل تلقين الشيخ لمريديه، والرسول لأمته، بأنهم لا يطيقون تلقين الحق، ولا ألفة لهم بالحق، كما أن الببغاء لا يألف صورة الإنسان ليأخذ منه التلقين. فالحق تعالى يجعل الشيخ كالمرآة أمام المريد كالببغاء، ويلقِّن من وراء المرآة: "لا تحرك به لسانك إنه إلا وحي يوحى". هذا هو بداية المسألة التي لا نهاية لها، مثل تحريك منقار الببغاء داخل المرآة الذي تسميه خيالًا، وهو بغير اختياره وتصرفه، عكس قراءة الببغاء الخارجي المتعلم، وليس عكس ذلك المعلم الذي وراء المرآة، ولكن قراءة الببغاء الخارجي هي تصرف ذلك المعلم. فهذا جاء كمثال لا كشبه ١٥ بيتًا
- 061 بخش ۶۱ - صاحبدلی دید سگ حامله در شکم آن سگبچگان بانگ میکردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایدهها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدیرأى صاحب قلب كلبة حاملاً، وكانت الجراء تنبح في بطنها. فتعجب من حكمة النباح، فالنباح للحراسة. والنباح داخل بطن الأم ليس للحراسة. وكذلك النباح لطلب المساعدة أو الحليب أو غيره، ولا توجد هذه الفوائد هناك. فلما عاد إلى نفسه، ناجى الله تعالى: "وما يعلم تأويله إلا الله". فأتاه الجواب: "تلك صورة حال قوم لم يخرجوا من الحجاب، ولم تُفتح عيون قلوبهم، يدّعون البصيرة ويتكلمون بأقوال لا ينالون منها قوة ولا مساعدة، ولا ينال المستمعون منها هداية ولا رشدًا" ٢٨ بيتًا
- 062 بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان میداد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن میکوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر میدیدند منکر و آن برکت را نمیدیدند همچون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دیدقصة أهل ضروان وحسدهم على الفقراء، لأن أباهم كان يعطي غالب دخل البستان للمساكين، فإذا كان عنبًا أعطى العُشر، وإذا صار زبيبًا ودبسًا أعطى العُشر، وإذا صار حلوى وفالوذجًا أعطى العُشر، ومن القصب أعطى العُشر، وإذا داس القمح في الجرين أعطى العُشر من الكُومة المختلطة، وإذا فصل القمح عن التبن أعطى العُشر، وإذا طحن أعطى العُشر، وإذا عجن أعطى العُشر، وإذا خبز أعطى العُشر. ولا شك أن الحق تعالى وضع في ذلك البستان والزرع بركة، فكان جميع أصحاب البساتين محتاجين إليه في الثمر والمال، وهو لا يحتاج إلى أحد منهم. وكان أبناؤهم يرون إنفاق العُشر وينكرونه، ولا يرون تلك البركة، كحال تلك المرأة الشقية التي لم ترَ القرعة ورأت الحمار ٦٤ بيتًا
- 063 بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست همچون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشدبيان أن عطاء الحق وقدرته لا يتوقفان على الاستحقاق، كعطاء المخلوقين الذي يحتاج إلى الاستحقاق، لأن العطاء قديم والاستحقاق حادث. فالعطاء صفة الحق، والاستحقاق صفة المخلوق، والقديم لا يتوقف على الحادث، وإلا لكان الحدوث محالاً ١٩ بيتًا
- 064 بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیهالسلام کی جبرئیل علیهالسلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیرفي بداية خلق جسم آدم عليه السلام، حيث أشار إلى جبريل عليه السلام أن يذهب ويأخذ قبضة من تراب الأرض، وفي رواية: أن يأخذ قبضات من كل ناحية ٢٥ بيتًا
- 065 بخش ۶۵ - فرستادن میکائیل را علیهالسلام به قبض حفنهای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیهالسلامإرسال ميكائيل عليه السلام لقبض قبضة من تراب الأرض لتركيب الجسم المبارك لأبي البشر، خليفة الحق، مسجود الملائكة ومعلمهم آدم عليه السلام ٢٧ بيتًا
- 066 بخش ۶۶ - قصهٔ قوم یونس علیهالسلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پس تضرع طبع را نگرداندقصة قوم يونس عليه السلام بيان وبرهان على أن التضرع والدعاء يدفع البلاء السماوي، وأن الحق تعالى فاعل مختار. فالتضرع والتعظيم أمامه مفيد. والفلاسفة يقولون: الفاعل بالطبع والعلة لا مختار، فالتضرع لا يغير الطبع ١٢ بيتًا
- 067 بخش ۶۷ - فرستادن اسرافیل را علیهالسلام به خاک کی حفنهای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیهالسلامإرسال إسرافيل عليه السلام إلى التراب ليأخذ قبضة من التراب لتركيب جسم آدم عليه السلام ٢٩ بيتًا
- 068 بخش ۶۸ - فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیهالسلام ببر گرفتن حفنهای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیلهالسلام و الصلوةإرسال عزرائيل ملك العزم والحزم عليه السلام ليأخذ قبضة من التراب ليصبح جسم آدم عليه السلام نشيطًا. والصلاة والسلام ٣٤ بيتًا
