گنجینهٔ پرسشها · داستانها
حکایت طوطی و بازرگان دربارهٔ چیست و چرا طوطی خود را مرده نشان داد؟
حکایت «طوطی و بازرگان» تمثیلی شورانگیز از اسارت روح پاک انسانی در قفس کالبد خاکی و وابستگیهای مادی این جهان است. طوطی خوشآواز دریافت که دلیل اصلی حبس او، همان زیبایی و جلوهگریهای اوست؛ بنابراین به توصیه همجنسان آزادش خود را به مردن زد تا با فروریختن منیت و رها کردن پیوندهای مادی، برای بازرگان بیارزش شود و با این مرگ اختیاری، راه پرواز و آزادی حقیقی را بگشاید M1:1838.
حکایت «طوطی و بازرگان» که در دفتر اول مثنوی معنوی جای گرفته، یکی از شاهکارهای تمثیلی مولانا در تبیین نسبت میان «جان» و «تن» و شرح طریق رهایی از اسارتهای دنیوی است. این داستان، که در نگاه نخست قصهای دلنشین دربارهٔ اشتیاق یک پرنده به آزادی است، در لایههای عمیقتر خود، مانیفست عرفانی «مردن پیش از مرگ» (موتوا قبل ان تموتوا) و راهکارهای عملی برای تحقق آن را به تصویر میکشد. پرسش شما دربارهٔ چراییِ تظاهر طوطی به مردن، دقیقاً به هستهٔ اصلی این پیام عرفانی اشاره دارد.
برای درک کامل این موضوع، باید داستان را گامبهگام و با تأمل در ابیات کلیدی آن بکاویم.
۱. جانِ اسیر در قفسِ تن
داستان با معرفی شخصیتها و موقعیت آغازین آغاز میشود: بازرگانی که نماد عقل معاش و وجه دنیوی انسان است، و طوطیای زیبا که در قفس او محبوس است.
بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی
M1:1553
در این بیت، مولانا صحنه را برای یک تمثیل بزرگ آماده میکند. «طوطی» نماد «جان» یا روح الهی انسان است؛ روحی که اصل و منشأ آن از عالمی دیگر است. «قفس» نماد «جسم» و کالبد خاکی است، و به طور کلیتر، نماد تمام تعلقات و وابستگیهای این جهان مادی است که جان را در خود محدود و زندانی کردهاند. نکتهٔ ظریف در وصف طوطی، صفت «زیبا» است. این زیبایی و خوشآوازی، که کمالات ذاتی روح است، خود دلیل اصلی گرفتاری اوست. همانطور که در ادامه خواهیم دید، همین کمالات وقتی به نمایش گذاشته شوند، به جای آنکه سبب تعالی گردند، به ابزار اسارت تبدیل میشوند.
۲. پیامِ جان به عالمِ معنا
بازرگان عزم سفر به هندوستان میکند. هندوستان در این حکایت، صرفاً یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ بلکه نماد «وطن اصلی»، عالم معنا، و خاستگاه ارواح است. طوطی، برخلاف دیگران که سوغات مادی میخواهند، تنها یک پیام دارد: شرح حال اسارت و اشتیاق خود را به همجنسان آزادش برساند و از آنان راهی برای رهایی بطلبد.
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیانکان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماستبر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
M1:1558-1560
این پیام، در حقیقت، نیایش و استغاثهٔ روح محبوس در تن است که از راهنمایان روحانی و ارواح آزاد (طوطیان هندوستان) یاری میجوید. طوطی از درد فراق و دوری از اصل خود شکوه میکند و وضعیت خود را با آزادی یارانش مقایسه میکند:
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درختاین چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
M1:1562-1563
این تقابل میان «حبس» و «گلستان»، «بند سخت» و «سبزه و درخت»، به بهترین شکل، تضاد میان عالم ماده و عالم معنا را از دیدگاه جانِ اسیر به تصویر میکشد.
۳. پاسخ بیکلام: درسی از عالم غیب
بازرگان در هندوستان به وعدهٔ خود عمل میکند و پیام را به گلهای از طوطیان میرساند. پاسخ آنها اما، نه یک پیام کلامی، بلکه یک «فعل» نمادین و تکاندهنده است.
طوطیی زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس
M1:1595
یکی از طوطیان با شنیدن شرح حال اسارت، میلرزد و بیجان بر زمین میافتد. این عمل، در ظاهر یک تراژدی است و بازرگان نیز دقیقاً همین برداشت سطحی را میکند و از کردهٔ خود پشیمان میشود. او که نمایندهٔ عقل جزئی است، تنها مرگ فیزیکی را میبیند و از درک پیام رمزی پشت این واقعه عاجز است.
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
M1:1596
اما این «مردن»، یک آموزش بیکلام بود. در عالم معنا، حقایق نه از طریق «قال» (گفتار) که از طریق «حال» (تجربه و عمل) منتقل میشوند. آن طوطی آزاد، راه رهایی را با عملِ مردن به طوطی اسیر نشان داد.
۴. دریافت پیام و اجرای نقشه: راز رهایی
پس از بازگشت، بازرگان با اکراه و پشیمانی، ماجرای مرگ آن طوطی را برای طوطی خود بازگو میکند.
