قرائت دفتر ۲ بخش ۶۴ → قبلی · بعدی ←

بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

پاسخ دوباره ابلیس به معاویه

  1. M2:2621 گفت ما اول فرشته بوده‌ایمراه طاعت را بجان پیموده‌ایم ابلیس پاسخ داد: «ما در آغاز فرشته بودیم،و با جان و دل در راه فرمان‌برداری از خدا قدم می‌گذاشتیم.»ابلیس در پاسخ به معاویه، به گذشتهٔ پرشکوه خود اشاره می‌کند و می‌گوید که او در اصل فرشته‌ای مقرب بوده و با تمام وجود، خداوند را خالصانه عبادت می‌کرده است.
  2. M2:2622 سالکان راه را محرم بدیمساکنان عرش را همدم بدیم ما برای سالکان این راه، محرم راز بودیمو برای ساکنانِ عرش، یار و همدم بودیمابلیس به گذشتهٔ پر افتخار خود اشاره می‌کند و می‌گوید: ما در گذشته چنان مقام والایی داشتیم که هم محرم راز پویندگان راه حق بودیم و هم همنشین فرشتگان در عرش الهی.
  3. M2:2623 پیشهٔ اول کجا از دل رودمهر اول کی ز دل بیرون شود سرشت و کار نخستین چگونه از یاد می‌رود؟عشق اول را کی می‌توان از دل بیرون کرد؟ابلیس در دفاع از خود می‌گوید که طبیعت اصلی و عشق اولیۀ انسان (یا فرشته) هرگز به طور کامل از وجود او پاک نمی‌شود، حتی اگر مسیرش تغییر کند.
  4. M2:2624 در سفر گر روم بینی یا ختناز دل تو کی رود حب الوطن حتی اگر در سفر به روم یا ختن بروی،عشق به میهن کی از دلت بیرون می‌رود؟انسان هر جای دنیا که برود و هرچه ببیند، عشق به خاستگاه و سرزمین اصلی‌اش را هرگز فراموش نمی‌کند.
  5. M2:2625 ما هم از مستان این می بوده‌ایمعاشقان درگه وی بوده‌ایم ما نیز روزی از مست‌های همین شراب بوده‌ایم؛و از عاشقان آستان و درگاه او به شمار می‌آمدیم.ابلیس در ادامهٔ دفاعیاتش می‌گوید: «فراموش نکن که من هم روزگاری از سرمستان بادهٔ عشق الهی و از عاشقان درگاه او بوده‌ام.»
  6. M2:2626 ناف ما بر مهر او ببریده‌اندعشق او در جان ما کاریده‌اند ناف ما را با مهر و محبت او بریده‌اند،و بذر عشق او را در جانمان کاشته‌اند.ابلیس ادعا می‌کند که عشق به خداوند در ذات و سرشت اوست و از آغاز آفرینش، محبت خدا در وجودش نهاده شده است.
  7. M2:2627 روز نیکو دیده‌ایم از روزگارآب رحمت خورده‌ایم اندر بهار ما روزگاران خوشی را به چشم خود دیده‌ایمو در بهار عمر، از آب رحمت او نوشیده‌ایمما نیز در گذشته روزهای خوب و سرشار از لطف و رحمت الهی را تجربه کرده‌ایم و از عنایت او بهره‌مند بوده‌ایم.
  8. M2:2628 نی که ما را دست فضلش کاشتستاز عدم ما را نه او بر داشتست مگر نه این است که دست لطف و بخشش او ما را کاشته است؟مگر نه او بود که ما را از نیستی و عدم به هستی آورد؟ابلیس در ادامهٔ یادآوری الطاف گذشتهٔ خداوند می‌گوید: «مگر نه این است که دست فضل الهی ما را همچون گیاهی در باغ وجود کاشته و از نیستی به عرصهٔ هستی آورده است؟»
  9. M2:2629 ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایمدر گلستان رضا گردیده‌ایم چه بسیار لطف و مهربانی که از او دیده‌ایمو چه بسیار که در باغ خشنودی و رضایت او گشته‌ایمابلیس در ادامهٔ یادآوری گذشتهٔ خود می‌گوید: «ما روزگارانی دراز، غرق در لطف و محبت خداوند بودیم و در بهشت رضایت و خشنودی او زندگی می‌کردیم.»
