قرائت› دفتر ۶› بخش ۸۶ → قبلی · بعدی ←
بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره
تدبیر کردن موش با قورباغه که «من نمیتوانم بر تو بیایم. وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید که چون من بر لب جوی آیم، تو را بتوانم خبر کنم و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی، مرا توانی خبر کنی»... تا آخرش
- M6:2664 این سخن پایان ندارد گفت موشچغز را روزی که ای مصباح هوش موش روزی به قورباغه گفت: «ای چراغِ روشنِ هوش،این گفتگوی ما را پایانی نیست.»موش که نماد تن است، آرزوی گفتگویی بیانتها با قورباغه را دارد که نماد جان است و او را به عنوان چراغی روشنبین و راهنما خطاب میکند. ❋
- M6:2665 وقتها خواهم که گویم با تو رازتو درون آب داری ترکتاز بارها میخواهم که با تو راز بگویم،اما تو در دل آب آزادانه میتازی و در گشتی.موش به قورباغه میگوید که دلش میخواهد همیشه و بیمحدودیت با او سخن بگوید و رازهایش را در میان بگذارد، اما قورباغه در دنیای آب زندگی میکند و دسترسی موش به او محدود است. این بیت، آرزوی وصال و گفتگوی بیواسطه را بیان میکند. ❋
- M6:2666 بر لب جو من ترا نعرهزناننشنوی در آب نالهٔ عاشقان من در کنار جویبار تو را فریاد میزنم،و تو در آب، نالهی عاشقان را نمیشنوی.این بیت حال عاشقی را توصیف میکند که در ساحل هستی مادی، معشوق روحانی خود را صدا میزند، اما فاصله و حجابِ آب مانع میشود که معشوق، عمق نالههای او را بشنود. ❋
- M6:2667 من بدین وقت معین ای دلیرمینگردم از محاکات تو سیر ای یار دلاور، در این زمانهای کوتاه و معین،من هرگز از بازگفتن سخنان تو و شنیدن صدایت سیر نمیشوم.موش (نماد تن) به قورباغه (نماد جان) میگوید که وقتهای کوتاه و معین ملاقات و بازگویی حالات، برای فرونشاندن عطش او کفایت نمیکند و او تشنهی وصال و گفتگویی دائم است. ❋
- M6:2668 پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صلاة دائمون نمازهای پنجگانه به عنوان راهنما مقرر شدند،اما عاشقان راستین، همواره در نماز و نیایشاند.این بیت بیان میکند که در حالی که نمازهای واجب برای عموم مردم در اوقات مشخصی تعیین شده، عاشقان حقیقی پیوسته در حال نیایش و توجه به معشوق خود هستند و هرگز از یاد او غافل نمیشوند. ❋
- M6:2669 نه به پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزار آن تشنگیِ عمیقی که در سر عاشقان است،نه با پنج نوبت [نماز] آرام میگیرد و نه حتی با پانصد هزار بار.عطش و اشتیاق بیکرانِ جانهای عاشق، فراتر از هرگونه عبادت و وظیفهی کمّی و محدود است و هرگز با تعداد مشخصی از اعمال عبادی ارضا نمیشود. ❋
- M6:2670 نیست زر غبا وظیفهٔ عاشقانسخت مستسقیست جان صادقان دیدارِ گهگاه، راه و رسم عاشقان نیست؛که جانِ راستان به عطشی شدید دچار است.دیدارهای گاهبهگاه و بافاصله برای دوستان معمولی است، نه عاشقان حقیقی که جانشان همواره تشنهٔ دیدار معشوق است و هرگز سیراب نمیشود. ❋
- M6:2671 نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیانزانک بیدریا ندارند انس جان قانونِ «یک روز در میان دیدار کردن» برای ماهیها نیست،چرا که جانشان بی وجود دریا، هیچ اُنس و آرامشی ندارد.قاعدهٔ مرسوم در دوستیها (که برای حفظ اشتیاق، یک روز در میان به دیدار هم بروید) برای ماهیان صدق نمیکند، زیرا حیات و آرامش جانشان کاملاً به دریا وابسته است و لحظهای دوری برایشان ممکن نیست. ❋
- M6:2672 آب این دریا که هایل بقعهایستبا خمار ماهیان خود جرعهایست آب این دریا، که خود پهنهای هولانگیز است،برای تشنگیِ ماهیانش، تنها جرعهای ناچیز است.این بیت بیانگر عظمت بیکران حقیقت الهی و تشنگی بیحد و مرز سالکان است؛ چنانکه حتی این دریای پهناور نیز برای جانهای عاشق، تنها قطرهای است که عطششان را بیشتر میکند. ❋
- M6:2673 یک دم هجران بر عاشق چو سالوصل سالی متصل پیشش خیال برای عاشق، یک لحظه جدایی به درازای یک سال است،و یک سالِ پیوسته وصال، در نظرش چون خیالی زودگذر.این بیت به تجربهٔ ذهنی عاشق از زمان میپردازد: فراق بسیار طولانی و سنگین احساس میشود، در حالی که وصال، هرچقدر هم طولانی باشد، مانند رؤیایی شیرین و گذرا به سرعت سپری میگردد. ❋
