گنجینهٔ پرسشها · زیستن
سفر و غربت در مثنوی چه معنایی دارد؟ چرا باید از وطنِ خو گرفته بیرون زد؟
در جهانبینی مولانا، «غربت» همان جداییِ جان از موطنِ حقیقیِ خویش یعنی نیستانِ معناست و «سفر»، پویاییِ ناگزیرِ روح برای بازگشت به این اصلِ الهی است M1:1. دل کندن از وطنِ خو گرفته و مادی از آن رو ضرورت دارد که سکون و دلبستگی به عادات، مایهی خامی و رکود است و جانِ سالک تنها با تحملِ رنجِ هجرت، به پختگی و کمال میرسد. این سیرِ آفاقی در نهایت به سفری انفسی و درونی از خودِ مجازی به خودِ حقیقی بدل میشود تا خاکِ وجودِ انسان در کیمیایِ غربت به زرِ نابِ معرفت تبدیل گردد.
سفر و غربت در مثنوی: پژوهشی در بابِ هجرتِ روح از وطنِ آب و گِل به اصلِ خویش
مفهوم «سفر» و «غربت» در جهانبینی مولانا، بهویژه در مثنوی معنوی و دیوان شمس، از بنیادیترین و پردامنهترین مفاهیم عرفانی است. این دو واژه، بسیار فراتر از معنای لغوی خود یعنی جابهجایی مکانی، به یک وضعیتِ وجودی و یک ضرورتِ معنوی برای تکامل روح انسان اشاره دارند. پرسش از چراییِ «بیرون زدن از وطنِ خو گرفته» در واقع پرسش از فلسفهی حیات، دردِ فراق، و پویاییِ سلوک عرفانی است. این نوشتار میکوشد تا با کاوش در لایههای گوناگون این دو مفهوم در آثار مولانا، پاسخی جامع به این پرسش ارائه دهد.
۱. غربتِ ازلی: حکایتِ جدایی از نیستانِ معنا
نقطهی عزیمتِ اندیشهی مولانا در این باب، درکِ وضعیتِ بنیادین انسان در این عالم است: انسان، موجودی «غریب» و تبعید شده است. روح او از یک موطنِ اصلی، یک «نیستانِ» روحانی، جدا افتاده و در زندانِ تن و عالمِ مادی گرفتار آمده است. این غربت، نه یک احساسِ عارضی، بلکه حقیقتِ وجودیِ انسان و سرچشمهی تمامِ نالهها و اشتیاقهای اوست. مثنوی معنوی با همین نالهی ازلی آغاز میشود، نالهای که شکایت از جدایی و حکایت از اشتیاقِ وصل است:
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکندکز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاندسینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاقهر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش
M1:1-4
در این ابیات آغازین، «نی» نمادِ کاملِ روحِ انسان است. «نیستان» همان عالمِ وحدت، اصلِ الهی، و وطنِ حقیقی است که روح پیش از هبوط به این جهان در آن قرار داشته است. «بریدن»، استعارهی قدرتمندِ همین هبوط و جدایی است. صدای «نی» که «نفیر» و نالهی حزین است، در واقع صدای روحِ تمامِ انسانهاست که از این فراق مینالند. این درد، دردی مشترک میان «مرد و زن» است. مولانا شرطِ درکِ این «شرحِ دردِ اشتیاق» را داشتنِ «سینهای شرحه شرحه از فراق» میداند؛ یعنی تنها کسی میتواند عمقِ این غربت را درک کند که خود، دردِ این جدایی را در وجودش حس کرده باشد. بیت چهارم، قانونِ کلیِ این جهانبینی را بیان میکند: هر جزئی که از «اصل» خود دور افتاده، به طور غریزی و فطری در جستجوی «روزگارِ وصل» و بازگشت به آن است. بنابراین، غربت، نیروی محرکهی اصلی برای آغازِ سفرِ بازگشت است.
