گنجینهٔ پرسشها · زیستن
حسد در مثنوی چگونه تصویر میشود و چه بر سر حسود میآورد؟
مولانا حسد را آتشی خودسوز و حجابی تیره بر دیدهی جان تصویر میکند که ریشه در طغیان علیه تقدیر الهی و میراث ابلیس دارد. این صفت اهریمنی، پیش از آنکه به دیگری گزندی برساند، خانهی وجود خودِ حسود را به خاکستر مینشاند و او را در جهنمی از رنج مدام، کوری باطن و محرومیت از فضل پروردگار گرفتار میسازد. از همین روست که جلالالدین، حسادت به کمال هستی را نه یک لغزش ساده، که مایهی تباهی ابدی و «مرگ جاویدان» M5:14 روحانی میداند.
در پهنهی اندیشهی مولانا جلالالدین محمد بلخی، «حسد» نه یک رذیلت اخلاقی ساده، که یکی از عمیقترین و ویرانگرترین بیماریهای روح و حجابی سترگ بر دیدهی جان است. مثنوی معنوی، که خود کتابی در تشریح احوال باطن و آسیبشناسی روان آدمی است، حسد را چونان سرچشمهی بسیاری از تباهیها، ریشهی اصلی اولین گناه عالم، و آتشی خودسوز معرفی میکند که پیش از آنکه دیگری را خاکستر کند، خانهی وجود حاسد را به آتش میکشد. مولانا با بهرهگیری از داستانها، تمثیلهای قرآنی و تحلیلهای روانشناختی دقیق، ابعاد گوناگون این صفت شیطانی، از منشأ متافیزیکی تا عواقب فردی و اجتماعی آن را میکاود. این نوشتار، به تحقیقی جامع در باب تصویر حسد و سرنوشت حسود در مثنوی معنوی و دیوان شمس میپردازد.
۱. ریشهشناسی حسد: طغیان علیه تقدیر الهی
در نگاه مولانا، حسد در عمیقترین لایهی خود، نوعی معارضه و جنگ با حکمت و ارادهی خداوند است. حسود، با دیدن نعمتی در دست دیگری، در واقع به تقسیم و تقدیر ازلی پروردگار معترض است. این اعتراض، او را در جایگاه قضاوت بر عدل الهی مینشاند و بدین ترتیب، او را همسرشت با نخستین معترض عالم، یعنی ابلیس، میسازد.
۱-۱. حسد، میراث ابلیس
مولانا مکرراً حسد را صفت بارز و میراث اصلی ابلیس معرفی میکند. گناه ابلیس، تنها یک نافرمانی نبود؛ ریشهی آن امتناع، حسدی عمیق نسبت به جایگاه و کرامتی بود که خداوند به آدم (ع) عطا فرموده بود. ابلیس، به جای دیدن تجلی علم و ارادهی الهی در آدم، تنها «گِل» او را دید و از روی کبر و حسد، از سجده سر باز زد. این حسد، او را از مقام قرب و معلمی فرشتگان به حضیض لعنت ابدی فروکاست.
ور حسد گیرد ترا در رَه گلو
در حسد ابلیس را باشد غُلو
M1:434
در این بیت، مولانا حسد را به دستی تشبیه میکند که گلوی سالک را در مسیر معنوی میفشارد و او را از تنفس در هوای لطف الهی بازمیدارد. «غلوّ» کردن ابلیس در حسد، به این معناست که او این صفت را به نهایت خود رساند و آن را به یک اصل در جهانبینی خود تبدیل کرد.
کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
M1:435
این بیت، جوهر نگاه مولانا به حسد را آشکار میسازد. حسود، از کمال و برتری دیگران «ننگ» دارد و این ننگ، در حقیقت، «جنگ با سعادت» است. این جنگ، دو وجه دارد: نخست، جنگ با سعادتِ «محسود» (کسی که مورد حسد واقع شده) و تلاش برای زوال نعمت او. دوم و مهمتر، جنگ با سعادتِ خودِ حسود است؛ زیرا او خود را از آرامش، رضا و تسلیم که شروط اصلی سعادتاند، محروم میکند. او در آتشی میسوزد که هیزمش، خوشبختی دیگران است.