- 069 بخش ۶۹ - بیان آنک مخلوقی کی ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او همچون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفتهام و از مخلوق سخن نشنیدهام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن میگویم و ازیشان میشنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمیبینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنیبيان أن المخلوق الذي يصيبك منه ظلم هو في الحقيقة كالأداة. والعارف من يرجع إلى الحق لا إلى الأداة. وإن رجع إلى الأداة ظاهرًا فليس من الجهل بل لمصلحة، كما قال أبو يزيد قدس الله سره: "منذ سنين عديدة لم أتكلم مع المخلوق ولم أسمع كلامًا من المخلوق، ولكن الخلق يظنون أنني أتكلم معهم وأسمع منهم، لأنهم لا يرون المخاطَب الأكبر الذي هم كالصوت له. وبالنسبة لحالي، لا يلتفت المستمع العاقل إلى الصوت، كما هو المثل المعروف: "قال الجدار للوتد: لم تشقني؟ قال الوتد: انظر إلى من يدقني" ٢٧ بيتًا
- 070 بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرونجاء الجواب: إن من لا ينظر إلى الأسباب والمرض وجرح السيف، فلن يأتيه عمل عزرائيل، فأنت أيضًا سبب، وإن كنت أخفى من تلك الأسباب. وقد لا يخفى على المريض أن "وهو أقرب إليه منكم ولكن لا تبصرون" ٣٣ بيتًا
- 071 بخش ۷۱ - در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحینفي بيان وخامة شهوات الدنيا وحلاوتها، ومنعها من طعام الله، كما قال: "الجوع طعام الله، يحيي به أبدان الصديقين" أي في الجوع طعام الله، وقوله: "أبيت عند ربي يطعمني ويسقيني"، وقوله: "يرزقون فرحين" ١٧ بيتًا
- 072 بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشاراترد المغفل الذي قال: "لَكَمْ كانت الدنيا جميلة لو لم يكن هناك موت، ولكم كان ملك الدنيا جميلاً لو لم يكن له زوال"، وعلى هذا المنوال من الكلمات الباطلة ١٢ بيتًا
- 073 بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسناتفيما يُرجى من رحمة الله تعالى، مُعطي النعم قبل استحقاقها، وهو الذي يُنزل الغيث من بعد ما قنطوا، ورُبّ بُعد يورث قربًا، ورُبّ معصية ميمونة، ورُبّ سعادة تأتي من حيث يُرجى النقم، ليُعلم أن الله يبدل سيئاتهم حسنات ٨٥ بيتًا
- 074 بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانش را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفلقصة إياس وحجرته التي يحتفظ فيها بحذاءه وجلبابه، وظن قادة جيشه أنه يخبئ كنزًا في تلك الحجرة بسبب إحكام بابها وثقل قفلها ٣٥ بيتًا
- 075 بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده میشود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم میآید و از خجالت سر و ریش و قلم گم میکند و العاقل یکفیه الاشارهبيان أن ما يُبيَّن هو صورة القصة، ثم هي صورة تناسب المتصوّرين وتناسب مرآة تصويرهم. ومن قداسة حقيقة هذه القصة، يخجل النطق من هذا التنزيل، ويضيع الرأس واللحية والقلم خجلاً، والعاقل يكفيه الإشارة ٢٦ بيتًا
- 076 بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلقحكمة النظر في النعل والجلباب: "فلينظر الإنسان مم خلق" ٩ بيتًا
- 077 بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسقخلق الجان من مارج من نار، وقوله تعالى في حق إبليس: "إنه كان من الجن ففسق" ٤٧ بيتًا
- 078 بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد مینگری از چنبرهٔ وجود خود مینگری پایهٔ کژ کژ افکند سایهفي معنى: "أرنا الأشياء كما هي"، ومعنى: "لو كشف الغطاء ما ازددت يقينًا"، وقوله: "في كل من تنظر إليه بعين السوء، فإنما تنظر من دائرة وجودك. والقاعدة الملتوية تلقي ظلاً ملتويًا" ٢٥ بيتًا
- 079 بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بینیازیست چنان که آینه بیصورتست و ساده است و بیصورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشارهبيان اتحاد العاشق والمعشوق من حيث الحقيقة، وإن كانا متضادين من حيث أن الحاجة ضد الغنى، كما أن المرآة بلا صورة وبسيطة، واللاصورة ضد الصورة، ولكن بينهما اتحاد في الحقيقة شرحه يطول، والعاقل يكفيه الإشارة ٢١ بيتًا
- 080 بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذاسأل محبوب عاشقه: هل تحب نفسك أكثر أم تحبني؟ فقال: "أنا ميت من نفسي وبك حيّ، وقد فنيت من نفسي وصفاتي وبك وجدت، نسيت علمي وبقوتك أصبحت عالمًا، نسيت قدرتي وبقدرتك أصبحت قادرًا. إن أحببت نفسي فقد أحببتك، وإن أحببتك فقد أحببت نفسي". "من كان له مرآة اليقين، فإنه وإن رأى نفسه رأى الله". "أخرج بصفاتي إلى خلقي، من رآك رآني ومن قصدك قصدني" وهكذا ٣٠ بيتًا
- 081 بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیمشب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشهای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیالاندیشان در کار انبیا و اولیا کی میگفتند کی ساحرند و خویشتن ساختهاند و تصدر میجویند بعد از تفحص خجل شوند و سود نداردمجيء الأمير النمام مع القادة في منتصف الليل لفتح حجرة إياس، ورؤية الجلباب والنعل معلقين، والظن بأن ذلك مكر وتستر، وحفر البيت في كل زاوية ظنوا فيها، وإحضار الحفارين، وتثقيب الجدران، وعدم العثور على شيء، ثم الخجل واليأس، كما هو حال المتشككين والمتخيلين في حق الأنبياء والأولياء، الذين كانوا يقولون: "إنهم سحرة وقد اصطنعوا أنفسهم، ويبحثون عن الرئاسة". ثم يخجلون بعد التحقق، ولا ينفع ذلك ٢٩ بيتًا