  10. M2:2630 بر سر ما دست رحمت می‌نهادچشمه‌های لطف از ما می‌گشاد دست رحمتش را بر سر ما می‌گذاشتو چشمه‌های لطف و محبت را از درون ما جاری می‌ساختابلیس به معاویه می‌گوید که خداوند در گذشته چنان لطفی به من داشت که همواره مرا مورد رحمت خود قرار می‌داد و مرا سرچشمهٔ فیض و برکت خود کرده بود.
  11. M2:2631 وقت طفلی‌ام که بودم شیرجوگاهوارم را کی جنبانید او آن زمان که کودکی شیرخواره بودم،چه کسی جز او گهواره‌ام را تکان می‌داد؟ابلیس در اینجا به سابقه‌ی لطف و محبت خداوند اشاره می‌کند و می‌گوید از همان ابتدای خلقت و دوران ناتوانی، تنها پرورنده و نگهدار من او بوده است.
  12. M2:2632 از کی خوردم شیر غیر شیر اوکی مرا پرورد جز تدبیر او جز شیر او، از چه کسی شیر خورده‌ام؟و جز تدبیر او، چه کسی مرا پرورانده است؟ابلیس در اینجا با حسرت می‌گوید که تمام وجود و تربیت اولیه‌اش از خداوند بوده و جز لطف و توجه او، از هیچ منبع دیگری تغذیه و رشد نکرده است.
  13. M2:2633 خوی کان با شیر رفت اندر وجودکی توان آن را ز مردم واگشود سرشتی که با شیر مادر به جان آدمی وارد شده،چگونه می‌توان آن را از وجودش جدا کرد؟عشق و بندگی خداوند که از آغاز آفرینش در ذات من سرشته شده، یک ویژگی بنیادین و پاک‌نشدنی است و با خشم و قهر ظاهری او از میان نمی‌رود.
  14. M2:2634 گر عتابی کرد دریای کرمبسته کی گردند درهای کرم اگر دریای بخشش و کرم، عتاب و سرزنشی هم بکند،درهای لطف و بخشندگی او کی بسته می‌شوند؟این بیت می‌گوید که سرزنش و خشم خداوند موقتی و ظاهری است و هرگز به معنای بسته شدن همیشگی درهای رحمت و بخشندگی بی‌پایان او نیست.
  15. M2:2635 اصل نقدش داد و لطف و بخششستقهر بر وی چون غباری از غشست ذات و گوهر اصلی او، بخشندگی و مهربانی و عطا کردن است؛خشم و غضب در برابر آن، مانند گرد و غبار ناخالصی بر روی ذات اوست.ذات خداوند بر لطف و بخشش استوار است و خشم او امری عارضی و سطحی است، همچون ناخالصی اندکی که اصلِ چیزی را تغییر نمی‌دهد.
  16. M2:2636 از برای لطف عالم را بساختذره‌ها را آفتاب او نواخت جهان را تنها به خاطر لطف و محبت خود آفرید،و همچون خورشید، به تک‌تک ذرات هستی مهر ورزید و آن‌ها را نواخت.خداوند جهان را نه برای سود خود، بلکه از روی لطف و محبت محض آفرید و مانند آفتاب، بی‌دریغ به تمام موجودات، حتی کوچک‌ترینشان، هستی و گرما بخشید.
  17. M2:2637 فرقت از قهرش اگر آبستنستبهر قدر وصل او دانستنست اگر جدایی از خشم و قهر او زاده می‌شود،برای این است که ارزش وصال او را بدانی.جدایی و دوری از خداوند که ناشی از قهر اوست، برای این است که انسان قدر لحظات نزدیکی و وصال با او را بهتر بفهمد.
  18. M2:2638 تا دهد جان را فراقش گوشمالجان بداند قدر ایام وصال تا هجران و دوری‌اش، جان را ادب کند و درسی بیاموزد،و جان، ارزش روزگارِ وصال و با او بودن را دریابد.خداوند گاهی دردِ جدایی را به جان می‌چشاند تا جان را تأدیب کند و به این وسیله، ارزش و قدر لحظاتِ با او بودن (وصال) را به یادش بیاورد.
