Leer Libro 1 Sección 7 ← anterior · siguiente →

بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

El santo pide al rey un momento a solas para descubrir el mal de la esclava

  1. M1:145 گفت ای شه خلوتی کن خانه رادور کن هم خویش و هم بیگانه را
  2. M1:146 کس ندارد گوش در دِهلیزهاتا بپرسم زین کنیزک چیزها
  3. M1:147 خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَهجز طبیب و جز همان بیمار نه
  4. M1:148 نرم‌نرمک گفت شهرِ تو کجاست؟که علاجِ اهلِ هر شهری جداست
  5. M1:149 واندر آن شهر از قرابت کیستت؟خویشی و پیوستگی با چیستت؟
  6. M1:150 دست بر نبضش نهاد و یَک‌ بیَکباز می‌پرسید از جور فلک
  7. M1:151 چون کسی را خار در پایش جهدپای خود را بر سَرِ زانو نهد
  8. M1:152 وز سَرِ سوزن همی جوید سرشور نیابد، می‌کُند با لب تَرَش
  9. M1:153 خار در پا شد چنین دشواریابخار در دل چون بود؟ وا دِه جواب
  10. M1:154 خار در دل گر بدیدی هر خَسیدستْ کِی بودی غمان را بر کسی؟
  11. M1:155 کس به زیر دُمِِّ خر خاری نهدخر نداند دفع آن، برمی‌جهد
  12. M1:156 برجهد، وان خار محکم‌تر زندعاقلی باید که خاری برکَند
  13. M1:157 خر ز بهر دفع خار از سوز و دردجُفته می‌انداخت، صد جا زخم کرد
  14. M1:158 آن حکیمِ خارچینْ استاد بوددست می‌زد جابجا می‌آزمود
  15. M1:159 زان کنیزک بر طریق داستانباز می‌پرسید حال دوستان
  16. M1:160 با حکیمْ او قصّه‌ها می‌گفت فاشاز مُقام و خواجگان و شهر و باش
  17. M1:161 سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوشسوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش
  18. M1:162 تا که نبض از نام کی گردد جَهّاناو بُوَد مقصودِ جانش در جهان
  19. M1:163 دوستان و شهرِ او را برشمردبعد از آن شهری دگر را نام بُرد
  20. M1:164 گفت چون بیرون شدی از شهرِ خویشدر کدامین شهر بودستی تو بیش؟
  21. M1:165 نام شهری گفت و زان هم درگذشترنگ روی و نبض او دیگر نگشت
  22. M1:166 خواجگان و شهرها را یَک‌ بیَکباز گفت از جای و از نان و نمک
  23. M1:167 شهر شهر و خانه خانه قصّه کردنه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
  24. M1:168 نبض او بر حالِ خود بُد بی‌گزندتا بپرسید از سمرقندِ چو قَند
  25. M1:169 نبضْ جَست و رویْ سرخ و زرد شدکز سمرقندیِِّ زرگر فرد شد
  26. M1:170 چون ز رنجور آن حکیم این راز یافتاصلِ آن درد و بلا را باز یافت
  27. M1:171 گفت کوی او کدام است در گُذَراو سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر
  28. M1:172 گفت دانستم که رنجت چیست، زوددر خلاصت سِحرها خواهم نمود
  29. M1:173 شاد باش و فارغ و آمِن که منآن کنم با تو که باران با چمن
  30. M1:174 من غم تو می‌خَورم، تو غم مخَوربر تو من مشفق‌ترم از صد پدر
  31. M1:175 هان و هان این راز را با کس مگوگرچه از تو شه کند بس جُست‌ و جو
  32. M1:176 خانهٔ اسرار تو چون دل شودآن مُرادت زودتر حاصل شود
  33. M1:177 گفت پیغامبر که هر که سِرّ نهفتزود گردد با مُرادِ خویش جفت
  34. M1:178 دانه چون اندر زمین پنهان شودسِرِِّ او سَرسبزی بستان شود
  35. M1:179 زَرّ و نقره گر نبودندی نهانپرورش کی یافتندی زیرِ کان
  36. M1:180 وعده‌ها و لطف‌های آن حکیمکرد آن رنجور را آمِن ز بیم
  37. M1:181 وعده‌ها باشد حقیقی، دل‌پذیروعده‌ها باشد مجازی، تاسه‌گیر
  38. M1:182 وعدهٔ اهل کرم، گنج روانوعدهٔ نااهل شد، رنج روان