هان و هان ترک حسد کن با شهان
ور نه ابلیسی شوی اندر جهان
M2:3438
۱-۲. حسد، حجاب معرفت و کوری باطن
حسد، پیش از آنکه یک کنش بیرونی باشد، یک نقص در بینش است. این صفت، همچون پردهای ضخیم (حجاب)، چشم دل را از دیدن حکمت و زیبایی افعال الهی کور میکند. حسود، تنها ظاهر را میبیند و از درک روابط معنوی و پیوندهای ازلی که در ورای صورتها وجود دارد، عاجز است. مولانا این کوری را با از دست دادن «بینی» یا شامهی روحانی تصویر میکند.
هر کسی کو از حسد بینی کند
خویش را بیگوش و بی بینی کند
M1:444
«بینی» در زبان عرفانی مولانا، صرفاً عضو بویایی نیست، بلکه نماد قوهی ادراک معنوی و توانایی استشمام «بوی حقیقت» است. همانطور که یعقوب (ع) بوی پیراهن یوسف (ع) را از فرسنگها راه استشمام کرد، سالک نیز با شامهی جان، رایحهی حضور حق و اولیای او را درمییابد. حسد، این حس معنوی را نابود میکند و فرد را «بیبینی» و «بیگوش» در برابر پیامهای عالم معنا رها میسازد.
بینی آن باشد که او بویی بَرد
بوی او را جانب کویی بَرد
M1:445
این کوری معرفتی، حسود را به قضاوتی سطحی و ظاهربینانه وامیدارد. او پیوندهای عمیق را درک نمیکند و همه چیز را بر اساس معیارهای مادی و رقابتهای نفسانی خود میسنجد. این همان خطایی بود که برادران یوسف مرتکب شدند؛ چشم حسد، زیبایی و معصومیت برادر را بر آنان پوشاند و او را در نظرشان چون گرگی خطرناک جلوه داد. در دیوان شمس نیز مولانا به این تحریف ادراک اشاره میکند:
گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
G458:7
۲. سرنوشت حسود: جهنمی خودساخته
یکی از تأکیدات اصلی مولانا آن است که تیر حسد، پیش از آنکه به هدف بخورد، به قلب کماندار بازمیگردد. بزرگترین قربانی حسد، خود شخص حسود است که در عذابی دائمی و رنجی بیوقفه گرفتار میآید.
۲-۱. عذاب درونی و رنج بیپایان
آرامش و شادی حسود، به یک امر محال گره خورده است: زوال نعمت همگان. از آنجا که فضل و رحمت الهی بیکران و همواره در حال نزول است، حسود هرگز روی آرامش را نمیبیند. هر موفقیت و کامیابی دیگران، همچون خاری در چشم و نیشتری بر جان اوست.
هر کرا دید او کمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد درد خاست
M4:2675
تعبیر «قولنج» و «درد»، تصویری جسمانی و ملموس از یک بیماری روحانی است. این درد، دردی درونی و خودخواسته است که هیچ طبیبی جز خود او قادر به درمانش نیست. اما مشکل آنجاست که حسود، طبیب و دارو را نیز دشمن خود میپندارد. او از همان نوری که میتوانست شفابخش او باشد، میرنجد و به آن پشت میکند.
جمله کوران را دوا کن جز حسود
کز حسودی بر تو میآرد جحود
M2:1127
این بیت هولناک، عمق فاجعهی حسد را نشان میدهد. حسد، دردی «بیدوا» است، نه به این دلیل که درمانی برای آن نیست، بلکه به این دلیل که حسود، خودِ «درمان» را انکار میکند. او به ولیّ حق یا تجلی کمال الهی که میتواند راهنمای او باشد، به چشم رقیب و دشمن مینگرد و با «جحود» (انکار) در برابر او میایستد.
