قرائت› دفتر ۶› بخش ۹۱ → قبلی · بعدی ←
بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او
بازگشت به داستان طلب کردن آن موش از آن قورباغه در کنار جویبار و کشیدن سر رشته تا قورباغه در آب از طلب او خبر شود
- M6:2939 آن سرشتهٔ عشق رشته میکشدبر امید وصل چغز با رشد آنکه خمیرمایهاش از عشق بود، ریسمان را به سوی خود میکشیدبه این امید که به قورباغهٔ خردمند و بالغ خود برسد.موش که سرشار از عشق و محبت بود، نخ دوستی را به امید وصال قورباغهٔ دانا به سوی خود میکشید.
- M6:2940 میتند بر رشتهٔ دل دم به دمکه سر رشته به دست آوردهام لحظه به لحظه بر ریسمان دلش میبافد و میبالدکه «من سررشتهٔ این ارتباط را به دست آوردهام.»موش با هر کششی که بر ریسمان بسته به پایش حس میکند، با غرور گمان میبرد که کنترل این رابطهٔ عاشقانه را در دست گرفته و به سرمنزل مقصود رسیده است.
- M6:2941 همچو تاری شد دل و جان در شهودتا سر رشته به من رویی نمود دل و جانم در عالم شهود همچون تار نازکی یکپارچه شد،تا سرانجام، سرِ رشتهٔ اتصال به من چهره نشان داد.در این بیت، موش از زبان سالک میگوید که برای دریافت شهود و اتصال با حقیقت، دل و جانم را چنان متمرکز و یگانه کردم که مانند یک تار نخ باریک شد تا سرانجام آن سررشتهٔ پنهان به من روی نمود.
- M6:2942 خود غراب البین آمد ناگهانبر شکار موش و بردش زان مکان ناگهان کلاغی شوم از راه رسیدو آن موش را شکار کرد و از آنجا ربوددرست در همان لحظه، ناگهان کلاغی از راه رسید، موش را شکار کرد و با خود به آسمان برد.
- M6:2943 چون بر آمد بر هوا موش از غرابمنسحب شد چغز نیز از قعر آب همین که کلاغ، موش را به هوا بلند کرد،قورباغه نیز از اعماق آب به بالا کشیده شد.این بیت لحظهای را توصیف میکند که کلاغ، موش را شکار کرده و به آسمان میبرد و در نتیجه، قورباغهای که با نخ به موش بسته شده بود نیز ناخواسته از ته آب به هوا کشیده میشود.
- M6:2944 موش در منقار زاغ و چغز همدر هوا آویخته پا در رتم موش در منقار کلاغ گرفتار بود و قورباغه نیزپایش در ریسمان، در هوا آویزان مانده بود.این بیت تصویر сюрреалисти و در عین حال کمیک صحنهای را ترسیم میکند که در آن، موش در دهان کلاغ است و قورباغه که با نخی به موش وصل است، در هوا معلق مانده.
- M6:2945 خلق میگفتند زاغ از مکر و کیدچغز آبی را چگونه کرد صید مردم با شگفتی میگفتند: «این کلاغ با چه حیله و نیرنگیتوانسته یک قورباغهٔ آبی را شکار کند؟»مردم که از ارتباط پنهانی موش و قورباغه بیخبر بودند، با دیدن قورباغهای که در آسمان از چنگال کلاغ آویزان بود، شگفتزده شدند و در پی یافتن دلیلی ظاهری برای این پدیدهٔ عجیب بودند.
- M6:2946 چون شد اندر آب و چونش در ربودچغز آبی کی شکار زاغ بود کلاغ چطور به داخل آب رفت و چطور آن را شکار کرد؟قورباغهی آبزی که هیچوقت شکار کلاغ نبوده است!مردم با شگفتی از خود میپرسیدند که چگونه یک کلاغ توانسته قورباغهای را از آب صید کند، در حالی که چنین چیزی غیرممکن به نظر میرسد.