  19. M2:2639 گفت پیغامبر که حق فرموده استقصد من از خلق احسان بوده است پیامبر از قول خداوند چنین نقل کرده است:«هدف من از آفرینش، تنها نیکی و بخشش بوده است.»این بیت به حدیثی قدسی اشاره دارد که در آن خداوند اعلام می‌کند انگیزهٔ اصلی او از آفرینش جهان و موجودات، لطف و محبت‌ورزی به آنان بوده است، نه کسب سود برای خود.
  20. M2:2640 آفریدم تا ز من سودی کنندتا ز شهدم دست‌آلودی کنند آفریدمشان تا از من بهره‌ای ببرند،و دست در شهد رحمت من فرو برند و بچشند.خداوند می‌فرماید که من مخلوقات را آفریدم تا از لطف و رحمت من بهره‌مند شوند و از شیرینی عنایت من بچشند، نه اینکه من از آن‌ها سودی ببرم.
  21. M2:2641 نه برای آنک تا سودی کنموز برهنه من قبایی بر کنم نه برای آنکه سودی به دست آورم،و نه اینکه از تن برهنه‌ای، جامه‌ای برای خود برگیرم.خداوند می‌گوید: «من جهان را نیافریدم تا از آن سودی ببرم یا از مخلوقات نیازمندم چیزی برای خود بردارم.»
  22. M2:2642 چند روزی که ز پیشم رانده‌ستچشم من در روی خوبش مانده‌ست در تمام این مدتی که مرا از حضورش رانده است،چشمانم همچنان به چهرۀ زیبای او خیره مانده است.ابلیس می‌گوید با وجود اینکه خداوند مرا از درگاه خود رانده و طرد کرده است، من همچنان محو و شیفتهٔ زیبایی او هستم و چشم از او برنمی‌دارم.
  23. M2:2643 کز چنان رویی چنین قهر ای عجبهر کسی مشغول گشته در سبب شگفتا که از آن چهرهٔ زیبا چنین خشمی سر زند!و هر کسی در جستجوی علت این ماجرا سرگردان شده است.ابلیس می‌گوید: «شگفت‌آور است که از آن ذات زیبای خداوند، چنین خشم و طردی پدید آید و به همین خاطر، دیگران همه درگیر یافتن دلیل ظاهری این اتفاق شده‌اند.»
  24. M2:2644 من سبب را ننگرم کان حادثستزانک حادث حادثی را باعثست من به علت‌ها و اسباب ظاهری نگاه نمی‌کنم، چرا که آن‌ها پدیده‌هایی نوظهورند،و هر پدیده‌ای، خود علتِ پدیده‌ای دیگر است.ابلیس می‌گوید من به زنجیره‌ی علت و معلول‌های این‌جهانی توجهی ندارم، زیرا اینها همگی اموری گذرا و مخلوق هستند و مرا از توجه به لطف ازلی خداوند باز می‌دارند.
  25. M2:2645 لطف سابق را نظاره می‌کنمهرچه آن حادث دو پاره می‌کنم من به لطف و محبت ازلی او چشم دوخته‌ام؛و هر پدیده‌ی نوظهور و گذرا را از سر راه برمی‌دارم.ابلیس ادعا می‌کند که به لطف ازلی خداوند توجه دارد و به اسباب و علل زمینی و نوپدید (مانند نافرمانی‌اش) که بعداً به وجود آمده‌اند، اعتنایی نمی‌کند.
  26. M2:2646 ترک سجده از حسد گیرم که بودآن حسد از عشق خیزد نه از جحود بگذار بپذیریم که سجده نکردنم از روی حسادت بود،اما آن حسادت از عشق برمی‌خیزد، نه از سر انکار و نافرمانی.ابلیس استدلال می‌کند که اگر هم گناه او حسادت بوده، این حسادت ریشه در عشق شدیدش به خداوند داشته است، نه در انکار آگاهانه‌ی فرمان الهی.
  27. M2:2647 هر حسد از دوستی خیزد یقینکه شود با دوست غیری همنشین بی‌گمان هر حسادتی از عشق و دوستی برمی‌خیزد،آنگاه که بیگانه و رقیبی با معشوق تو همنشین می‌شود.این بیت استدلال ابلیس را بیان می‌کند که حسادت او به آدم، نه از سر انکار حق، بلکه از غیرت عاشقانه‌اش نسبت به خداوند سرچشمه گرفته است، زیرا نمی‌توانست موجود دیگری را در جایگاه قرب و همنشینی با معشوق خود ببیند.
