دیوان شمس› غزل ۱۸ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G18 · ۱۰ بیت
غزل شمارهٔ ۱۸
این غزل شرح شوریدگی و اشتیاق روح برای بازگشت به اصل الهی خویش است. شاعر معشوق را با نام «یوسف» صدا میزند و حضور او را بر «بام» جهان، تجلیای باشکوه اما دور از دسترس میبیند (بیت ۱). این دوری، جان را در «آسیاب» دنیا سرگردان و بیقرار کرده است (بیت ۲). شاعر ابتدا از قافلهسالار هستی میخواهد که در این مرحله درنگ کند، اما بلافاصله درمییابد که این سفر، سفری جنونآمیز و بیچون و چرا به سوی معشوق است که باید در «خون» خود غلتید و از تعلقات مادی گذشت (بیتهای ۳ و ۴). غزل تأکید میکند که فنای جسمانی («قالب» و «خرقه») به معنای نابودی روح نیست، بلکه عروج آن به افلاک است (بیت ۵). معشوق همچون آینهای است که حقیقت را مینمایاند و عشق به او خود فتنهای است که فتنههای دیگر را به سوی خود میکشد (بیت ۶). در گفتگویی درونی، شاعر به ندای عقل که او را از این سفر خونین بازمیدارد، پاسخ میدهد که این غلتیدن در سودای عشق، تسلیم محض در برابر ارادهٔ الهی («بحر یفعل ما یشا») است (بیتهای ۷ و ۸). در پایان، کشش عالم غیب به صورت رسولانی تصویر میشود که جان را به سوی «اصل» خود فرامیخوانند و دل را از جهان رنگ و بو گریزان و در طلب آن مبدأ، جامهدران میکنند (بیتهای ۹ و ۱۰).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G18:1 ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ ای یوسف خوشنام ما، چه زیبا بر بام ما قدم میزنی!دعای پیروزی خواندهایم؛ پس از بام فرود بیا و از در وارد شو.ای معشوق زیبای ما که چون یوسف بر بلندای هستی جلوهگر شدهای، ما برای وصال تو آمادهایم؛ دیگر از آن اوج دستنیافتنی فرود بیا و با ما یکی شو.
- G18:2 ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان مناین جان سرگردان من از گردش این آسیا ای دریای سرشار از مروارید من، به خدا سوگند که جانم سبک و بیقرار شده است،این جان سرگشتهٔ من، از چرخش این آسیاب به ستوه آمده است.ای معشوق که همچون دریایی از گوهرها باارزش هستی، وجودم از چرخش روزگار و عالم مادی که مانند سنگ آسیاب همهچیز را خرد میکند، بیتاب و سرگردان شده است.
- G18:3 ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحلهاشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا ای ساربان که این قافله را میبری، از این منزلگاه عبور نکن و مرو.زانو بزن و شتر را بخوابان؛ نه به خاطر من، بلکه به خاطر خدا درنگ کن.خطاب به گردانندهٔ کاروان هستی، از او تمنا میکنم که در این مرحله توقف کند و شتاب نورزد تا فرصتی برای درک حضور معشوق فراهم شود.
- G18:4 نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برواز چون مگو بیچون برو زیرا که جان را نیست جا نه، نه! برو، دیوانهوار برو، با خوشی در میان خون خودت برو.از چون و چرا مپرس و بیچون و چرا برو، زیرا جان در این دنیا جایی برای ماندن ندارد.شاعر بلافاصله از خواستهٔ قبلی خود برمیگردد و میگوید که این سفر باید بیدرنگ، عاشقانه و با فدا کردن خود (رفتن در خون) انجام شود، زیرا جایگاه حقیقی روح اینجا نیست.
- G18:5 گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شدگر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا اگر کالبد تو به خاک سپرده شد، جان تو به آسمانها پر کشید.اگر خرقهٔ تن تو پاره شد، جان تو را هرگز فنا و نیستی نیست.مرگ جسمانی به معنای پایان کار نیست. با از بین رفتن جسم، روح که فنایی ندارد، به جایگاه اصلی خود در عالم بالا صعود میکند.
- G18:6 از سر دل بیرون نهای بنمای رو کایینهایچون عشق را سرفتنهای پیش تو آید فتنهها تو از راز درون دل بیرون نیستی؛ چهره بنما که همچون آینهای صاف هستی.چون تو برای عشق، خود یک آشوب و جاذبهٔ اصلی هستی، همهٔ آشوبها و فتنهها به سوی تو میآیند.ای معشوق، تو در باطن دل من حضور داری؛ خود را نشان بده که حقیقت را بازمیتابی. جاذبهٔ عشق تو آنقدر قدرتمند است که تمام شورشها و بیقراریهای عالم را به سوی خود میکشاند.
- G18:7 گویی مرا چون میروی گستاخ و افزون میرویبنگر که در خون میروی آخر نگویی تا کجا تو به من میگویی: «چگونه اینچنین بیپروا و بیحد و مرز پیش میروی؟نگاه کن که در دریایی از خون حرکت میکنی؛ آیا سرانجام نخواهی گفت که به کجا میروی؟»این بیت گفتگوی درونی شاعر با خود یا ندای عقل است که او را از این راه خطرناک و بیمحابا بر حذر میدارد و مقصد این سفر خونین را جویا میشود.
- G18:8 گفتم کز آتشهای دل بر روی مفرشهای دلمی غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا گفتم: «از حرارت آتشهای دل، بر روی گستردنیهای نرم دل،در سودای عشق میغلتم تا به دریای "او هر چه بخواهد میکند" برسم.»در پاسخ به پرسش بیت قبل، میگویم که این حرکت من تسلیم محض در برابر شور عشق است و مقصدم رسیدن به اقیانوس ارادهٔ الهی است که هر چه بخواهد همان میشود.
- G18:9 هر دم رسولی میرسد جان را گریبان میکشدبر دل خیالی میدود یعنی به اصل خود بیا هر لحظه فرستادهای از عالم غیب میرسد و گریبان جان را میگیرد.در دل، خیالی نقش میبندد که پیامش این است: «به اصل و مبدأ خود بازگرد.»پیوسته از سوی مبدأ هستی، الهامها و جاذبههایی به روح میرسد و او را به سوی حقیقت و جایگاه اصلیاش فرامیخواند.
- G18:10 دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سونعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا دل از این جهان پر از رنگ و بو، به هر سو گریزان شده است؛فریاد میزند که «آن اصل و حقیقت کجاست؟» و در راه وفاداری به آن عهد، جامه بر تن میدرد.روح که از تعلقات جهان مادی خسته شده، بیقرار و سرگشته به دنبال مبدأ خود میگردد و در این راه عاشقی، از شدت شور و اشتیاق، بیخویشتن شده است.
ganjoor: sh18 · public domain