沙姆斯集› 抒情詩 1994› 詩節 9 ← 上一節 · 下一節 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۱۹۹۴

  1. داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان

G1994:9

您的語言

公道在於,你要麼歸還那失蹤之人要麼,既然他已從中心離去,你便親身來到中心
我們要求一個公正的解決方案:要麼讓我們的同伴回來,要麼就由你——那致使他消失的根源——來填補他留下的空缺。

ai-draft · gemini-2.5-pro

此節評註

尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:

全詩 ↗

  1. 1 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان·رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان
  2. 2 مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایم·شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
  3. 3 هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش·جامه پرخون شده او است ببینید نشان
  4. 4 خون عشاق کهن خود نشود تازه بود·خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان
  5. 5 همه خون‌ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک·خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
  6. 6 تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است·خون عشاق نخفته‌ست و نخسبد به جهان
  7. 7 غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس·نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران
  8. 8 غمزه توست که مست آید و دل‌ها دزدد·قصد جان‌ها کند آن سخت دل سخته کمان
  9. 9 داد آن است که آن گمشده را بازدهی·یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان
  10. 10 گر ز میر شکران داد بیابی ای دل·شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران
  11. 11 گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی·خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان

ganjoor: sh1994 · public domain