۲. دو وطن: دامِ «حب الوطن» و ندایِ وطنِ حقیقی
مولانا با هوشمندی، دو نوع «وطن» را در برابر یکدیگر قرار میدهد تا تمایز میانِ تعلقاتِ دنیوی و اشتیاقِ روحانی را آشکار سازد.
الف) وطنِ ظاهری (وطنِ آب و گِل): این همان زادگاه، شهر، خانواده، عادات، و تمامیِ وابستگیهای مادی و ذهنی است که انسان با آنها «خو» گرفته است. مولانا قدرتِ این کششِ طبیعی را نفی نمیکند و به ضربالمثل مشهور «حب الوطن من الإيمان» (دوستی وطن از ایمان است) آگاه است. او میداند که این علاقه چقدر ریشهدار است:
در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن
M2:2624
این بیت در ضمنِ داستانِ معاویه و ابلیس بیان میشود. ابلیس در حالِ شرحِ دامهای گوناگونی است که برای انسان میگسترد و «حب الوطن» را یکی از این زنجیرهای قدرتمند برمیشمرد که حتی در دورترین سفرها نیز دلِ انسان را به عقب میکشد. اما از دیدگاه عرفانی، این «وطن» اگر به هدفِ نهایی تبدیل شود، به بزرگترین مانع در راهِ سلوک بدل میگردد.
ب) وطنِ حقیقی (وطنِ جان): این وطن، همان «نیستانِ» معنا، عالمِ ارواح، و قربِ الهی است. سفرِ معنوی، حرکتی آگاهانه برای گسستن از جاذبهی وطنِ اول و حرکت به سوی وطنِ دوم است. از این رو، مولانا به سالک هشدار میدهد که باید از این کششِ سطحی عبور کند:
از دم حب الوطن بگذر مهایست
که وطن آن سوست جان این سوی نیستگر وطن خواهی گذر آن سوی شط
این حدیث راست را کم خوان غلط
M4:2208-2209
این ابیاتِ کلیدی در بطنِ داستانِ سه ماهی در دفتر چهارم آمده است. یک آبگیر (نمادِ دنیا) در معرضِ خطرِ صیادان (نمادِ حوادث و مرگ) قرار میگیرد. ماهیِ عاقل (نمادِ سالکِ هوشیار) بیدرنگ تصمیم به هجرت میگیرد و رنجِ سفر در رودی طولانی را به جان میخرد تا به دریای امن (نمادِ عالمِ معنا) برسد. او به دوستانش که در ترکِ وطن تردید دارند، یادآوری میکند که این «حب الوطن» که شما را به ماندن میخواند، دلبستگی به یک امرِ فانی و ناپایدار است. «وطنِ» حقیقیِ «جان»، در «آن سو»ی «شط» (مرزِ میانِ عالمِ ماده و معنا) قرار دارد، نه در «این سو». مولانا با عبارتِ «این حدیثِ راست را کم خوان غلط» به طور ضمنی به حدیثِ «حب الوطن من الإيمان» اشاره میکند و تفسیرِ رایج و سطحی از آن را به چالش میکشد؛ گویی میگوید وطنِ حقیقی که دوستیاش نشانهی ایمان است، آن عالمِ باقی است، نه این دنیای فانی.
این دنیا و تعلقاتش، همچون یک «رباط» یا کاروانسرای موقتی است که مسافر تنها شبی را در آن به سر میبرد. هدفِ نهایی، رسیدن به «مسکن» و قرارگاهِ ابدی است و برای این مقصود، باید از این منزلگاههای بینِ راه دل کند:
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
M1:3268
۳. ضرورتِ سفر: کیمیایِ پختگی و کمال
چرا باید از این «وطنِ خو گرفته» بیرون زد؟ پاسخِ مولانا روشن است: زیرا ماندن، مترادف با رکود، خامی، و مرگِ تدریجیِ روح است. سفر، با تمامِ رنجها و غربتهایش، همچون آتشی است که خامیِ وجودِ سالک را میسوزاند و او را به «پختگی» و کمال میرساند. این تحول، هزینهای جز تحملِ سختیِ راه ندارد. این مضمون در غزلیاتِ پرشورِ شمس، لحنی سرشار از امید و بشارت مییابد:
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی
باز بیایی به وطن باخبری پرهنری
G2458:9
در این بیت، «غریبی» و سفر نه تنها رنجآور نیست، بلکه موجبِ «فرجه» (گشایش، فراغت) میشود. این گشایش، حاصلِ رهایی از قیدِ عادات و تعلقات است. نتیجهی این سفر، «پخته» شدن است؛ یعنی رسیدن به بلوغِ معنوی. و سرانجام، بازگشت به «وطن» (این بار وطنِ حقیقی)، بازگشتی است پیروزمندانه، در حالی که سالک دیگر آن فردِ خامِ پیشین نیست، بلکه «باخبر» (عارف) و «پرهنر» (کامل) شده است.
