沙姆斯集› 抒情詩 455› 詩節 15 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۴۵۵
- چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست
G455:15
您的語言
既然鐵鑄的鏡面因磨光而獲此技藝,那無塵的心之明鏡,將獲得什麼?
如果連一塊鐵經過打磨變得潔淨後都能擁有反映萬象的奇妙能力,那麼一顆本來就沒有任何塵埃的心,它所能達到的境界又將會是怎樣呢?
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
صفا純淨、明澈、光潔。هنر技藝、藝術、能力。غبار塵埃、灰塵。
全詩 ↗
- 1 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست·نابوده به که بودن او غیر عار نیست
- 2 در عشق باش مست که عشقست هر چه هست·بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
- 3 گویند عشق چیست بگو ترک اختیار·هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
- 4 عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار·هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
- 5 عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد·دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست
- 6 تا کی کنار گیری معشوق مرده را·جان را کنار گیر که او را کنار نیست
- 7 آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان·گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست
- 8 آن گل که از بهار بود خار یار اوست·وان می که از عصیر بود بیخمار نیست
- 9 نظاره گو مباش در این راه و منتظر·والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست
- 10 بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی·این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست
- 11 بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو·پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست
- 12 اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام·چون روی آینه که به نقش و نگار نیست
- 13 چون ساده شد ز نقش همه نقشها در اوست·آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست
- 14 از عیب ساده خواهی خود را در او نگر·کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست
- 15 چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت·تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست
- 16 گویم چه یابد او؟ نه، نگویم، خَمُش به است·تا دلستان نگوید کو رازدار نیست
ganjoor: sh455 · public domain