بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کلهوار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا
풀 속에 몸을 숨기고 꽃과 튤립 다발을 왕관처럼 머리에 쓰고 새들이 자신을 풀로 착각하게 하려는 사냥꾼의 이야기. 그러나 영리한 새가 약간의 냄새를 맡고 “이런 모양의 풀은 본 적이 없으니 이것은 사람이다”라고 생각했다. 그러나 완전히 알아차리지는 못하고 그의 속임수에 넘어갔다. 첫 번째 인식에서는 확신이 없었지만, 두 번째 속임수 인식에서는 확신이 있었다. 그것은 탐욕과 욕심 때문이었다. 특히 극심한 궁핍과 가난에 처했을 때 더욱 그러했다. 예언자(그에게 하나님의 축복과 평화가 있기를)께서 말씀하셨다. “가난은 거의 불신에 이를 뻔했다.”
- M6:435 رفت مرغی در میان مرغزاربود آنجا دام از بهر شکار ❋
- M6:436 دانهٔ چندی نهاده بر زمینوآن صیاد آنجا نشسته در کمین ❋
- M6:437 خویشتن پیچیده در برگ و گیاهتا در افتد صید بیچاره ز راه ❋
- M6:438 مرغک آمد سوی او از ناشناختپس طوافی کرد و پیش مرد تاخت ❋
- M6:439 گفت او را کیستی تو سبزپوشدر بیابان در میان این وحوش ❋
- M6:440 گفت مرد زاهدم من منقطعبا گیاهی گشتم اینجا مقتنع ❋
- M6:441 زهد و تقوی را گزیدم دین و کیشزانک میدیدم اجل را پیش خویش ❋
- M6:442 مرگ همسایه مرا واعظ شدهکسب و دکان مرا برهم زده ❋
- M6:443 چون به آخر فرد خواهم ماندنخو نباید کرد با هر مرد و زن ❋
- M6:444 رو بخواهم کرد آخر در لحدآن به آید که کنم خو با احد ❋
- M6:445 چو زنخ را بست خواهند ای صنمآن به آید که زنخ کمتر زنم ❋
- M6:446 ای بزربفت و کمر آموختهآخرستت جامهٔ نادوخته ❋
- M6:447 رو به خاک آریم کز وی رستهایمدل چرا در بیوفایان بستهایم ❋
- M6:448 جد و خویشانمان قدیمی چار طبعما به خویشی عاریت بستیم طمع ❋
- M6:449 سالها همصحبتی و همدمیبا عناصر داشت جسم آدمی ❋
- M6:450 روح او خود از نفوس و از عقولروح اصول خویش را کرده نکول ❋
- M6:451 از عقول و از نفوس پر صفانامه میآید به جان کای بیوفا ❋
- M6:452 یارکان پنج روزه یافتیرو ز یاران کهن بر تافتی ❋
- M6:453 کودکان گرچه که در بازی خوشندشب کشانشان سوی خانه میکشند ❋
- M6:454 شد برهنه وقت بازی طفل خرددزد از ناگه قبا و کفش برد ❋
- M6:455 آن چنان گرم او به بازی در فتادکان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد ❋
- M6:456 شد شب و بازی او شد بیمددرو ندارد کو سوی خانه رود ❋
- M6:457 نی شنیدی انما الدنیا لعبباد دادی رخت و گشتی مرتعب ❋
- M6:458 پیش از آنک شب شود جامه بجوروز را ضایع مکن در گفت و گو ❋
- M6:459 من به صحرا خلوتی بگزیدهامخلق را من دزد جامه دیدهام ❋
- M6:460 نیم عمر از آرزوی دلستاننیم عمر از غصههای دشمنان ❋
- M6:461 جبه را برد آن کله را این ببردغرق بازی گشته ما چون طفل خرد ❋
- M6:462 نک شبانگاه اجل نزدیک شدخلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد ❋
- M6:463 هین سوار توبه شو در دزد رسجامهها از دزد بستان باز پس ❋
- M6:464 مرکب توبه عجایب مرکب استبر فلک تازد به یک لحظه ز پست ❋
- M6:465 لیک مرکب را نگه میدار از آنکو بدزدید آن قبایت را نهان ❋
- M6:466 تا ندزدد مرکبت را نیز همپاس دار این مرکبت را دم به دم ❋