قرائت› دفتر ۶› بخش ۴۵ → قبلی · بعدی ←
بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو
داستان سلطان محمود و غلام هندی
- M6:1382 رحمة الله علیه گفته استذکر شه محمود غازی سفته است ❋
- M6:1383 کز غزای هند پیش آن همامدر غنیمت اوفتادش یک غلام ❋
- M6:1384 پس خلیفهش کرد و بر تختش نشاندبر سپه بگزیدش و فرزند خواند ❋
- M6:1385 طول و عرض و وصف قصه تو به تودر کلام آن بزرگ دین بجو ❋
- M6:1386 حاصل آن کودک برین تخت نضارشسته پهلوی قباد شهریار ❋
- M6:1387 گریه کردی اشک میراندی بسوزگفت شه او را کای پیروز روز ❋
- M6:1388 از چه گریی دولتت شد ناگوارفوق املاکی قرین شهریار ❋
- M6:1389 تو برین تخت و وزیران و سپاهپیش تختت صف زده چون نجم و ماه ❋
- M6:1390 گفت کودک گریهام زانست زارکه مرا مادر در آن شهر و دیار ❋
- M6:1391 از توم تهدید کردی هر زمانبینمت در دست محمود ارسلان ❋
- M6:1392 پس پدر مر مادرم را در جوابجنگ کردی کین چه خشمست و عذاب ❋
- M6:1393 مینیابی هیچ نفرینی دگرزین چنین نفرین مهلک سهلتر ❋
- M6:1394 سخت بیرحمی و بس سنگیندلیکه به صد شمشیر او را قاتلی ❋
- M6:1395 من ز گفت هر دو حیران گشتمیدر دل افتادی مرا بیم و غمی ❋
- M6:1396 تا چه دوزخخوست محمود ای عجبکه مثل گشتست در ویل و کرب ❋
- M6:1397 من همیلرزیدمی از بیم توغافل از اکرام و از تعظیم تو ❋
- M6:1398 مادرم کو تا ببیند این زمانمر مرا بر تخت ای شاه جهان ❋
- M6:1399 فقر آن محمود تست ای بیسعتطبع ازو دایم همی ترساندت ❋
- M6:1400 گر بدانی رحم این محمود رادخوش بگویی عاقبت محمود باد ❋
- M6:1401 فقر آن محمود تست ای بیمدلکم شنو زین مادر طبع مضل ❋
- M6:1402 چون شکار فقر کردی تو یقینهمچوکودک اشک باری یوم دین ❋
- M6:1403 گرچه اندر پرورش تن مادرستلیک از صد دشمنت دشمنترست ❋
- M6:1404 تن چو شد بیمار دارو جوت کردور قوی شد مر ترا طاغوت کرد
- M6:1405 چون زره دان این تن پر حیف رانی شتا را شاید و نه صیف را ❋
- M6:1406 یار بد نیکوست بهر صبر راکه گشاید صبر کردن صدر را ❋
- M6:1407 صبر مه با شب منور داردشصبر گل با خار اذفر داردش ❋
- M6:1408 صبر شیر اندر میان فرث و خونکرده او را ناعش ابن اللبون ❋
- M6:1409 صبر جملهٔ انبیا با منکرانکردشان خاص حق و صاحبقران ❋
- M6:1410 هر که را بینی یکی جامه درستدانک او آن را به صبر و کسب جست ❋
- M6:1411 هرکه را دیدی برهنه و بینواهست بر بیصبری او آن گوا ❋
- M6:1412 هرکه مستوحش بود پر غصه جانکرده باشد با دغایی اقتران ❋
- M6:1413 صبر اگر کردی و الف با وفااز فراق او نخوردی این قفا ❋
- M6:1414 خوی با حق ساختی چون انگبینبا لبن که لا احب الافلین ❋
- M6:1415 لاجرم تنها نماندی همچنانکه آتشی مانده به راه از کاروان ❋
- M6:1416 چون ز بیصبری قرین غیر شددر فراقش پر غم و بیخیر شد ❋
- M6:1417 صحبتت چون هست زر دهدهیپیش خاین چون امانت مینهی ❋
- M6:1418 خوی با او کن که امانتهای توآمن آید از افول و از عتو ❋