مولانا در غزلی دیگر، با بهرهگیری از تمثیلهای گوناگون از طبیعت و تاریخ، ضرورتِ حرکت و سفر را به تصویر میکشد:
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
...
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
...
نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفرنه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
G1142:1, 4, 5-6
سکونِ درخت، آن را در معرضِ «اره» و «تبر» قرار میدهد. قطرهی آب با جدا شدن از «وطن» خود (ابر یا رود) و تحملِ سختیها، در آغوشِ «صدف»، به «گوهر» تبدیل میشود. هجرتِ یوسف از نزدِ پدر و هجرتِ پیامبر (ص) از مکه به یثرب (مدینه)، هر دو سفرهایی بودند که در ظاهر با رنج و جدایی همراه بودند، اما در نهایت به «سعادت»، «ملک»، و «سلطنت» معنوی انجامیدند.
۴. سفرِ درون و سفرِ بیرون: از خود تا به خود
با وجودِ تأکید بر اهمیتِ سفر، مولانا به تدریج روشن میسازد که مهمترین و اصیلترین سفر، نه در جغرافیا، که در درونِ انسان رخ میدهد. سفرِ بیرونی، تنها نماد و تمرینی برای آن هجرتِ عظیمِ درونی است: سفر از خودِ پنداری، نفسانی، و محدود به خودِ حقیقی، روحانی، و بیکران.
این سفر، نیازی به پای جسمانی ندارد، بلکه نیازمندِ عزمی درونی برای ترکِ «خویشتن» است. غزلِ پیشین با این راهکارِ اساسی برای کسانی که توانِ سفرِ فیزیکی ندارند، به اوج میرسد:
وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثرز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر
G1142:7-8
«سفر گزیدن در خویش» یعنی تأمل و مراقبه. سالک باید همچون «کانِ لعل»، وجودِ خود را پذیرایِ «شعاعِ اثر» (نورِ الهی یا توجهِ پیر) کند. بیتِ بعد، چکیدهی سلوکِ عرفانی است: «سفر از خویشتن به خویش». این سفری است که «خاکِ» وجود، یعنی جنبهی پست و مادیِ انسان را، به «معدنِ زر»، یعنی گنجینهی صفاتِ الهی، تبدیل میکند. این همان کیمیاگریِ معنوی است.
تا زمانی که انسان اسیرِ «خویش» و نفسانیاتِ خود است، هرگونه سفرِ بیرونی بیمعناست. سفرِ حقیقی، تنها با ترکِ این «خویش» آغاز میشود:
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
G590:2
اگر هدف، «نظر در روی شه» (دیدارِ حقیقت) باشد، راهِ آن «سفر از خویشتن» است. سفر کردن در حالی که هنوز «با خویشی» و خود را به همراه داری، سفری حقیقی نیست، بلکه تنها جابهجا کردنِ زندانِ خود از مکانی به مکانِ دیگر است.
گاهی نیز این سفر، نه با اختیارِ سالک، که با «جذب» و کششِ الهی صورت میگیرد. سالک اراده میکند، اما نیرویی برتر او را به مقصدی که خود نمیشناسد، هدایت میکند:
صد عزیمت میکنی بهر سفر
میکشاند مر ترا جای دگر
M3:4455
این نشان میدهد که در مراحلِ عالیترِ سلوک، سفر از یک تلاشِ فردی به یک تسلیمِ عاشقانه در برابرِ کششِ معشوق تبدیل میشود.