- 082 بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل همچون بدگمانان در حق انبیا علیهمالسلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودةعودة النمامين من حجرة إياس إلى الملك خالي الوفاض وخجلين، كالمتشككين في حق الأنبياء عليهم السلام عند ظهور براءتهم ونقاوتهم، "يوم تبيض وجوه وتسود وجوه"، وقوله: "ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة" ١٤ بيتًا
- 083 بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته استإحالة الملك قبول توبة النمامين وفاتحي الحجرة ومكافأتهم إلى إياس، أي أن هذه الجناية قد مست عرضه ١٥ بيتًا
- 084 بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت میدارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر میکند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمینگردأمر الملك إياس بالاختيار بين العفو والمكافأة، فكلاهما صواب هنا في العدل واللطف، وفي كل منهما مصالح، ففي العدل ألف لطف كامن: "ولكم في القصاص حياة". ومن يكره القصاص ينظر إلى حياة القاتل الواحدة، ولا ينظر إلى مئات الآلاف من الأرواح التي ستحفظ وتحقن في حصن الخوف من السياسة ٢٥ بيتًا
- 085 بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و «ایام بیننا» مگو کی «الانتظار موت الاحمر»، و جواب گفتن ایاز شاه رااستعجال الملك إياسًا أن يبت في هذا الحكم سريعًا ولا ينتظر ولا يقول: "أيام بيننا"، لأن "الانتظار موت أحمر"، ورد إياس على الملك ١٦ بيتًا
- 086 بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییمحكاية في تأكيد هذا الكلام: "لقد اختبرنا الذكر لعدة مرات، فلنجرب الصبر والصمت لبعض الوقت" ١٣ بيتًا
- 087 بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخرهفي بيان من يقول كلامًا لا يتناسب حاله مع ذلك الكلام وتلك الدعوى، كما هو حال الكفار، "ولئن سألتهم من خلق السماوات والأرض ليقولن الله"، ثم يعبدون الأصنام الحجرية ويضحون بأرواحهم وأموالهم لها. فما الذي يناسب ذلك مع روح تعلم أن خالق السماوات والأرض والخلق هو إله سميع بصير حاضر مراقب غيور إلى آخره؟ ٦٥ بيتًا
- 088 بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بیلذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت میکند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر ویحكاية في بيان التوبة النصوح، فكما لا يعود الحليب إلى الثدي بعد خروجه، كذلك من تاب توبة نصوحًا لا يتذكر تلك الخطيئة أبدًا برغبة، بل يزداد نفوره منها كل حين. وهذا النفور دليل على أنه وجد لذة القبول، فذهبت تلك الشهوة الأولى بلا لذة، وحلت هذه محلها. "لا يدفع عشقًا إلا عشق آخر، فلِمَ لا تطلب معينًا أفضل منه؟" ومن يرغب قلبه في تلك الخطيئة مرة أخرى، فذلك علامة على أنه لم يجد لذة القبول، ولم تحل لذة القبول محل لذة الخطيئة، ولم يصبح "سنيسره لليسرى"، وبقيت "ونيسره للعسرى" عليه ١٤ بيتًا
- 089 بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق همچو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آوردفي بيان أن دعاء العارف الواصل وطلبه من الحق كطلب الحق من نفسه، "كنت له سمعًا وبصرًا ولسانًا ويدًا"، وقوله: "وما رميت إذ رميت ولكن الله رمى"، وهناك آيات وأخبار وآثار كثيرة في هذا. وشرح سبب جعل الحق للمجرم ممسوكًا بأذنيه ليأتي بالتوبة النصوح ٣١ بيتًا
- 090 بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجیجاء دور البحث عن نصوح، وجاء الصوت: "بحثنا عن الجميع، فابحثوا عن نصوح". فأغمي على نصوح من هيبة ذلك، وانفرج الأمر بعد أشدّ الضيق، كما كان يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا أصابه مرض أو هم: "اشتدّي أزمة تنفرجي" ١٤ بيتًا
- 091 بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکانِ شاهزاده از نصوحالعثور على الجوهر، وطلب الخدم والوصيفات من الأميرة من نصوح نصيبًا ٣٠ بيتًا
- 092 بخش ۹۲ - باز خواندن شهزاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتنإعادة الأميرة استدعاء نصوح للتدليك بعد توبته القوية وقبول توبته، وتحججه ورفضه ٩ بيتًا
- 093 بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بیبیخ هر روز زردتر و خشکتر نعوذ باللهحكاية في بيان أن من يتوب ويندم ثم ينسى تلك الندامات ويعيد تجربة ما جُرِّبَ، يقع في خسارة أبدية، لأن توبته لا يمدها ثبات ولا قوة ولا حلاوة ولا قبول. فيصبح كالشجرة بلا جذور، تزداد اصفرارًا وجفافًا كل يوم. نعوذ بالله ١٣ بيتًا
- 094 بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادیتشبيه القطب، وهو العارف الواصل، في إعطاء الخلق من قوة المغفرة والرحمة على مراتب يلهمها الله له، وتمثيله بالأسد الذي يأكل منه الضواري والوحوش الباقية على مراتب قربهم من الأسد، ليس قربًا مكانيًا بل قربًا وصفيًا، وتفاصيل هذا كثيرة والله الهادي ٢٢ بيتًا