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان، همتایِ توآن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زَهرهاش بدرید و لرزید و بمرد
M1:1661-1662
طوطیِ در قفس، برخلاف بازرگان، پیام را به درستی درمییابد. او میفهمد که آن «مرگ»، کلید آزادی است. بنابراین، او نیز همان عمل را تکرار میکند:
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
M1:1697
اینجا نیز بازرگان، اسیرِ فهم ظاهری خود، گمان میکند که طوطیاش از شدت اندوه مرده است. او در سوگ طوطی نوحه میکند، اما در نهایت، چون دیگر پرندهای زیبا و سخنگو در اختیار ندارد، آن را که اکنون «جسدی بیارزش» میپندارد، از قفس بیرون میاندازد. و درست در همین لحظه است که معجزه رخ میدهد:
بعد از آنَش از قفس بیرون فکند
طوطیَک پَرّید تا شاخ بلند
M1:1831
طوطی که خود را از قید «خواستنی بودن» رها کرده بود، اکنون از قید قفس نیز رها میشود.
۵. گشودن راز: «مُرده شو تا یابی خلاص»
هنگامی که بازرگان حیرتزده راز این کار را میپرسد، طوطی پرده از این حکمت بزرگ برمیدارد. این بخش از داستان، پاسخ مستقیم به پرسش شماست.
گفت طوطی کاو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وَدادزانکه آوازت ترا در بند کرد
خویشتن مُرده، پِیِ این پند کرد
M1:1836-1837
طوطی توضیح میدهد که آن طوطی هندی با «فعل» خود به او پند داد. پند این بود: از «لطف آواز» و «وداد» (جذابیت و دلبری) دست بکش. چرا؟ زیرا همین آواز خوش و زیبایی بود که تو را در چشم دیگران مطلوب ساخت و به بند کشید. آن طوطی خود را به مردن زد تا این درس را به من بیاموزد.
سپس، طوطی این پند را به یک دستورالعمل مستقیم و جهانی تبدیل میکند:
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مُرده شو چون من که تا یابی خلاص
M1:1838
«مردن» در اینجا به معنای «مرگ اختیاری» است؛ یعنی مردن از صفات نفسانی، دست کشیدن از خودنمایی، و رها کردن هر آنچه که «منِ» ما را در چشم دیگران برجسته میکند و به آن هویت میبخشد. این «من» میتواند زیبایی، هنر، علم، ثروت یا حتی زهد و تقوا باشد. تا زمانی که انسان به این کمالات خود وابسته است و آنها را به نمایش میگذارد، در اسارتِ نگاه و قضاوت دیگران باقی میماند.
مولانا این اصل را با تمثیلهای دیگری روشنتر میسازد:
دانه باشی مرغکانت بَرچِنند
غنچه باشی کودکانت بَرکَننددانه پنهان کن بهکلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
M1:1839-1840
اگر خود را چون «دانه»ای ارزشمند عرضه کنی، طعمهٔ دیگران خواهی شد. اگر چون «غنچه»ای زیبا خودنمایی کنی، تو را خواهند چید. راه رهایی در «پنهان کردن» این داشتههاست؛ باید از چشم دنیا ناپدید شد و به «گیاه بام» بدل گشت که کسی به آن توجهی نمیکند.
این «مردن» در اصطلاح عرفانی، همان «فقر» و «نیاز» است. سالک باید خود را از تمام داشتههایش تهی کند و در پیشگاه حق، هیچ مطلق شود. مولانا در بخشهای بعدی مثنوی، خود به تفسیر این داستان میپردازد و به صراحت میگوید:
معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
M1:1915
بنابراین، طوطی با مردن، خود را از تمام صفاتی که او را به یک «شیء خواستنی» تبدیل کرده بود، خالی کرد. او با این کار، از نگاه صاحبش که نماد دنیاست، بیارزش شد و همین بیارزشی، او را به آزادی رساند.
نتیجهگیری نهایی: درسی برای جان انسان
حکایت طوطی و بازرگان، در نهایت، داستانِ جانِ هر یک از ماست. هر انسانی در قفس تن و تعلقات دنیوی خود اسیر است و همچون آن طوطی، مشتاق بازگشت به وطن اصلی خویش است. پیام این داستان این است که راه رهایی، نه در افزودن بر کمالات ظاهری، بلکه در «کاستن» از خود و «مردن» از نفسانیات است.
طوطی خود را به مردن زد تا به ما بیاموزد که آزادی معنوی در گرو رها کردن هویتی است که دنیا برای ما ساخته و ما به آن چسبیدهایم. این «مرگ»، آغاز زندگی حقیقی و پرواز در آسمان بیکران معناست. همانطور که بازرگان نیز در پایان داستان این درس را میآموزد و میگوید:
خواجه با خود گفت کاین پند منست
راه او گیرم که این ره، روشنستجان من کمتر ز طوطی کی بوَد؟
جان چنین باید که نیکوپی بود
M1:1853-1854
این حکایت دعوتی است به تأمل در قفسهای نامرئی زندگیمان و یافتن راهی برای شکستن آنها از طریق تحولی درونی، نه تقلای بیرونی.
برای درک عمیقتر نگاه مولانا به تمثیل «مرگ» و «زندگی»، مطالعهٔ حکایت تمثیلی دیگر مولانا دربارهٔ یک طوطی، یعنی «حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان» که به موضوع قضاوتهای عجولانه و قیاسهای نادرست میپردازد، میتواند راهگشا باشد.
شاید بپرسی
- داستان کنیزک و پادشاه — نخستین قصهٔ مثنوی — را تعریف کن و بگو پیامش چیست.
- قصهٔ موسی و شبان چه میگوید؟ چرا خدا موسی را سرزنش کرد، نه شبان را؟
- داستان فیل در خانهٔ تاریک چه درسی دربارهٔ شناخت حقیقت میدهد؟
- در حکایت شیر و نخجیران، بحث توکل و تلاش چگونه در میگیرد و مولانا کدام سو میایستد؟
- داستان پیر چنگی را بیاور؛ چرا نواختنِ او در گورستان شنیده شد؟