۲-۲. سیاهی دل و مرگ روحانی
در عرفان اسلامی، قلب یا دل (qalb)، آینهای است که برای انعکاس نور الهی آفریده شده است. گناهان و رذایل اخلاقی، همچون زنگار (zangâr) این آینه را تیره و کدر میکنند. حسد، یکی از تیرهترین این زنگارهاست.
چون کُنی بر بیحسد مکر و حسد
زان حسد دل را سیاهیها رسد
M1:440
این «سیاهی دل»، فرد را از دریافت انوار معرفت و محبت الهی محروم میسازد. اما پیامدهای آن از این نیز فراتر میرود. مولانا حسد را به «مرگ جاویدان» تعبیر میکند؛ مرگی که به مراتب وحشتناکتر از مرگ جسمانی است، زیرا حیات ابدی و روحانی انسان را نابود میسازد.
هر کسی کو حاسد کیهان بود
آن حسد خود مرگ جاویدان بود
M5:14
«حاسد کیهان» بودن، یعنی حسد ورزیدن به اصل هستی و نظام آفرینش. این همان کاری است که ابلیس کرد. چنین فردی خود را در تقابل با کل جریان هستی قرار میدهد و با این کار، خود را از سرچشمهی حیات ابدی منقطع میسازد و به مرگی روحانی و جاودانه محکوم میکند.
۳. حسد در آینهی حکایات مثنوی
مولانا برای آنکه این مفاهیم عمیق را از حوزهی نظر به عرصهی عمل و تجربه نزدیک کند، آنها را در قالب حکایاتی زنده و پرشخصیت به تصویر میکشد.
۳-۱. حکایت وزیر حسود پادشاه جهود (دفتر اول)
این حکایت، که از اولین داستانهای بزرگ مثنوی است، شرح حال وزیری است که از روی حسادت به نفوذ معنوی مسیحیان، نقشهای شیطانی برای نابودی دین آنان از درون طراحی میکند. او با تظاهر به زهد و کرامت، اعتماد آنان را جلب کرده و سپس با ایجاد تفرقه و جعل احکام متناقض، جامعهی آنان را به تباهی میکشاند. مولانا به صراحت ریشهی این همه مکر و ویرانگری را حسد معرفی میکند:
آن وزیرک از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بینی باد داد
M1:442
«نژاد او از حسد بود» یعنی این صفت در تار و پود وجود او تنیده شده بود. او تمام سرمایهی معنوی خود («گوش و بینی») را «به باد داد» تا زهر حسد خود را در جان دیگران بریزد. این داستان نشان میدهد که حسد چگونه میتواند در لباس دین و دلسوزی ظاهر شود و چه ویرانیهای عظیمی در سطح اجتماعی به بار آورد.
۳-۲. حکایت غلام خاص و حسد درباریان (دفتر دوم)
این داستان طولانی و عمیق، اوج تحلیل مولانا از روانشناسی حسد است. پادشاهی (نماد حق تعالی) به یکی از غلامان خود (نماد انسان کامل، ولیّ یا پیامبر) عنایتی ویژه دارد. این توجه، حسد دیگر درباریان و امیران (نماد عابدان ظاهربین، عالمان رسمی و سالکان ناقص) را برمیانگیزد. آنها نمیتوانند بفهمند که چرا این غلام «نورَسیده» باید چنین مقامی داشته باشد. منطق آنها بر اساس «صورت» و «سابقه» است، حال آنکه عنایت شاه به پیوندی «ازلی» و «روحانی» بازمیگردد.
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش
M2:1051
حسودان، اسیر جهان «حادث» و نوپدید هستند و از درک عالم «قِدَم» و پیوندهای پیش از خلقت جسمانی عاجزند. اوج این داستان در تمثیل شگفتانگیز «باز و جغدان» نهفته است. غلام خاص، خود را به «بازی» تشبیه میکند که جایگاه اصلیاش بر دست و ساعد پادشاه است، اما قضا و تقدیر او را برای مدتی در ویرانهای میان «جغدان» (حاسدان) انداخته است. جغدان، که تمام دنیایشان همان ویرانه است، حضور این موجود غریبه و آسمانی را تهدیدی برای ملک و خانمان خود میپندارند.