- 095 بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامستحكاية حمار الحطّاب الذي رأى خيول السباق في الإسطبل الخاص، وتمنى تلك النعمة. في موعظة ألا يُتمنى إلا المغفرة والعناية والهداية، فلو كنت في مئة نوع من الألم، إذا كانت لذة المغفرة موجودة، صار كل شيء حلوًا. أما كل نعمة تتمناها لم تجربها، فهي مقرونة بألم لا تراه، فكما أن في كل فخ طعمًا ظاهرًا وفخًا خفيًا. فقد وقعت في هذا الفخ وتتمنى: "ليتني ذهبت مع تلك الطعوم"، تظن أن تلك الطعوم بلا فخ ٢١ بيتًا
- 096 بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمتعدم استحسان الثعلب لقول الحمار بأنه راضٍ بالقسمة ٦ بيتًا
- 097 بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه رارد الحمار على الثعلب ٥ بيتًا
- 098 بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر رارد الثعلب على الحمار ٤ بيتًا
- 099 بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه رارد الحمار على الثعلب ٤ بيتًا
- 100 بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان میکرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سببسازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل رافي تأكيد معنى التوكل: حكاية الزاهد الذي كان يختبر التوكل. خرج من المدينة بعيدًا عن أسباب العيش وطرق الناس، وتوجه إلى جبل مهجور منسي. في غاية الجوع، وضع رأسه على حجر ونام. قال لنفسه: "توكلت على صانع الأسباب ورازقها، وقد انقطعت عن الأسباب لأرى سبب التوكل" ١٨ بيتًا
- 101 بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسبرد الثعلب على الحمار، وتحريضه الحمار على الكسب ٦ بيتًا
- 102 بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخرهرد الحمار على الثعلب: "التوكل أفضل الكسب، فكل كسب محتاج إلى التوكل: 'يا إلهي، وفقني في هذا الأمر'. والدعاء يتضمن التوكل، والتوكل كسب لا يحتاج إلى أي كسب آخر" إلى آخره ١٥ بيتًا
- 103 بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آنضرب المثل بالجمل في بيان أن في مخبر الدولة، إذا لم ترَ أثرها وبهائها، فذلك محل للاتهام بأنه مقلد في ذلك ٤٤ بيتًا
- 104 بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بستهالفرق بين دعوة الشيخ الكامل الواصل وبين كلام الفضلاء الناقصين المرتبطين بالفضل التحصيلي ١٣ بيتًا
- 105 بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد میکرد و میگفت الحمدلله کی من بد نمیاندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب میفرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنهای همچون میزانست بسیاران ازو سرخرو شوند و بسیاران بیمراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیراحكاية المخنث وسؤال اللوطي له في حال اللواط: "ما هذا الخنجر؟" قال: "لأجل كل من يسوء الظن بي، سأشق بطنه". كان اللوطي يصعد وينزل عليه ويقول: "الحمد لله أنني لا أسوء الظن بك". "بيتي ليس بيتًا بل إقليمًا، هزلي ليس هزلًا بل تعليمًا". "إن الله لا يستحيي أن يضرب مثلاً ما بعوضة فما فوقها" أي فما فوقها في تغيير النفوس بالإنكار: "ماذا أراد الله بهذا مثلاً؟" ثم يجيب: "هذا أردت ليضل به كثيرًا ويهدي به كثيرًا"، فكل فتنة كالميزان، كثيرون يحمرّ وجههم منها وكثيرون يخيبون. ولو تأملت فيه قليلًا لوجدت من نتائجه الشريفة كثيرًا ١٩ بيتًا
- 106 بخش ۱۰۶ - غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشهانتصار حيلة الثعلب على عصمة الحمار وعفته، وسحب الثعلب الحمار نحو الأسد في الغابة ٢١ بيتًا
- 107 بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرندحكاية رجل ألقى بنفسه في بيت من الخوف، ووجهه أصفر كالمزعفران، وشفتاه زرقاء كالنيل، ويده ترتعش كورق الشجر. سأله صاحب البيت: "ما الخبر؟ ما الحادثة؟" قال: "يأخذون الحمير بالاستهزاء". قال: "تبارك الله! يأخذون الحمير، وأنت لست حمارًا، فما الذي تخافه؟" قال: "يأخذون الحمير بجد، والتمييز قد زال اليوم. أخشى أن يأخذوني حمارًا" ٢٦ بيتًا
- 108 بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریبأخذ الثعلب الحمار إلى الأسد، وهروب الحمار من الأسد، وعتاب الثعلب للأسد: "الحمار كان لا يزال بعيدًا، وقد تعجلت". واعتذر الأسد، وتوسل الثعلب إلى الأسد: "اذهب واخدعه مرة أخرى" ٢٧ بيتًا
- 109 بخش ۱۰۹ - در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ باللهفي بيان أن نقض العهد والتوبة يوجب البلاء، بل يوجب المسخ، كما حدث لأصحاب السبت ولأصحاب مائدة عيسى: "وجعل منهم القردة والخنازير". وفي هذه الأمة مسخ القلب، وفي القيامة تعطى الأجساد صورة القلوب. نعوذ بالله ٩ بيتًا
- 110 بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدشعودة الثعلب مرة ثانية إلى الحمار الهارب ليخدعه مرة أخرى ٢٠ بيتًا
