دیوان شمس غزل ۱۸ بیت ۹ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸

  1. هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا

G18:9

به زبانِ تو

هر لحظه فرستاده‌ای از عالم غیب می‌رسد و گریبان جان را می‌گیرد.در دل، خیالی نقش می‌بندد که پیامش این است: «به اصل و مبدأ خود بازگرد.»
پیوسته از سوی مبدأ هستی، الهام‌ها و جاذبه‌هایی به روح می‌رسد و او را به سوی حقیقت و جایگاه اصلی‌اش فرامی‌خواند.

ai-draft · gemini-2.5-pro

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

رسولفرستاده، پیام‌آور. در اینجا منظور الهام‌ها و جاذبه‌های معنوی است.

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما·انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
  2. 2 ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من·این جان سرگردان من از گردش این آسیا
  3. 3 ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله·اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
  4. 4 نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو·از چون مگو بی‌چون برو زیرا که جان را نیست جا
  5. 5 گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد·گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
  6. 6 از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای·چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها
  7. 7 گویی مرا چون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی·بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا
  8. 8 گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل·می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
  9. 9 هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد·بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا
  10. 10 دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو·نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

ganjoor: sh18 · public domain