Citește Daftar 1 Secțiune 95 ← anterior · următor →

بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن

Dăunarea măririi oamenilor și a devenirii o țintă a degetelor

  1. M1:1855 تن قفس‌شکل است‌، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
  2. M1:1856 اینْش گوید من شوم هم‌راز تووآنش گوید نی‌! منم انباز تو
  3. M1:1857 اینش گوید نیست چون تو در وجوددر جمال و فضل و در احسان و جود
  4. M1:1858 آنش گوید هر دو عالم آن تستجمله جانهامان طُفیل جان تست
  5. M1:1859 او چو بیند خلق را سرمست خویشاز تکبر می‌رود از دست خویش
  6. M1:1860 او نداند که هزاران را چو اودیو افکنده‌ست اندر آب جو
  7. M1:1861 لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ای‌ستکمترش خور کان پُر آتش لقمه‌ای‌ست
  8. M1:1862 آتشش پنهان و ذوقش آشکاردود او ظاهر شود پایان کار
  9. M1:1863 تو مگو ‌«آن مدح را من کی خورم‌؟از طمع می‌گوید او‌، پی می‌برم‌»
  10. M1:1864 مادحت گر هجو گوید بر ملاروزها سوزد دلت زان سوزها
  11. M1:1865 گرچه دانی کو ز حرمان گفت آنکان طمع که داشت از تو‌، شد زیان
  12. M1:1866 آن اثر می‌مانَدَت در اندروندر مدیح این حالتت هست آزمون
  13. M1:1867 آن اثر هم روزها باقی بوَدمایهٔ کبر و خِداع جان شود
  14. M1:1868 لیک ننماید‌، چو شیرین است مدحبد نماید زانک تلخ افتاد قدح
  15. M1:1869 همچو مطبوخ‌ست و حب کان را خوریتا بدیری شورش و رنج اندری
  16. M1:1870 ور خوری حلوا بود ذوقش دمیاین اثر چون آن نمی‌پاید همی
  17. M1:1871 چون نمی‌پاید همی‌پاید نهانهر ضدی را تو به ضد او بدان
  18. M1:1872 چون شکر پاید نهان تأثیر اوبعد حینی دمل آرد نیش‌جو
  19. M1:1873 نفس از بس مدح‌ها فرعون شدکن ذلیل النفس هونا لا تسد
  20. M1:1874 تا توانی بنده شو‌، سلطان مباشزخم کش چون گوی شو‌، چوگان مباش
  21. M1:1875 ورنه چون لطفت نماند وین جمالاز تو آید آن حریفان را ملال
  22. M1:1876 آن جماعت کت همی‌دادند ریوچون ببینندت بگویندت که دیو
  23. M1:1877 جمله گویندت چو بینندت به‌در‌«مرده‌ای از گور خود بر کرد سر‌»
  24. M1:1878 همچو امرد که خدا نامش کنندتا بدین سالوس در دامش کنند
  25. M1:1879 چونک در بدنامی آمد ریش اودیو را ننگ آید از تفتیش او
  26. M1:1880 دیو سوی آدمی شد بهر شرسوی تو ناید که از دیوی بتر
  27. M1:1881 تا تو بودی آدمی دیو از پیَتمی‌دوید و می‌چشانید او میَت
  28. M1:1882 چون شدی در خوی دیوی استوارمی‌گریزد از تو دیو نابکار
  29. M1:1883 آنک اندر دامنت آویخت اوچون چنین گشتی ز تو بگریخت او