- 111 بخش ۱۱۱ - جواب گفتن خر روباه رارد الحمار على الثعلب ٢٠ بيتًا
- 112 بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر رارد الثعلب على الحمار ٢٧ بيتًا
- 113 بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سرهحكاية الشيخ محمد سرر زي الغزنوي قدس الله سره ١٩ بيتًا
- 114 بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشدمجيء الشيخ بعد سنين طويلة من الصحراء إلى مدينة غزنة، وحمل السلة بتوجيه غيبي، وتوزيع ما يجمع على الفقراء. "من كانت روحه تستجيب نداء الحق، فكتاب بعد كتاب ورسول بعد رسول". فكما يكون نافذة البيت مفتوحة، لا ينقطع عنها الشمس والقمر والمطر والرسائل وغيرها ٤٨ بيتًا
- 115 بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَفي معنى "لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ" ١٥ بيتًا
- 116 بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر راذهاب هذا الشيخ إلى بيت أمير للتسول أربع مرات في اليوم بسلة بتوجيه غيبي، وعتاب الأمير له على ذلك الوقاحة، واعتذار الشيخ للأمير ٢٣ بيتًا
- 117 بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بیاشارت نیارم تصرفی کردنبكاء الأمير من نصيحة الشيخ وصدقه، وإيثاره كنوزه بعد ذلك الوقاحة، وعصمة الشيخ ورفضه قبولها، وقوله: "لا أستطيع التصرف دون إشارة" ١٣ بيتًا
- 118 بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارةجاءت الإشارة من الغيب إلى الشيخ: "لقد أخذت وأعطيت بأمرنا لهاتين السنتين. بعد الآن، أعط ولا تأخذ. ضع يدك تحت الحصيرة، فقد جعلناها لك كحقيبة أبي هريرة. ستجد ما تشاء، حتى يتأكد العالمون أن هناك عالمًا آخر، إذا أخذت التراب بيدك صار ذهبًا، والميت يدخله فيحيا، والنحس الأكبر يدخله فيصبح سعدًا أكبر، والكفر يدخله فيصبح إيمانًا، والسم يدخله فيصبح ترياقًا. ليس داخل هذا العالم ولا خارجه، لا تحت ولا فوق، لا متصل ولا منفصل، بلا كيف وبلا كيفية. في كل لحظة تظهر منه آلاف الآثار والنماذج، كما أن صناعة اليد بصورة اليد، وغَمزة العين بصورة العين، وفصاحة اللسان بصورة اللسان، ليست داخلة ولا خارجة، لا متصلة ولا منفصلة. والعاقل تكفيه الإشارة ١٢ بيتًا
- 119 بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وامداران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقیمعرفة الشيخ ما يدور في خاطر السائل دون كلام، ومعرفة مقدار دين المدينين دون كلام، وذلك علامة على: "أخرج بصفاتي إلى خلقي" ١٣ بيتًا
- 120 بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضمیرهای خلقسبب معرفة خواطر الخلق ٥ بيتًا
- 121 بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خرغلبة مكر الثعلب على عصمة الحمار ١٥ بيتًا
- 122 بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوعفي بيان فضل الاحتماء والجوع ٢ بيتًا
- 123 بخش ۱۲۳ - مثلمثل ٧ بيتًا
- 124 بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حقحكاية مريد عرف الشيخ حرصه ونيته، فنصحه باللسان، وضمن النصيحة منحه قوة التوكل بأمر الله ١٤ بيتًا
- 125 بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکندحكاية تلك البقرة الوحيدة في جزيرة كبيرة. يملأ الله تلك الجزيرة الكبيرة بالنباتات والرياحين لتكون علفًا للبقرة. حتى المساء تأكل البقرة كل ذلك وتسمن كالجبل. وعندما يأتي الليل، لا ينامها من الهم والخوف: "لقد رعت كل السهول، فماذا سآكل غدًا؟" فتنحف من هذا الهم. وعندما تستيقظ عند الفجر، ترى كل السهل أكثر خضرة وكثافة من الأمس، فتأكل وتسمن مرة أخرى، ثم يأتيها نفس الهم في الليل. وهكذا منذ سنوات طويلة، وهي ترى ذلك ولا تثق ١٥ بيتًا
- 126 بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیرصيد الأسد للحمار، وشعور الأسد بالعطش من الجهد، فذهب ليشرب الماء. وعند عودة الأسد، كان الثعلب قد أكل الكبد والقلب والكلى، وهي الألذ. بحث الأسد عن القلب والكبد فلم يجدهما. سأل الثعلب: "أين القلب والكبد؟" أجاب الثعلب: "لو كان له قلب وكبد، بعد أن رأى تلك العقوبة في ذلك اليوم، ونجا بحيله العديدة، هل كان سيعود إليك؟" "لو كنا نسمع أو نعقل ما كنا في أصحاب السعير" ١٧ بيتًا
- 127 بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بودحكاية الراهب الذي كان يمشي بالضوء نهارًا في السوق من شدة حاله ٢٥ بيتًا
- 128 بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ رادعوة المسلم للمجوسي ٢٤ بيتًا
- 129 بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمانمثل الشيطان على باب الرحمن ٢٦ بيتًا
