قرائت› دفتر ۱› بخش ۸۴ → قبلی · بعدی ←
بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
داستان بازرگانی که طوطی محبوس او به او پیغام داد تا هنگام سفر تجاری به طوطیان هندوستان برساند
- M1:1553 بود بازرگان و او را طوطییدر قفس محبوس زیبا طوطیی بازرگانی بود که طوطیای داشت،یک طوطی زیبا که در قفسی زندانی بود.این بیت، آغاز داستان «بازرگان و طوطی» است و شخصیتهای اصلی یعنی یک تاجر و طوطی زیبای او را که در قفس اسیر است، معرفی میکند.
- M1:1554 چونک بازرگان سفر را ساز کردسوی هندستان شدن آغاز کرد همین که بازرگان اسباب سفر را فراهم کردبه سوی هندوستان رهسپار شداین بیت آغاز داستان را روایت میکند و میگوید که بازرگان، مقدمات سفر تجاری خود به هندوستان را آماده کرد و حرکت خود را آغاز نمود.
- M1:1555 هر غلام و هر کنیزک را ز جودگفت بهر تو چه آرم گوی زود از سرِ جود و کرم، از هر غلام و کنیزی که داشت پرسید:«زود بگو برای تو چه هدیهای از سفر بیاورم؟»بازرگان از روی سخاوت و بزرگواری، پیش از سفرش به هندوستان، از تمام خدمتکاران خود، چه مرد و چه زن، پرسید که هر یک چه سوغاتی میخواهد.
- M1:1556 هر یکی از وی مرادی خواست کردجمله را وعده بداد آن نیک مرد هر یک از آنها از او چیزی به عنوان هدیه خواست،و آن مرد نیکسرشت به همگیشان قول برآوردن آرزویشان را داد.تاجر از تمام خدمتکاران و کنیزانش پرسید که از سفر هندوستان چه سوغاتی برایشان بیاورد و پس از شنیدن درخواستهایشان، به همه قول داد که خواستهشان را برآورده کند.
- M1:1557 گفت طوطی را چه خواهی ارمغانکارمت از خطهٔ هندوستان به طوطی گفت: «برای تو چه هدیهای بیاورم؟چه سوغاتی از سرزمین هندوستان برایت بیاورم؟»بازرگان از طوطی خود که در قفس بود پرسید که از سفر هندوستان چه سوغاتی برایش بیاورد.
- M1:1558 گفتش آن طوطی که آنجا طوطیانچون ببینی کن ز حال من بیان آن طوطی به بازرگان گفت: «وقتی به آنجا رسیدی و طوطیان دیگر را دیدی،از حال و روز من برایشان حرف بزن و شرحی بیان کن.»طوطی از صاحبش میخواهد که وقتی به هندوستان رسید و همنوعان آزاد او را دید، شرح حالِ گرفتاری و اسارت خود را برای آنها بازگو کند.
- M1:1559 کان فلان طوطی که مشتاق شماستاز قضای آسمان در حبس ماست که آن طوطیِ مشخصی که بیصبرانه در آرزوی دیدار شماست،به حکم سرنوشت و تقدیر، در زندان من اسیر است.طوطی به بازرگان میگوید که به طوطیان هندوستان بگو: «آن طوطی که میشناسید و دلتنگ شماست، به خواست سرنوشت در قفس من گرفتار شده است.»
- M1:1560 بر شما کرد او سلام و داد خواستوز شما چاره و ره ارشاد خواست او به شما سلام رساند و طلب دادخواهی کردو از شما راه چاره و طریق هدایت را جویا شدطوطی زندانی از طریق بازرگان به طوطیان آزاد در هندوستان سلام میرساند و از آنها برای رهایی خود طلب یاری و راهنمایی میکند.
- M1:1561 گفت میشاید که من در اشتیاقجان دهم اینجا بمیرم در فراق بگو که شاید من از شدت این شوق و اشتیاق،همینجا جان دهم و در این دوری و جدایی بمیرم.طوطی به بازرگان میگوید به طوطیان دیگر بگو که این امکان وجود دارد که من از شدت اشتیاق برای آزادی و وصال، در این قفس از دنیا بروم.