ولوله افتاد در جغدان که ها
باز آمد تا بگیرد جای ما
M2:1137
این بیت، چکیدهی منطق حسود است: او جهان را تنگ و محدود میبیند و کمال دیگری را تهدیدی برای جایگاه خود میپندارد. جغدان، لافهای باز از نزدیکی به شاه را «مالیخولیا» و «دام گولگیر» میخوانند، زیرا در جهانبینی محدود آنها، ارتباط یک «مرغک لاغر» با شاهنشاه امری محال است. آنها باز را با معیارهای ویرانهنشینی خود میسنجند و از درک هویت آسمانی او عاجزند. این تمثیل به زیبایی نشان میدهد که حسد چگونه ادراک را واژگون میکند و باعث میشود که فرد، آبادانی را ویرانه و ویرانه را آبادانی ببیند.
۴. حسد در غزلهای شورانگیز دیوان شمس
در دیوان شمس، که عرصهی تجلیات عاشقانه و بیواسطهی مولاناست، حسد همچنان به عنوان نیرویی اهریمنی و حجابی در برابر وصال یار مطرح میشود. زبان اینجا شخصیتر و غناییتر است.
در غزلی، مولانا حسد را به طور مطلق، زیانبارترین پدیده در کل هستی معرفی میکند که هم به خود و هم به دیگران آسیب میرساند:
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
G2659:3
در این غزل، مولانا اندرز میدهد که تنها راه رهایی از شر حسود و آفت حسد، پناه بردن به «قلعهی تقوا» است:
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
G2659:8
در غزلی دیگر، نفس اماره را به دیوی تشبیه میکند که حسد تنها جزئی از اوصاف پلید اوست و از این جزء میتوان به زشتی و پلیدی کل آن پی برد:
دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
G458:10
در دیوان، حسودان اغلب همان «اغیار» و «نامحرمان» هستند که تاب دیدن رابطهی عاشقانه میان روح و معشوق ازلی را ندارند و با انکار و طعن خود، در واقع با تجلیات عشق الهی میستیزند.
جمعبندی و نتیجهگیری
در جهانبینی مولانا، حسد یک خطای ساده در رفتار نیست، بلکه یک بیماری بنیادین در «بودن» و یک انحراف عمیق در «دیدن» است. این بیماری از یک پیشفرض متافیزیکی غلط نشأت میگیرد: این پندار که خزانهی فیض الهی محدود است و کامیابی دیگری، لزوماً به معنای حرمان من است. این جهانبینی تنگنظرانه، حسود را در موضع تقابل با اصل بخشندگی و کرم نامتناهی خداوند قرار میدهد و او را به جنگی بیپایان و فرساینده با تقدیر الهی و سعادت بندگان او میکشاند.
سرنوشت محتوم حسود، تباهی کامل درونی است. او در جهنمی از رنج، کینه و اضطراب زندگی میکند که هیزم آن، موفقیتها و شادیهای دیگران است. این آتش، چشم بصیرت او را کور، گوش جانش را کر، و آینهی دلش را سیاه میکند و در نهایت، او را به «مرگ جاویدان» روحانی میرساند. تراژدی بزرگ حسود در این است که او قربانی اصلی زهری است که خود میپراکند.
مولانا راه رهایی را در تسلیم، رضا و گشادگی چشم دل به فضل بینهایت الهی میداند. باید دانست که بخشش او ورای پندارها و قیاسهای محدود ماست:
نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد
M1:246
حسود، با گرفتار شدن در «قیاس از خویش»، خود را از این اقیانوس بیکران لطف محروم میکند و در بیابان تنگ نظریهای خود سرگردان میماند.
تو قیاس از خویش میگیری ولیک
دور دور افتادهای بنگر تو نیک
M1:247
برای تعمق بیشتر در این موضوع، مطالعهی دقیق و کامل داستان «حسد کردن حشم بر غلام خاص» در دفتر دوم مثنوی، که به مثابهی یک رسالهی کامل در باب کالبدشکافی حسد است، قویاً توصیه میشود.
شاید بپرسی