- 130 بخش ۱۳۰ - جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهمالسلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم به چه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر میشمردرد المؤمن السني على الكافر الجبري، وفي إثبات اختيار العبد، قال: السنة طريق مطروق بأقدام الأنبياء عليهم السلام. على يمين ذلك الطريق صحراء الجبر، حيث لا يرى المرء لنفسه اختيارًا وينكر الأمر والنهي ويتأول، وينتج عن إنكار الأمر والنهي إنكار الجنة وهي جزاء المطيعين للأمر، والنار وهي جزاء المخالفين للأمر. ولا أقول غير ذلك في ما ينتهي إليه، فالعاقل تكفيه الإشارة. وعلى يسار ذلك الطريق صحراء القدر، حيث يرى المرء قدرة الخالق مغلوبة بقدرة الخلق، ومن ذلك تنشأ تلك المفاسد التي ذكرها ذلك المجوسي الجبري ٥٩ بيتًا
- 131 بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارةالإدراك الوجداني كالاختيار والاضطرار والغضب والصبر والشبع والجوع، هو بمثابة الحواس التي تفرق الأصفر من الأحمر، والكبير من الصغير، والمرّ من الحلو، والمسك من الروث، والخشونة من النعومة بحس اللمس، والحرارة من البرودة، والنار من الحليب الساخن، والرطب من الجاف، ولمس الجدار من لمس الشجرة. فمن ينكر الوجداني ينكر الحواس، وأكثر من ذلك أن الوجداني أظهر من الحس، لأن الحس يمكن إغلاقه ومنعه من الإحساس، وإغلاق طريق ومدخل الوجدانيات غير ممكن. والعاقل تكفيه الإشارة ٣٦ بيتًا
- 132 بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیستحكاية أيضًا في بيان تقرير اختيار الخلق، وبيان أن التقدير والقضاء لا يسلبان الاختيار ١٩ بيتًا
- 133 بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیرحكاية أيضًا في الرد على الجبري وإثبات الاختيار وصحة الأمر والنهي، وبيان أن عذر الجبري غير مقبول في أي ملة ولا في أي دين، ولا يوجب الخلاص من جزاء العمل الذي ارتكبه، كما لم يخلص إبليس الجبري بقوله: "بما أغويتني". والقليل يدل على الكثير ٣٤ بيتًا
- 134 بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساءمعنى "ما شاء الله كان" أي: اطلب مشيئته ورضاه، ولا تحزن لغضب الآخرين وردهم. تلك "كان" وإن كانت لفظًا ماضيًا، إلا أنها في فعل الله لا ماضٍ ولا مستقبل، فـ "ليس عند الله صباح ولا مساء" ٢٠ بيتًا
- 135 بخش ۱۳۵ - و همچنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنینوكذلك "قد جف القلم"، أي جف القلم وكُتب: "لا يستوي الطاعة والمعصية، لا تستوي الأمانة والسرقة". جف القلم أن لا يستوي الشكر والكفران. جف القلم أن الله لا يضيع أجر المحسنين ٣٤ بيتًا
- 136 بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویندحكاية الدراويش الذين رأوا في هرات غلمان عميد خراسان الفارهين، على خيول أصيلة وعباءات مطرزة بالذهب وقبعات فاخرة وغيرها. سأل: "من هؤلاء الأمراء؟ وما هم من الملوك؟" قيل له: "هؤلاء ليسوا أمراء، هؤلاء غلمان عميد خراسان". فرفع رأسه إلى السماء وقال: "يا إلهي، علمني رعاية الغلمان من عميد!". (هناك يسمون المستوفي عميدًا) ٤٥ بيتًا
- 137 بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت میکرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت میکرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاءرد ذلك الكافر الجبري على السني الذي دعاه إلى الإسلام، وإلى ترك عقيدة الجبر، وإطالة المناظرة من الطرفين، فلم يرفع مادة الإشكال والجواب إلا العشق الحقيقي الذي لا يبقى له اهتمام بذلك: "وذلك فضل الله يؤتيه من يشاء" ٤١ بيتًا
- 138 بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز را در سخن آوردسؤال الملك إياسًا قصدًا: "تتحدث عن كثير من الحزن والفرح مع النعل والجلباب، وهما جماد"، ليجعل إياسًا يتكلم ٣٥ بيتًا
- 139 بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازهایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان راقول أقارب مجنون له: "جمال ليلى معتدل، وليس بذلك القدر. يوجد في مدينتنا الكثير من أجمل منها، واحدة واثنتان وعشرة نعرضهن عليك، فاختر نفسك وأرحنا". ورد مجنون عليهم ٣٩ بيتًا
- 140 بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زدحكاية جُحا الذي ارتدى شادرًا وجلس بين النساء ليعظ، فقام بحركة عرفته امرأة فصرخت: "إنه رجل!" ٢٦ بيتًا
- 141 بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجهتاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابندأمر الملك إياسًا مرة أخرى: "اشرح النعل والجلباب علنًا، لكي يتعظ قادتك من تلك الإشارة، فالدين النصيحة، ويجدوا موعظة" ٥ بيتًا
- 142 بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان راحكاية كافر قيل له في عهد أبي يزيد: "أسلم"، ورده عليهم ١١ بيتًا
- 143 بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه دادحكاية المؤذن قبيح الصوت الذي أذن للصلاة في بلاد الكفار، فأعطاه كافر هدية ٤٢ بيتًا
- 144 بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کوحكاية امرأة قالت لزوجها: "أكلت القطة اللحم". فوزن الزوج القطة، فبلغ وزنها نصف من. قال: "يا امرأة، اللحم كان نصف من وأكثر. فإن كان هذا هو اللحم، فأين القطة؟ وإن كانت هذه هي القطة، فأين اللحم؟" ٣٠ بيتًا
