Citește› Daftar 1› Secțiune 144 ← anterior · următor →
بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمیگشایم هیچ کس را از یاران نمیشناسم کی او من باشد برو
Povestea celui care a bătut la o ușă, iar din interior s-a spus: „Cine ești?”, și el a răspuns: „Eu sunt”. S-a zis: „Dacă ești tu, nu deschid”. Nu cunosc niciun prieten care să fie eu. Pleacă!
- M1:3064 آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
- M1:3065 گفت من، گفتش برو هنگام نیستبر چنین خوانی مقام خام نیست
- M1:3066 خام را جز آتش هجر و فراقکی پزد کی وا رهاند از نفاق
- M1:3067 رفت آن مسکین و سالی در سفردر فراق دوست سوزید از شرر
- M1:3068 پخته گشت آن سوخته پس باز گشتباز گرد خانهٔ همباز گشت
- M1:3069 حلقه زد بر در به صد ترس و ادبتا بنجهد بیادب لفظی ز لب
- M1:3070 بانگ زد یارش که بر در کیست آنگفت بر در هم توی ای دلستان
- M1:3071 گفت اکنون چون منی ای من در آنیست گنجایی دو من را در سرا
- M1:3072 نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتاچونک یکتایی درین سوزن در آ
- M1:3073 رشته را با سوزن آمد ارتباطنیست در خور با جمل سم الخیاط
- M1:3074 کی شود باریک هستی جملجز به مقراضِ ریاضات و عمل
- M1:3075 دست حق باید مر آن را ای فلانکو بود بر هر محالی کن فکان
- M1:3076 هر محال از دست او ممکن شودهر حرون از بیم او ساکن شود
- M1:3077 اکمه و ابرص چه باشد مرده نیززنده گردد از فسون آن عزیز
- M1:3078 و آن عدم کز مرده مردهتر بوددر کف ایجاد او مضطر بود
- M1:3079 کل یوم هو فی شان بخوانمر ورا بی کار و بیفعلی مدان
- M1:3080 کمترین کاریش هر روزست آنکو سه لشکر را کند این سو روان
- M1:3081 لشکری ز اصلاب سوی امهاتبهر آن تا در رحم روید نبات
- M1:3082 لشکری ز ارحام سوی خاکدانتا ز نر و ماده پر گردد جهان
- M1:3083 لشکری از خاکدان سوی اجلتا ببیند هر کسی حسن عمل
- M1:3084 این سخن پایان ندارد هین بتازسوی آن دو یار پاک پاکباز
- M1:3085 گفت یارش کاندر آ ای جمله مننی مخالف چون گل و خار چمن
- M1:3086 رشته یکتا شد غلط کم شد کنونگر دوتا بینی حروف کاف و نون
- M1:3087 کاف و نون همچون کمند آمد جذوبتا کشاند مر عدم را در خطوب
- M1:3088 پس دوتا باید کمند اندر صورگرچه یکتا باشد آن دو در اثر
- M1:3089 گر دو پا گر چار پا ره را بردهمچو مقراض دو تا یکتا برد
- M1:3090 آن دو همبازان گازر را ببینهست در ظاهر خلافی زان و زین
- M1:3091 آن یکی کرباس را در آب زدوان دگر همباز خشکش میکند
- M1:3092 باز او آن خشک را تر میکندگوییا ز استیزه ضد بر میتند
- M1:3093 لیک این دو ضد استیزهنمایکدل و یککار باشد در رضا
- M1:3094 هر نبی و هر ولی را مسلکیستلیک تا حق میبرد جمله یکیست
- M1:3095 چونک جمع مستمع را خواب بردسنگهای آسیا را آب برد ❋
- M1:3096 رفتن این آب فوق آسیاسترفتنش در آسیا بهر شماست ❋
- M1:3097 چون شما را حاجت طاحون نماندآب را در جوی اصلی باز راند ❋
- M1:3098 ناطقه سوی دهان تعلیم راستورنه خود آن نطق را جویی جداست
- M1:3099 میرود بی بانگ و بی تکرارهاتحتها الانهار تا گلزارها
- M1:3100 ای خدا جان را تو بنما آن مقامکاندرو بیحرف میروید کلام
- M1:3101 تا که سازد جان پاک از سر قدمسوی عرصهٔ دور و پهنای عدم
- M1:3102 عرصهای بس با گشاد و با فضاوین خیال و هست یابد زو نوا
- M1:3103 تنگتر آمد خیالات از عدمزان سبب باشد خیال اسباب غم ❋
- M1:3104 باز هستی تنگتر بود از خیالزان شود در وی قمر همچون هلال
- M1:3105 باز هستی جهان حس و رنگتنگتر آمد که زندانیست تنگ ❋
- M1:3106 علت تنگیست ترکیب و عددجانب ترکیب حسها میکشد
- M1:3107 زان سوی حس عالم توحید دانگر یکی خواهی بدان جانب بران
- M1:3108 امرِ کن یک فعل بود و نون و کافدر سخن افتاد و معنی بود صاف
- M1:3109 این سخن پایان ندارد باز گردتا چه شد احوال گرگ اندر نبرد