- M1:1562 این روا باشد که من در بند سختگه شما بر سبزه گاهی بر درخت آیا این انصاف است که من در این قفس تنگ و سخت اسیر باشم،و شما آزادانه، گاهی بر چمن و گاهی بر شاخسار درختان بنشینید؟طوطی زندانی از بیوفایی و بیانصافی یاران آزاد خود گله میکند که چگونه او در رنج اسارت است و آنها در کمال آزادی و خوشی به سر میبرند.
- M1:1563 این چنین باشد وفای دوستانمن درین حبس و شما در گلستان آیا وفاداری دوستان اینگونه است؟که من اینجا در قفس باشم و شما در باغ و بوستان.طوطی زندانی از طوطیان آزاد گله میکند که آیا این رسم دوستی است که من در قفس اسیر باشم و شما آزادانه در طبیعت و گلزارها سرگرم باشید و از من یادی نکنید؟
- M1:1564 یاد آرید ای مهان زین مرغِ زاریک صبوحی در میان مرغزار ای بزرگان، از این پرندهی بیچاره و غصهدار یادی کنید،وقتی که بامدادی در چمنزار گرد هم میآیید و جامی مینوشید.طوطی زندانی از طوطیان آزاد هندوستان میخواهد که هنگام خوشی و آزادیشان در چمنزارها، او را که در قفس اسیر و غمگین است، به یاد آورند.
- M1:1565 یاد یاران یار را میمون بودخاصه کان لیلی و این مجنون بود یاد کردنِ دوستان برای دوست، فرخنده و مبارک است،بهویژه وقتی که یکی لیلی باشد و دیگری مجنونِ او.به یاد دوستان بودن همیشه امری مبارک و نیکوست، خصوصاً زمانی که شدت عشق و وابستگی میانشان مانند رابطهٔ لیلی (معشوق) و مجنون (عاشق) باشد.
- M1:1566 ای حریفانِ بت موزون خودمن قدحها میخورم پر خون خود ای شما که با معشوق خوشاندام من همنشین هستید،من اینجا پیاپی جامهایی لبریز از خون دل خود مینوشم.این بیت زبان حال طوطی است که از دوری یاران و وطنش رنج میکشد و به همراهان معشوقش میگوید که او غرق در اندوه و خون دل خود است. مولانا این درد را بازتابی از غم فراق انسان از اصل و حقیقت خویش میداند. ❋
- M1:1567 یک قدح می نوش کن بر یاد منگر نمیخواهی که بدهی داد من به یاد من جامی بنوش،اگر نمیخواهی به فریادم برسی و کمکم کنی.طوطی زندانی از دوستان آزادش میخواهد که اگر قصد ندارند برای رهایی او کاری کنند، دستکم هنگام خوشی و بادهنوشی، او را یاد کنند.
- M1:1568 یا به یاد این فتادهٔ خاکبیزچونک خوردی جرعهای بر خاک ریز یا به یاد این اسیرِ خاکنشین و بیچاره،وقتی جامی نوشیدی، جرعهای هم بر این خاک بریز.طوطی زندانی از طوطیان آزاد میخواهد که دستکم هنگام خوشی و بادهنوشی، با ریختن جرعهای بر خاک، یادی از او که در قفس افتاده و از پا درآمده است، بکنند.
- M1:1569 ای عجب آن عهد و آن سوگند کووعدههای آن لب چون قند کو شگفتا، آن پیمان و آن سوگند چه شد؟آن وعدههای لبان شیرینت کجا رفت؟این بیت، پرسشی حسرتآمیز دربارهٔ عهد و پیمان فراموششدهٔ وصال است و نالهای بر وعدههای شیرین محبوبی که گویی به دست فراموشی سپرده شدهاند. ❋
- M1:1570 گر فراق بنده از بدبندگیستچون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟ اگر جدایی بنده از تو به خاطر بندگیِ بد و خطای اوست،پس اگر تو هم با بد، رفتار بد کنی، چه تفاوتی میان ما میماند؟این بیت پرسشی جسورانه از خداوند است: اگر دوری بنده از تو به سبب گناهان اوست، پس کمال الهی تو کجا میرود اگر بخواهی در برابر بدیِ بنده، با او بدی کنی؟ این کلام به ذات بخشنده و مهربان خداوند اشاره دارد. ❋