- M6:2947 چغز گفتا این سزای آن کسیکو چو بیآبان شود جفت خسی قورباغه فریاد زد: «این است سزای کسیکه وقتی بیهمدم میماند، با هر خار و خسی دوست میشود.»این بیت از زبان قورباغهای است که به خاطر دوستی با یک موش، از آب بیرون کشیده شده و در هوا معلق مانده است؛ او میگوید این عاقبتِ کسی است که با غیرِ همجنس و نااهل طرح دوستی میریزد.
- M6:2948 ای فغان از یار ناجنس ای فغانهمنشین نیک جویید ای مهان امان از دوست و همراهِ نامناسب، امان!ای بزرگان، در پی یافتن همنشینی نیکو باشید.این بیت فریادِ دردآلودِ قورباغه است که از دوستی با موجودی غیر همجنس (موش) به بلا دچار شده و به دیگران هشدار میدهد که در انتخاب دوست و همنشین خود دقت کنند.
- M6:2949 عقل را افغان ز نفس پر عیوبهمچو بینی بدی بر روی خوب عقل از دستِ نفسِ پر از عیب و ایراد، در فغان و زاری است،درست مانند بینی زشتی که بر چهرهای زیبا قرار گرفته باشد.این بیت، رنج و نالهی عقل را از همراهی با نفسِ سرکش و پر از عیب، به بینیِ زشتی تشبیه میکند که زیبایی یک چهرهی دلنشین را تباه کرده است.
- M6:2950 عقل میگفتش که جنسیت یقیناز ره معنیست نی از آب و طین عقل به او میگفت که بیگمان، همجنسی و خویشاوندیاز راه معنا و باطن است، نه از راه آب و گِل و ظاهر.این بیت میگوید که خویشاوندی و هماهنگی واقعی میان دو موجود، به روح و معنای درونی آنها بستگی دارد، نه به شکل ظاهری، خاستگاه یا جنس مادیشان.
- M6:2951 هین مشو صورتپرست و این مگوسر جنسیت به صورت در مجو هان! اسیر ظاهربینی نشو و این حرف را نزن،رازِ همجنسی و خویشاوندی را در شکل و صورت جستجو نکن.این بیت هشدار میدهد که نباید فریب ظاهر را خورد و گمان کرد که شباهت و خویشاوندی واقعی صرفاً از روی شکل و صورت بیرونی مشخص میشود.
- M6:2952 صورت آمد چون جماد و چون حجرنیست جامد را ز جنسیت خبر ظاهر و صورت، مانند اشیاء بیجان و سنگ است؛و موجود بیجان، از خویشاوندی و همگونی حقیقی بیخبر است.ظاهر و صورت مادی اشیاء، مانند سنگ و اجسام بیجان است که از حقیقتِ همجنسی و ارتباط معنوی درکی ندارد.
- M6:2953 جان چو مور و تن چو دانهٔ گندمیمیکشاند سو به سویش هر دمی جان همچون مورچهای است و تن مانند دانهٔ گندم،که هر لحظه آن را به این سو و آن سو میکشاند.روح مانند مورچهای است که جسم را، همچون دانهٔ گندمی، پیوسته به دنبال خود میکشد تا آن را با خود همجنس و همذات سازد.
- M6:2954 مور داند کان حبوب مرتهنمستحیل و جنس من خواهد شدن مورچه میداند که این دانههای در گرودگرگون شده و همجنس من خواهند شد.مورچه میداند دانهای که به چنگ آورده، سرانجام هضم و دگرگون میشود و بخشی از وجود خود او میگردد؛ این نشان میدهد که همجنسی واقعی، در معنا و باطن است نه در ظاهر.
- M6:2955 آن یکی موری گرفت از راه جومور دیگر گندمی بگرفت و دو یک مور، راهِ جویی را در پیش گرفتو مور دیگری، گندمی را برداشت و دوید.این بیت مثالی را برای توضیح جنسیت و کشش ذاتی میان همجنسان به کار میگیرد: یک مور به دنبال جو میرود و مور دیگر گندم را برمیدارد و میگریزد.