- M6:2674 عشق مستسقیست مستسقیطلبدر پی هم این و آن چون روز و شب عشق، بیماری استسقاست که خود تشنه است و تشنهای دیگر میجوید؛این دو (عاشق و معشوق) همچون روز و شب، پیوسته در پی یکدیگرند.این بیت بیان میکند که عشق، حالتی از عطش سیریناپذیر است که هم در عاشق و هم در معشوق وجود دارد و هر دو بیوقفه در طلب یکدیگرند، نه آنکه یکی تنها تشنه باشد و دیگری بینیاز. ❋
- M6:2675 روز بر شب عاشقست و مضطرستچون ببینی شب برو عاشقترست روز، عاشق و بیقرارِ شب است،اما اگر خوب نگاه کنی، شب شیفتهتر از اوست.این بیت بیانگر عشق دوطرفه و متقابل میان عاشق و معشوق است و تأکید میکند که عشق معشوق، هرچند پنهانتر، اما عمیقتر از عشق آشکار عاشق است. ❋
- M6:2676 نیستشان از جستوجو یک لحظهایستاز پی همشان یکی دم ایست نیست جستجویشان لحظهای درنگ ندارد،و در پی هم بودنشان دمی توقف نمیشناسد.در عشق حقیقی، هم عاشق و هم معشوق پیوسته و بیوقفه در طلب یکدیگرند و از جستجوی هم لحظهای بازنمیایستند؛ این اشتیاق متقابل هیچگاه فروکش نمیکند. ❋
- M6:2677 این گرفته پای آن آن گوش ایناین بر آن مدهوش و آن بیهوش این این پای آن را گرفته و آن دیگری، گوشِ این را؛این از او مدهوش گشته و آن از این، بیخویشتن است.عاشق و معشوق چنان در یکدیگر غرق و سرمست شدهاند که هر دو از خود بیخود گشته و تمام هستیشان در وجود دیگری فانی شده است. ❋
- M6:2678 در دل معشوق جمله عاشق استدر دل عذرا همیشه وامق است درون قلب معشوق، سراسر وجودِ عاشق است،همانطور که در دلِ عذرا، همیشه وامق نشسته است.این بیت به یگانگی و وحدت کامل عاشق و معشوق اشاره دارد. عشق رابطهای دوطرفه است و هر یک از آنها در قلب دیگری حضور کامل دارد. ❋
- M6:2679 در دل عاشق به جز معشوق نیستدر میانشان فارق و فاروق نیست در قلب عاشق، جایی برای هیچکس جز معشوق نیستو میان آن دو، هیچ عامل جدایی و تمایزی وجود ندارد.این بیت بیانگر وحدت کامل و بینقص میان عاشق و معشوق است، تا جایی که در دل عاشق تنها معشوق حضور دارد و هیچگونه فاصله و جدایی میان آن دو متصور نیست. ❋
- M6:2680 بر یکی اشتر بود این دو دراپس چه زر غبا بگنجد این دو را این دو زنگوله بر پیکر یک شتر بستهاند،پس چگونه میانشان جایی برای جدایی و تظاهر باشد؟این بیت، با تمثیل دو زنگوله بر یک شتر، وحدت عمیق عاشق و معشوق را نشان میدهد و میگوید همانطور که این دو زنگ با هم حرکت میکنند و به صدا درمیآیند، روح عاشق و معشوق نیز چنان درهم تنیده که جدایی و نفاق میانشان بیمعناست. ❋
- M6:2681 هیچ کس با خویش زر غبا نمودهیچ کس با خود به نوبت یار بود هیچکس با خودش دورویی و ریاکاری نمیکند،و هیچکس برای همراهی با خودش نوبت نمیگذارد.این بیت تأکید میکند که در عشق راستین، عاشق و معشوق چنان یگانه میشوند که گویی یک وجودند؛ زیرا هیچکس با خودش ریاکاری نمیکند یا برای همراهی با خود قرار نوبتی نمیگذارد. ❋
- M6:2682 آن یکیی نه که عقلش فهم کردفهم این موقوف شد بر مرگ مرد این آن یگانگی نیست که عقل بتواند آن را دریابد،فهم این حقیقت، به مرگِ «خودِ» انسان وابسته است.این یگانگی عاشق و معشوق، حقیقتی نیست که عقل نظری بتواند آن را درک کند. فهم این وحدت، تنها با از میان رفتن «خود» و نفسانیت انسان ممکن میشود. ❋
- M6:2683 ور به عقل ادراک این ممکن بدیقهر نفس از بهر چه واجب شدی اگر درک این حقیقت با عقل ممکن بود،دیگر چرا سرکوب کردنِ نفس واجب مینمود؟این بیت میگوید که فهم حقایق عمیق عرفانی، مانند وحدت عاشق و معشوق، از حیطهٔ عقل خارج است و نیازمند فراتر رفتن از نفس و ذهنِ مفهومساز است. ❋
- M6:2684 با چنان رحمت که دارد شاه هشبیضرورت چون بگوید نفس کش پادشاه هوش و جان، با آن همه لطف و رحمت،چگونه بیدلیل میگوید که نفْس خود را بُکُش؟فرمان خداوند به مبارزه و فرونشاندن نفس، از روی ضرورتی عمیق و برای رسیدن به حکمتی بزرگ است، چرا که رحمت بیکران او بیدلیل و بیمورد تکلیفی را بر دوش انسان نمیگذارد. ❋