読む 巻 2 章 34 ← 前へ · 次へ →

بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا

「朝に汝らの水が涸れる」という朗読を否定する哲学者

  1. M2:1634 مقریی می‌خواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
  2. M2:1635 آب را در غورها پنهان کنمچشمه‌ها را خشک و خشکستان کنم
  3. M2:1636 آب را در چشمه کی آرد دگرجز من بی مثل و با فضل و خطر
  4. M2:1637 فلسفی منطقی مستهانمی‌گذشت از سوی مکتب آن زمان
  5. M2:1638 چونک بشنید آیت او از ناپسندگفت آریم آب را ما با کلند
  6. M2:1639 ما به زخم بیل و تیزی تبرآب را آریم از پستی زبر
  7. M2:1640 شب بخفت و دید او یک شیرمردزد طبانچه هر دو چشمش کور کرد
  8. M2:1641 گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقیبا تبر نوری بر آر ار صادقی
  9. M2:1642 روز بر جست و دو چشم کور دیدنور فایض از دو چشمش ناپدید
  10. M2:1643 گر بنالیدی و مستغفر شدینورِ رفته از کرم ظاهر شدی
  11. M2:1644 لیک استغفار هم در دست نیستذوق توبه نُقل هر سرمست نیست
  12. M2:1645 زشتی اعمال و شومی جحودراه توبه بر دل او بسته بود
  13. M2:1646 از نیاز و اعتقاد آن خلیلگشت ممکن امر صعب و مستحیل
  14. M2:1647 همچنین بر عکس آن انکار مردمس کند زر را و صلحی را نبرد
  15. M2:1648 دل بسختی همچو روی سنگ گشتچون شکافد توبه آن را بهر کشت
  16. M2:1649 چون شعیبی کو که تا او از دعابهر کشتن خاک سازد کوه را
  17. M2:1650 یا به دریوزه مقوقس از رسولسنگ‌لاخی مزرعی شد با اصول
  18. M2:1651 کهربای مسخ آمد این دغاخاک قابل را کند سنگ و حصا
  19. M2:1652 هر دلی را سجده هم دستور نیستمزد رحمت قسم هر مزدور نیست
  20. M2:1653 هین به پشت آن مکن جرم و گناهکه کنم توبه در آیم در پناه
  21. M2:1654 می‌بباید تاب و آبی توبه راشرط شد برق و سحابی توبه را
  22. M2:1655 آتش و آبی بباید میوه راواجب آید ابر و برق این شیوه را
  23. M2:1656 تا نباشد برق دل و ابر دو چشمکی نشیند آتش تهدید و خشم
  24. M2:1657 کی بروید سبزهٔ ذوق وصالکی بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال
  25. M2:1658 کی گلستان راز گوید با چمنکی بنفشه عهد بندد با سمن
  26. M2:1659 کی چناری کف گشاید در دعاکی درختی سر فشاند در هوا
  27. M2:1660 کی شکوفه آستین پر نثاربر فشاندن گیرد ایام بهار
  28. M2:1661 کی فروزد لاله را رخ همچو خونکی گل از کیسه بر آرد زر برون
  29. M2:1662 کی بیاید بلبل و گل بو کندکی چو طالب فاخته کوکو کند
  30. M2:1663 کی بگوید لک‌لک آن لک‌لک بجانلک چه باشد ملک تست ای مستعان
  31. M2:1664 کی نماید خاک اسرار ضمیرکی شود بی آسمان بستان منیر
  32. M2:1665 از کجا آورده‌اند آن حله‌هامن کریم من رحیم کلها
  33. M2:1666 آن لطافتها نشان شاهدیستآن نشان پای مرد عابدیست
  34. M2:1667 آن شود شاد از نشان کو دید شاهچون ندید او را نباشد انتباه
  35. M2:1668 روح آنکس کو بهنگام الستدید رب خویش و شد بی‌خویش مست
  36. M2:1669 او شناسد بوی می کو می بخوردچون نخورد او می چه داند بوی کرد
  37. M2:1670 زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله استهمچو دلاله شهان را داله است
  38. M2:1671 تو ببینی خواب در یک خوش‌لقاکو دهد وعده و نشانی مر ترا
  39. M2:1672 که مراد تو شود و اینک نشانکه به پیش آید ترا فردا فلان
  40. M2:1673 یک نشانی آن که او باشد سواریک نشانی که ترا گیرد کنار
  41. M2:1674 یک نشانی که بخندد پیش تویک نشان که دست بندد پیش تو
  42. M2:1675 یک نشانی آنک این خواب از هوسچون شود فردا نگویی پیش کس