- M6:1419 خوی با او کن که خو را آفریدخویهای انبیا را پرورید ❋
- M6:1420 برهای بدهی رمه بازت دهدپرورندهٔ هر صفت خود رب بود ❋
- M6:1421 بره پیش گرگ امانت مینهیگرگ و یوسف را مفرما همرهی ❋
- M6:1422 گرگ اگر با تو نماید روبهیهین مکن باور که ناید زو بهی ❋
- M6:1423 جاهل ار با تو نماید همدلیعاقبت زخمت زند از جاهلی ❋
- M6:1424 او دو آلت دارد و خنثی بودفعل هر دو بیگمان پیدا شود ❋
- M6:1425 او ذکر را از زنان پنهان کندتا که خود را خواهر ایشان کند
- M6:1426 شله از مردان به کف پنهان کندتا که خود را جنس آن مردان کند
- M6:1427 گفت یزدان زان کس مکتوم اوشلهای سازیم بر خرطوم او
- M6:1428 تا که بینایان ما زان ذو دلالدر نیایند از فن او در جوال ❋
- M6:1429 حاصل آنک از هر ذکر ناید نریهین ز جاهل ترس اگر دانشوری ❋
- M6:1430 دوستی جاهل شیرینسخنکم شنو کان هست چون سم کهن ❋
- M6:1431 جان مادر چشم روشن گویدتجز غم و حسرت از آن نفزویدت ❋
- M6:1432 مر پدر را گوید آن مادر جهارکه ز مکتب بچهام شد بس نزار ❋
- M6:1433 از زن دیگر گرش آوردییبر وی این جور و جفا کم کردیی ❋
- M6:1434 از جز تو گر بدی این بچهاماین فشار آن زن بگفتی نیز هم ❋
- M6:1435 هین بجه زین مادر و تیبای اوسیلی بابا به از حلوای او ❋
- M6:1436 هست مادر نفس و بابا عقل راداولش تنگی و آخر صد گشاد ❋
- M6:1437 ای دهندهٔ عقلها فریاد رستا نخواهی تو نخواهد هیچ کس ❋
- M6:1438 هم طلب از تست و هم آن نیکویما کییم اول توی آخر توی
- M6:1439 هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باشما همه لاشیم با چندین تراش ❋
- M6:1440 زین حواله رغبت افزا در سجودکاهلی جبر مفرست و خمود با این باور که همه چیز به دست خداست و شوق سجدهات را میافزاید،تنبلی و سستی خود را به پای جبر و سرنوشت مگذار.مولانا هشدار میدهد که درک قدرت مطلق الهی نباید به بیعملی و سستی منجر شود، بلکه باید شوق بنده را برای بندگی و تلاش بیشتر کند. ❋
- M6:1441 جبر باشد پر و بال کاملانجبر هم زندان و بند کاهلان ❋
- M6:1442 همچو آب نیل دان این جبر راآب مؤمن را و خون مر گبر را ❋
- M6:1443 بال بازان را سوی سلطان بردبال زاغان را به گورستان برد ❋
- M6:1444 باز گرد اکنون تو در شرح عدمکه چو پازهرست و پنداریش سم اکنون بازگرد و به شرحِ «نیستی» بپرداز،که همچون پادزهر است، گرچه آن را زهر میپنداری.مولانا از خواننده میخواهد که به تأمل در مفهوم «عدم» یا نیستی بازگردد؛ زیرا این نیستی، با اینکه در نگاه اول ترسناک و همچون زهر به نظر میرسد، در حقیقت پادزهر بیماریهای وجودی ماست. ❋
- M6:1445 همچو هندوبچه هین ای خواجهتاشرو ز محمود عدم ترسان مباش ❋
- M6:1446 از وجودی ترس که اکنون در وییآن خیالت لاشی و تو لا شیی ❋
- M6:1447 لاشیی بر لاشیی عاشق شدستهیچ نی مر هیچ نی را ره زدست ❋
- M6:1448 چون برون شد این خیالات از میانگشت نامعقول تو بر تو عیان ❋