  28. M2:2648 هست شرط دوستی غیرت‌پزیهمچو شرط عطسه گفتن دیر زی شرط دوستی، غیرت ورزیدن است،همان‌طور که شرط عطسه، گفتنِ «زنده‌ باشی» است.غیرت ورزیدن یکی از لوازم و نشانه‌های قطعی دوستی و عشق است، همان‌طور که آرزوی سلامتی و طول عمر برای کسی که عطسه می‌کند، یک واکنش طبیعی و مرسوم است.
  29. M2:2649 چونک بر نطعش جز این بازی نبودگفت بازی کن چه دانم در فزود چون بر صفحهٔ بازی او، جز این یک بازی نبود،به من گفت: «بازی کن!» دیگر چه می‌دانم؟ بازی را ادامه داد.ابلیس می‌گوید: وقتی در تقدیر الهی برای من جز این نقش و این بازی معین نشده بود، خداوند به من امر کرد که بازی کنم و خود او بازی را پیش برد و گسترش داد.
  30. M2:2650 آن یکی بازی که بد من باختمخویشتن را در بلا انداختم آن تنها بازی‌ای را که در تقدیرم بود، انجام دادم،و با این کار، خودم را در رنج و گرفتاری افکندم.ابلیس می‌گوید که من تنها نقشی را که خداوند برایم در نظر گرفته بود بازی کردم و با این کار، خود را گرفتار این مصیبت (رانده شدن) ساختم.
  31. M2:2651 در بلا هم می‌چشم لذات اومات اویم مات اویم مات او حتی در این رنج و مصیبت هم، لذت‌های او را می‌چشَم.من شیفته و تسلیم اویم، شیفته و تسلیم اویم، شیفته و تسلیم اویم.ابلیس ادعا می‌کند که حتی در عذاب و دوری از رحمت حق، باز هم از او لذت می‌برد، زیرا کاملاً مبهوت و مقهور اراده و عظمت اوست و خود را تسلیم بازی او می‌داند.
  32. M2:2652 چون رهاند خویشتن را ای سرههیچ کس در شش جهت از ششدره ای بزرگوار، چگونه کسی می‌تواند خودش را برهاندوقتی در شش جهت عالم، در مخمصه‌ای این‌چنین گرفتار است؟ابلیس خطاب به معاویه می‌گوید: ای مرد بزرگ، وقتی کسی در تمام جهات عالم هستی در تنگنا و بن‌بست (ششدره) گرفتار شده باشد، چگونه می‌تواند خودش را نجات دهد؟
  33. M2:2653 جزو شش از کل شش چون وا رهدخاصه که بی چون مرورا کژ نهد این موجودِ در بندِ شش جهت، چگونه از جهانِ شش جهتی رها شود؟به‌ویژه آنکه خداوندِ بی‌چون، او را در این راه، کژ و منحرف قرار داده است.انسان که جزئی از این جهان مادیِ شش‌جهتی است، چگونه می‌تواند از آن رهایی یابد؟ به‌خصوص وقتی که خداوندِ بی‌چون و چرا، او را در این وضعیتِ گرفتار و کج‌نهاد قرار داده است.
  34. M2:2654 هر که در شش او درون آتشستاوش برهاند که خلاق ششست هر کس که در شش جهتِ عالم، اسیر آتشی از قضا و قدر است،همان کسی که آفریننده‌ی این شش جهت است، نجاتش خواهد داد.هر کسی که در زندان شش‌جهتیِ این عالم مادی گرفتار آمده، تنها به دست آفریدگار همین جهان است که می‌تواند رهایی یابد.
  35. M2:2655 خود اگر کفرست و گر ایمان اودست‌باف حضرتست و آن او چه کفر او و چه ایمانش، در این شکی نیستکه هر دو بافته‌ی دست آن حضرت و از آنِ اوستابلیس می‌گوید که کفر و ایمان، هر دو، آفریده‌ی خداوند هستند و به او تعلق دارند؛ پس هر دو از یک منشأ سرچشمه می‌گیرند.