  43. M2:1676 زان نشان هم زکریا را بگفتکه نیایی تا سه روز اصلا بگفت
  44. M2:1677 تا سه شب خامش کن از نیک و بدتاین نشان باشد که یحیی آیدت
  45. M2:1678 دم مزن سه روز اندر گفت و گوکین سکوتست آیت مقصود تو
  46. M2:1679 هین میاور این نشان را تو بگفتوین سخن را دار اندر دل نهفت
  47. M2:1680 این نشانها گویدش همچون شکراین چه باشد صد نشانی دگر
  48. M2:1681 این نشان آن بود کان مُلک و جاهکه همی‌جویی بیابی از اله
  49. M2:1682 آنک می‌گریی به شبهای درازوانک می‌سوزی سحرگه در نیاز
  50. M2:1683 آنک بی آن روز تو تاریک شدهمچو دوکی گردنت باریک شد
  51. M2:1684 وآنچ دادی هرچه داری در زکاتچون زکات پاک‌بازان رختهات
  52. M2:1685 رختها دادی و خواب و رنگ روسر فدا کردی و گشتی همچو مو
  53. M2:1686 چند در آتش نشستی همچو عودچند پیش تیغ رفتی همچو خود
  54. M2:1687 زین چنین بیچارگیها صد هزارخوی عشاقست و ناید در شمار
  55. M2:1688 چونک شب این خواب دیدی روز شداز امیدش روز تو پیروز شد
  56. M2:1689 چشم گردان کرده‌ای بر چپ و راستکان نشان و آن علامتها کجاست
  57. M2:1690 بر مثال برگ می‌لرزی که وایگر رود روز و نشان ناید بجای
  58. M2:1691 می‌دوی در کوی و بازار و سراچون کسی کو گم کند گوساله را
  59. M2:1692 خواجه خیرست این دوادو چیستتگم شده اینجا که داری کیستت
  60. M2:1693 گوییش خیرست لیکن خیر منکس نشاید که بداند غیر من
  61. M2:1694 گر بگویم نک نشانم فوت شدچون نشان شد فوت وقت موت شد
  62. M2:1695 بنگری در روی هر مرد سوارگویدت منگر مرا دیوانه‌وار
  63. M2:1696 گوییش من صاحبی گم کرده‌امرو به جست و جوی او آورده‌ام
  64. M2:1697 دولتت پاینده بادا ای سواررحم کن بر عاشقان معذور دار
  65. M2:1698 چون طلب کردی به جِد آمد نظرجِد خطا نکند چنین آمد خبر
  66. M2:1699 ناگهان آمد سواری نیکبختپس گرفت اندر کنارت سخت سخت
  67. M2:1700 تو شدی بیهوش و افتادی به طاقبی‌خبر گفت اینت سالوس و نفاق
  68. M2:1701 او چه می‌بیند درو این شور چیستاو نداند کان نشان وصل کیست
  69. M2:1702 این نشان در حق او باشد که دیدآن دگر را کی نشان آید پدید
  70. M2:1703 هر زمان کز وی نشانی می‌رسیدشخص را جانی به جانی می‌رسید
  71. M2:1704 ماهی بیچاره را پیش آمد آباین نشانها تلک آیات الکتاب
  72. M2:1705 پس نشانیها که اندر انبیاستخاص آن جان را بود کو آشناست
  73. M2:1706 این سخن ناقص بماند و بی‌قراردل ندارم بی‌دلم معذور دار
  74. M2:1707 ذره‌ها را کی تواند کس شمردخاصه آن کو عشق از وی عقل برد
  75. M2:1708 می‌شمارم برگهای باغ رامی‌شمارم بانگ کبک و زاغ را
  76. M2:1709 در شمار اندر نیاید لیک منمی‌شمارم بهر رشد ممتحن
  77. M2:1710 نحس کیوان یا که سعد مشتریناید اندر حصر گرچه بشمری
  78. M2:1711 لیک هم بعضی ازین هر دو اثرشرح باید کرد یعنی نفع و ضر
  79. M2:1712 تا شود معلوم آثار قضاشمه‌ای مر اهل سعد و نحس را
  80. M2:1713 طالع آنکس که باشد مشتریشاد گردد از نشاط و سروری
  81. M2:1714 وانک را طالع زحل از هر شروراحتیاطش لازم آید در امور
  82. M2:1715 اذکروا الله شاه ما دستور داداندر آتش دید ما را نور داد
  83. M2:1716 گفت اگرچه پاکم از ذکر شمانیست لایق مر مرا تصویرها
  84. M2:1717 لیک هرگز مست تصویر و خیالدر نیابد ذات ما را بی مثال
  85. M2:1718 ذکر جسمانه خیال ناقصستوصف شاهانه از آنها خالصست
  86. M2:1719 شاه را گوید کسی جولاه نیستاین چه مدحست این مگر آگاه نیست