- 145 بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیهالسلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی میکرد و از تنعم منع میکردحكاية الأمير الذي قال لغلامه: "أحضر الخمر". فذهب الغلام وأحضر إبريق الخمر. وفي الطريق، كان هناك زاهد يأمر بالمعروف، فضرب الإبريق بحجر فكسره. سمع الأمير بذلك وعزم على معاقبة الزاهد. وكان هذا العزم في عهد دين عيسى عليه السلام، حيث لم يكن الخمر قد حُرّم بعد، ولكن الزاهد كان يتقزز منه وينهى عن الترف ٣٣ بيتًا
- 146 بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزدحكاية ضياء دلق، الذي كان طويلاً جدًا، وشقيقه شيخ الإسلام تاج بلخ كان قصير القامة جدًا. وكان شيخ الإسلام يخجل من أخيه ضياء. دخل ضياء إلى درسه، وحضر جميع سادات بلخ درسه. قام ضياء ببعض الخدمة ومر. فقام له شيخ الإسلام نصف قيام سريعًا وقال: "نعم، أنت طويل جدًا، اسرق جزءًا" ٢٣ بيتًا
- 147 بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهدذهاب الأمير الغاضب لمعاقبة الزاهد ١٢ بيتًا
- 148 بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد راحكاية كيف كسر المهرج سيد شاه ترمذ ٢٨ بيتًا
- 149 بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش استقصد المصطفى عليه السلام رمي نفسه من جبل حري خوفاً من تأخر جبريل عليه السلام عليه، وظهور جبريل له قائلاً: لا ترمِ نفسك، فإن لك خيرات قادمة ١٨ بيتًا
- 150 بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهمجواب الأمير للشفيعين وجيران الزاهد: لماذا تجرأ وكسر إناءنا؟ لن أقبل الشفاعة في هذا الأمر، فقد أقسمت أن أعاقبه ١٠ بيتًا
- 151 بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهدتقبيل الشفعاء وجيران الزاهد يدي الأمير وقدميه مرتين، وتوسلهم ٢٠ بيتًا
- 152 بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان رارد الأمير عليهم مرة أخرى ٨ بيتًا
- 153 بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجیتفسير الآية الكريمة: "وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ" أن جدران وعرصات ذلك العالم ومياهه وأوانيه وثماره وأشجاره كلها حية ناطقة سامعة، ولهذا قال المصطفى عليه السلام: "الدنيا جيفة وطلابها كلاب"، ولو لم تكن للآخرة حياة، لكانت الآخرة أيضاً جيفة. ويقال للجيفة جيفة لموتها لا لرائحتها الكريهة وفسادها ٤٤ بيتًا
- 154 بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیستتكرار طلب الشاه من أياز أن يفسر له أمره ويحل مشكلة المنكرين والطاعنين، فليس من المروءة تركهم في هذا الالتباس ٩ بيتًا
- 155 بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمانخانه و اندیشههای مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشههای غم و شادی چون شخص مهماندوست غریبنواز خلیلوار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتیتمثيل جسد الإنسان ببيت الضيافة، والأفكار المختلفة بضيوف مختلفين. العارف راضٍ بهذه الأفكار من حزن وسعادة كشخص محب للضيوف، مضياف كالخليل، الذي كان بابه مفتوحاً دائماً لإكرام الضيف، للكافر والمؤمن والأمين والخائن، وكان يرحب بجميع الضيوف ٣ بيتًا
- 156 بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماندحكاية الضيف الذي قالت زوجة صاحب البيت: لقد أمطرت، وبقي الضيف على أعناقنا ٢٩ بيتًا
- 157 بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهماننوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانهتمثيل الفكرة اليومية التي تخطر بالقلب بضيف جديد ينزل بالبيت منذ أول النهار، وفضل إكرام الضيف وتحمل دلعه، وتجبره وسوء خلقه على صاحب البيت ٣٢ بيتًا
- 158 بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز راإكرام السلطان لأياز ٨ بيتًا
- 159 بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرتوصية الأب لابنته: حافظي على نفسك لئلا تحملي من زوجك ٢١ بيتًا
- 160 بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمونوصف ضعف قلب وصوفية صوفي مدلل لم يجاهد، لم يذق ألم وعذاب العشق، غره سجود وتقبيل أيادي العامة، وإكرامهم له ونظرهم إليه وإشارتهم بأصابعهم: هذا هو صوفي الزمان، وأصابته الأوهام بالمرض كالمعلم الذي قال له الأطفال: أنت مريض، ومع هذا الوهم: أنا مجاهد، يعتبرني الناس بطلاً في هذا الطريق. ذهب للجهاد مع الغزاة ليظهر مهارته أيضاً ظاهرياً، وأنا مستثنى في الجهاد الأكبر، فما مكانة الجهاد الأصغر عندي! تخيل أنه رأى أسداً وقام بأعمال بطولية، وسكر من هذه البطولات، وتوجه نحو الغابة قاصداً الأسد، وقال الأسد بلسان الحال: "كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون" ٣١ بيتًا
- 161 بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوینصيحة المحاربين له: بهذا القلب والجرأة التي تملكها، بحيث تغشى عليك من رؤية عين كافر أسير مكتوف الأيدي، وتسقط الخنجر من يدك، إياك إياك أن تلازم مطبخ الخانقاه، ولا تذهب للقتال لئلا تفضح ١٢ بيتًا
