دیوان شمس غزل ۵۹۹ بیت ۵ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۵۹۹

  1. بر زلفِ شب آن غازی چون دلو رسن‌بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد

G599:5

به زبانِ تو

آن جنگاور روحانی بر گیسوی شب، همچون دلو و طناب بازی کرد،و این هنر را آموخت تا یوسف (روح) را در اعماق چاه (تن) پیدا کند.
عاشقِ مبارز، از تاریکی شب مانند طنابی استفاده می‌کند تا روحِ زندانی خود را، که همچون یوسف در چاه است، نجات دهد.

ai-draft · gemini-2.5-pro

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

غازیجنگجو، مبارز در راه دین.دلوظرفی که با طناب به ته چاه می‌فرستند تا آب بکشند.رسن‌بازیطناب‌بازی، کنایه از مهارت در استفاده از ابزار.قعرعمق، ته.چهیچاهی.

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد·وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
  2. 2 ای عاشق خوش‌مذهب زنهار مخسب امشب·کان یار بهانه‌جو بر تو گنهی یابد
  3. 3 من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق·کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
  4. 4 در خدمت شه باشد شب همره مه باشد·تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
  5. 5 بر زلفِ شب آن غازی چون دلو رسن‌بازی·آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
  6. 6 آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو·می‌گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
  7. 7 بالش چو نمی‌یابد از اطلس روی تو·باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
  8. 8 زان نعل تو در آتش کردند در این سودا·تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
  9. 9 امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن·تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
  10. 10 اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش·تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

ganjoor: sh599 · public domain