- M1:1571 ای بدی که تو کنی در خشم و جنگبا طربتر از سماع و بانگ چنگ ای آن بدی که تو در خشم و جنگ روا میداری،برای من از شور سماع و نوای چنگ هم شادیبخشتر است.عاشق میگوید حتی ستم و قهری که از سوی معشوق میرسد، برای او از هر موسیقی و نشاط دنیوی دلپذیرتر و طربانگیزتر است. ❋
- M1:1572 ای جفای تو ز دولت خوبترو انتقام تو ز جان محبوبتر ای که ستم تو از هر نعمتی نیکوتر است،و انتقام تو از جانِ من دوستداشتنیتر.این بیت اوج عشق عارفانه را بیان میکند که در آن، حتی سختیها و ناگواریهای رسیده از سوی معشوق، از هر خوشی و راحتی دنیوی ارزشمندتر و دوستداشتنیتر به نظر میآید. ❋
- M1:1573 نار تو اینست نورت چون بودماتم این، تا خود که سورت چون بود آتشِ قهر تو این است، پس نورت چگونه خواهد بود؟ماتمِ تو اینچنین، تا ببینم جشنت چگونه خواهد بود.اگر آتشِ قهر و شدتِ تو اینچنین گیرا و دلرباست، پس نورِ لطف و شورِ جشنِ تو چه غوغایی در جان به پا خواهد کرد؟ ❋
- M1:1574 از حلاوتها که دارد جور تووز لطافت کس نیابد غور تو ستم تو آنچنان شیرینیهایی در خود دارد،و چنان لطافتی، که کسی به ژرفای آن پی نمیبرد.مولانا میگوید که حتی ظلم و ستم معشوق چنان شیرین است که عاشق از آن لذت میبرد، و لطافت و ظرافت آن به حدی است که کسی قادر به درک عمقش نیست. ❋
- M1:1575 نالم و ترسم که او باور کندوز کرم آن جور را کمتر کند ناله میکنم، اما میترسم که او حرفم را باور کندو از روی بزرگواری، این ستم را بر من کمتر کند.عاشق از شدت دلبستگی به قهر و ناز معشوق، نگران است که مبادا ناله و شکوهاش جدی گرفته شود و محبوب از سر مهربانی، شدت آن قهر را کم کند؛ چرا که عاشق در همین «جور» نیز طعمی از توجه محبوب مییابد. ❋
- M1:1576 عاشقم بر قهر و بر لطفش بجدبوالعجب من عاشق این هر دو ضد من با تمام وجود، عاشقِ خشم و لطفِ او هستمشگفتا که من دلباختهٔ این دو ضدِ همزمانماین بیت بیان میکند که عاشق حقیقی، هم به قهر و خشم معشوق و هم به لطف و مهربانی او به یک اندازه دلبسته است، زیرا هر دو را جلوهای از یک ذات واحد میداند. ❋
- M1:1577 والله ار زین خار در بستان شومهمچو بلبل زین سبب نالان شوم به خدا سوگند اگر از این خار به باغ و گلستان راه پیدا کنم،درست مانند بلبل، از این جدایی [از خار] ناله سر خواهم داد.عاشق راستین چنان غرق در عشق به معشوق است که حتی اگر از رنج و سختی (خار) به آسایش و راحتی (گلستان) برسد، از دوریِ همان رنجی که از سوی معشوق بود، ناله میکند.
- M1:1578 این عجب بلبل که بگشاید دهانتا خورد او خار را با گلستان شگفتا از این بلبل که دهان باز میکندتا خار را همراه با گلستان فرو بَرَداین عاشق، بلبل عجیبی است که سختی و رنج (خار) را با همان اشتیاقی میپذیرد که لطف و رحمت (گلستان) را، و هر دو را با هم میخواهد.
- M1:1579 این چه بلبل این نهنگ آتشیستجمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست این چه بلبلی است؟ این نهنگی آتشین استکه به لطف عشق، هر ناخوشایندی برایش شیرین است.عشق شورانگیز و راستین، همهی دردها و ناخوشایندیها را در نظر عاشق به لذت و خوشی تبدیل میکند. ❋
- M1:1580 عاشق کلست و خود کلست اوعاشق خویشست و عشق خویشجو عاشق، دلدادهٔ «کُل» است و خود نیز همان «کُل» است؛او در واقع عاشق خویشتن است و عشقش در جستجوی خودش است.عارف حقیقی عاشق خداوند (کُل) است و در این عشق، وجود فردی خود را از دست داده و با او یکی شده است. بنابراین، عشق او به خدا، در نهایت عشق به خویشتنِ حقیقی و الهیشدهٔ خود اوست.