- 162 بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبتحكاية عياضي رحمه الله الذي غزا سبعين غزوة حاسر الصدر أملاً في الشهادة، فلما يئس من الجهاد الأصغر، اتجه إلى الجهاد الأكبر، واعتزل. فجأة سمع طبل الغزاة، فكانت نفسه تتمزق من الداخل نحو الغزو، واتهامه لنفسه في هذه الرغبة ٣٥ بيتًا
- 163 بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهمحكاية المجاهد الذي كان يرمي درهماً واحداً من كيس الفضة في الخندق كل يوم على دفعات من أجل معارضة حرص النفس ورغبتها ووسوستها: متى ترمي في الخندق، ارمها كلها مرة واحدة لأرتاح، فإن إلياس أحد الراحتين. فقال: لن أعطيها هذه الراحة أيضاً ١٦ بيتًا
- 164 بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرضوصف الرجل النمام وإظهاره صورة جارية مصورة على ورق، وعشق خليفة مصر لهذه الصورة، وإرسال الخليفة أميراً بجيش عظيم إلى بدر الموصل، وارتكابه الكثير من القتل والخراب لهذا الغرض ١٧ بيتًا
- 165 بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خونریز مسلمانان بیشتر نشودتفضيل صاحب الموصل الجارية على هذا الخليفة لئلا يسفك المزيد من دماء المسلمين ٥٤ بيتًا
- 166 بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفتندم القائد على الخيانة التي ارتكبها، وتحليفه الجارية ألا تخبر الخليفة بما حدث ٢٨ بيتًا
- 167 بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیمحجة منكري الآخرة وبيان ضعف تلك الحجة، لأن حجتهم تعود إلى قولهم: لا نرى إلا هذا ١٢ بيتًا
- 168 بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوبروی برای جماعمجيء الخليفة إلى الجميلة للجماع ٥ بيتًا
- 169 بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزکضحك الجارية من ضعف شهوة الخليفة وقوة شهوة الأمير، وفهم الخليفة من ضحك الجارية ١٨ بيتًا
- 170 بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمتإفشاء الجارية السر للخليفة تحت وطأة السيف وإكراه الخليفة: قولي الصدق سبب هذا الضحك وإلا قتلتك ٣٠ بيتًا
- 171 بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمدعزم الشاه، لما علم بالخيانة، على التستر والعفو عنها ووهبها له، وعلم أن تلك الفتنة جزاء له وقصده وظلمه لصاحب الموصل: "وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا وَإِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ"، وخاف أن ينتقم، فيعود الانتقام عليه كما عاد عليه هذا الظلم والطمع ٣٠ بيتًا
- 172 بخش ۱۷۲ - بیان آنک نَحْنُ قَسَمْنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبودبيان "نَحْنُ قَسَمْنَا": أن يعطي أحدهم شهوة وقوة الحمير، ويمنح الآخر الحكمة وقوة الأنبياء والملائكة. إعراض الرأس عن الهوى من السيادة، وترك الهوى قوة الأنبياء. بذور لا شهوة فيها لا تقوم إلا يوم القيامة ١٠ بيتًا
- 173 بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصهتسليم الشاه الجوهرة في المجلس والمجمع بيد الوزير: كم تساوي هذه؟ ومبالغة الوزير في تقدير قيمتها، وأمر الشاه له: اكسر هذه الآن. وقال الوزير: كيف أكسرها؟ إلى آخر القصة ١٩ بيتًا
- 174 بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلطافکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان نداردوصول الجوهرة من يد إلى يد في آخر الأمر إلى أياز، وكياسة أياز، وعدم تقليده لهم، وعدم غروره بالعطايا والأموال التي يمنحها الشاه، وزيادة الخلع والعطايا، ومدح عقل المخطيء بالمكر والامتحان: متى يجوز أن نعتبر المقلد مسلماً؟ يكون مسلماً، لكن نادراً ما يخرج المقلد سالماً من هذه الامتحانات، لأنه لا يملك ثبات أصحاب البصيرة إلا من عصمه الله، لأن الحق واحد، وله أضداد كثيرة تضلل وتشبه الحق. فالمقلد لما لا يعرف الضد، يكون قد جهل الحق، لكن الحق مع هذا الجهل، إذا اعتنى به، لا يضره جهله ٢٢ بيتًا
- 175 بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان رالوم الأمراء أياز: لماذا كسرها؟ وجواب أياز لهم ١٣ بيتًا
- 176 بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولیعزم الشاه على قتل الأمراء، وشفاعة أياز أمام عرش السلطان: يا ملك العالم، العفو أولى ٣٢ بيتًا
- 177 بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبونتفسير قول سحرة فرعون له وقت العقاب: "لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ" ٣٣ بيتًا
- 178 بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُاعتبار أياز نفسه مذنباً في هذه الشفاعة، وطلبه العفو عن هذا الذنب، وفي هذا الاعتذار يعتبر نفسه مذنباً، وهذا الانكسار ينشأ من معرفة وعظمة الشاه: "أَنَا أَعْلَمُكُمْ بِاللَّهِ وَأَخْشَاكُمْ لِلَّهِ"، وقال الله تعالى: "إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ" ٨٦ بيتًا