دفتر ۳ · 47 beyts
بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M3:189 آن یکی الله میگفتی شبی تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
- M3:190 گفت شیطان: آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو؟
- M3:191 مینیاید یک جواب از پیش تخت چند الله میزنی با روی سخت
- M3:192 او شکستهدل شد و بنهاد سَر دید در خواب او خضِر را در خُضر
- M3:193 گفت هین از ذکر چون وا ماندهای چون پشیمانی از آن کهش خواندهای
- M3:194 گفت لبیکم نمیآید جواب زان همیترسم که باشم رَدِ باب
- M3:195 گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
- M3:196 حیلهها و چارهجوییهای تو جذب ما بود و گشاد این پای تو
- M3:197 ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیرِ هر یاربِّ تو لبیکهاست
- M3:198 جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست
- M3:199 بر دهان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند
- M3:200 داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عزّ و جلال
- M3:201 در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر
- M3:202 داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندُهان
- M3:203 درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان
- M3:204 خواندن بیدرد از افسردگیست خواندن با درد از دلبردگیست
- M3:205 آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مبدأ و آغاز را
- M3:206 آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاثو ای معین
- M3:207 نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست زانک هر راغب اسیر رهزنیست
- M3:208 چون سگِ کهفی که از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست
- M3:209 تا قیامت میخورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تغار
- M3:210 ای بسا سگپوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست
- M3:211 جان بده از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر
- M3:212 صبر کردن بهر این نبود حَرَج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
- M3:213 زین کمین، بی صبر و حزمی کس نرَست حزم را خود صبر آمد پا و دست
- M3:214 حزم کن از خوردْ کاین زهرین گیاست حزم کردن زور و نور انبیاست
- M3:215 کاه باشد کو به هر بادی جهد کوه کی مر باد را وزنی نهد؟
- M3:216 هر طرف غولی همیخواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا
- M3:217 ره نمایم، همرهت باشم رفیق من قلاووزم درین راه دقیق
- M3:218 نه قلاوزست و نه ره داند او یوسفا کم رو سویِ آن گرگخو
- M3:219 حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دامهای این سرا
- M3:220 که نه چربِش دارد و نه نوش او سِحر خواند، میدمد در گوش او
- M3:221 که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آن تست و تو آن منی
- M3:222 حزم آن باشد که گویی تُخمهام یا سقیمم خستهٔ این دخمهام
- M3:223 یا سرم دردست درد سر بِبَر یا مرا خواندهست آن خالو پِسَر
- M3:224 زانک یک نوشت دهد با نیشها که بکارد در تو نوشش ریشها
- M3:225 زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد
- M3:226 گر دهد خود کی دهد آن پر حیَل جوز پوسیدهست گفتار دغل
- M3:227 ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را یک نشمرد
- M3:228 یار تو خرجین تست و کیسهات گر تو رامینی مجو جز ویسهات
- M3:229 ویسه و معشوق تو هم ذات تست وین برونیها همه آفات تست
- M3:230 حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهان منند
- M3:231 دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیاد در مکمن نهان
- M3:232 مرغ مرده پیش بنهاده که این میکند این بانگ و آواز و حنین
- M3:233 مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید، بَر دَرَدْشان پوست او
- M3:234 جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق
- M3:235 هست بی حزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این
❋