沙姆斯集› 抒情詩 1427› 詩節 5 ← 上一節 · 下一節 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۱۴۲۷

  1. در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم

G1427:5

您的語言

在那塑造靈魂的瓊漿中,渴慕之心獻出生命。理智想要一探究竟,我卻不許它窺見奧秘。
當靈魂沉浸在神聖的愛飲中時,它會欣然獻出自己;而慣於分析的理智試圖介入,但我認為它沒有資格參與這份神秘體驗。

ai-draft · gemini-2.5-pro

此節評註

尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:

شربت飲品、瓊漿,蘇菲派指神聖的體驗或知識。جان بازد獻出生命、犧牲。دریازد觸及、伸向、嘗試。محرم密友、知己、獲准進入內室之人。

全詩 ↗

  1. 1 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم·نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم
  2. 2 اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر·وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی‌دارم
  3. 3 مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن·مرا گفته‌ست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم
  4. 4 مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ست·چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم
  5. 5 در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد·خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم
  6. 6 ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم·به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم
  7. 7 پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم·که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم
  8. 8 درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو·ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم
  9. 9 تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم·بر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم
  10. 10 جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب·که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم
  11. 11 به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پران·من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم
  12. 12 منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده·ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم
  13. 13 ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم·بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم

ganjoor: sh1427 · public domain