۵. رنجهای راه: کیمیایِ سوزانندهی غربت
مولانا هرگز این سفر را سفری آسان و تفریحگونه تصویر نمیکند. «غربت» ذاتاً با «کربت» (اندوه) همراه است. دل کندن از تعلقات، رنجآور است و سالک در این مسیر، با سختیها و محنتهای فراوانی روبرو میشود:
آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری
کز غریبی رنج و محنتها بری
M3:4157
این «رنج و محنت» اما، بیهوده نیست. اینها ابزارهایِ تزکیه و پالایشِ روحاند. همانطور که طلا برای خالص شدن باید در کوره گداخته شود، روح نیز برای پاک شدن از ناخالصیهای نفسانی، باید در کورهی رنجهای غربت بسوزد. گاهی این رنجها چنان طاقتفرسا میشوند که سالک را تا مرزِ «عجز» و ناامیدی پیش میبرند:
چون بسی دید اندر آن غربت تعب
عاجز آمد آخر الامر از طلب
M2:3664
این بیت، بخشی از داستانِ مردی است که در جستجوی «درختِ حیات» (نمادِ معرفتِ جاودان) به غربت و سفر روی میآورد. او پس از سالها جستجو و تحملِ «تعب» و خستگی، عاجز میشود. اما درست در همین نقطهی عجز و شکستگی است که پیری (خضرِ راه) بر او ظاهر میشود و راهِ حقیقی را به او نشان میدهد. بنابراین، حتی ناامیدی در راهِ طلب نیز خود بخشی از فرآیندِ سلوک و مقدمهای برای گشایش است.
نتیجهگیری: سفر، سرنوشتِ محتومِ روحِ بیدار
در منظومهی فکری مولانا، «سفر» و «غربت» یک انتخابِ اختیاری برای زندگی بهتر نیست، بلکه سرنوشتِ محتوم و ضرورتِ گریزناپذیرِ روحی است که از خوابِ غفلت بیدار شده و به اصلِ خویش آگاهی یافته است. بیرون زدن از «وطنِ خو گرفته» یک الزامِ وجودی است، زیرا:
- غربت، یادآورِ اصل است: احساسِ بیگانگی با این جهان، نشانهی سلامتِ روح و یادآورِ آن وطنِ حقیقی است که باید به سویش بازگشت.
- سفر، شرطِ کمال است: سکون، مایهی فساد و خامی است. تنها در حرکت و تحملِ سختیهای راه است که روح، «پخته» و شایستهی وصال میشود.
- هجرت، عینِ رهایی است: «وطنِ» دنیوی و تعلقاتِ آن، قفسی است که جان را اسیر کرده است. سفر، تلاشی برای شکستنِ این قفس و رسیدن به آزادیِ بیکرانِ عالمِ معناست.
- سلوک، سفری درونی است: غایتِ تمامِ سفرهای بیرونی، آغاز کردنِ سفرِ عظیمِ درونی است: هجرت از «خویشتنِ» محدود و فانی به «خویشِ» حقیقی و باقی. این سفری است که خاک را به زر، و قطره را به دریا مبدل میسازد.
بنابراین، سفر در مثنوی، نه یک جابهجایی، که یک «صیرورت» و «شدن» است؛ سیری دائمی از نقص به کمال، از کثرت به وحدت، از صورت به معنا، و از غربتِ جانکاهِ این جهانِ فانی به قرار و آرامشِ وطنِ باقی.
برای کاوشِ بیشتر:
غزل شماره ۹۴۵ از دیوان شمس، دعوتی صریح و پرشور به این سفرِ بازگشت است و میتواند نقطهی شروعِ خوبی برای تأملِ بیشتر در این موضوع باشد:
سفر کنید از این غربت و به خانه روید
از این فراق ملولیم عزم فرمایید
G945:4
شاید بپرسی