- M6:2956 جو سوی گندم نمیتازد ولیمور سوی مور میآید بلی جو به سوی گندم نمیشتابد،اما بیشک مور به سوی مور دیگر میرود.حرکت ظاهری و مادی اشیاء به سوی یکدیگر اصالتی ندارد؛ این ارواح و طبایع همجنس هستند که یکدیگر را جذب میکنند.
- M6:2957 رفتن جو سوی گندم تابعستمور را بین که به جنسش راجعست حرکتِ جو به سوی گندم، حرکتی تبعی و فرعی استمورچه را ببین که به سوی همنوع و همجنس خود بازمیگرددحرکت ظاهری و مادی اجسام، اصالت ندارد؛ آنچه واقعی است، کشش و جاذبهٔ معنوی میان ارواح و جانهای همجنس است.
- M6:2958 تو مگو گندم چرا شد سوی جوچشم را بر خصم نه نی بر گرو تو نگو چرا گندم به سوی جو رفت؛چشمت را به رقیبان بدوز، نه به چیزی که گروگان گرفتهاند.برای فهم علت واقعی رویدادها، باید به عاملان اصلی و پنهان توجه کنی، نه به ظواهر و ابزارهایشان که در پیش چشم قرار دارند.
- M6:2959 مور اسود بر سر لبد سیاهمور پنهان دانه پیدا پیش راه مورچهای سیاه بر روی نمدی سیاه در حال حرکت است؛مورچه پنهان است و فقط دانهای که حمل میکند در راه دیده میشود.این بیت میگوید که عامل اصلی حرکت (روح) ممکن است از دید ما پنهان باشد، در حالی که آنچه حرکت میکند (جسم) به وضوح دیده میشود، اما نباید فریب این ظاهر را خورد.
- M6:2960 عقل گوید چشم را نیکو نگردانه هرگز کی رود بی دانهبر عقل به چشم میگوید: «خوب نگاه کن،دانه هرگز بدون حملکنندهاش حرکت نمیکند.»عقل به حس ظاهری هشدار میدهد که فریب سطح پدیدهها را نخورد و بداند که هیچ رویدادی بدون یک عامل و محرک پنهان رخ نمیدهد.
- M6:2961 زین سبب آمد سوی اصحاب کلبهست صورتها حبوب و مور قلب به همین دلیل، سگ به اصحاب کهف پیوست؛چرا که صورتها مانند دانهها و قلبها همچون مورچهها هستند.همانطور که مورچهها (ارواح) به سوی یکدیگر کشیده میشوند، نه دانههایی که حمل میکنند (اجساد)، قلبهای پاک نیز جنس خود را میشناسند و به هم میپیوندند، چنانکه سگ اصحاب کهف به آن مردان صالح پیوست.
- M6:2962 زان شود عیسی سوی پاکان چرخبد قفسها مختلف یک جنس فرخ به همین دلیل است که عیسی به سوی پاکانِ آسمان میرود؛بدنهاشان قفسهایی گوناگون بود، اما گوهرِ جانشان یکی و خجسته بود.عیسی (ع) به سوی فرشتگان و ارواح پاک آسمانی رفت، زیرا گرچه بدنهایشان متفاوت بود، اما همگی از یک گوهرِ روحانیِ مبارک بودند و همجنسیِ معنوی داشتند.
- M6:2963 این قفس پیدا و آن فرخش نهانبیقفس کش کی قفس باشد روان این قفسِ تن آشکار است و آن پرندهی روح در آن پنهان،آخر قفس چگونه بدونِ کِشندهای به حرکت در میآید؟جسم ما مانند قفسی آشکار است که روح، آن پرندهی پنهان، آن را به حرکت درمیآورد. هرگز قفس (جسم) به خودی خود و بدون آن نیروی درونی (روح) حرکت نمیکند.
- M6:2964 ای خنک چشمی که عقلستش امیرعاقبتبین باشد و حبر و قریر خوشا به حال آن چشمی که عقل فرمانروای آن است،که چنین چشمی آیندهنگر، دانا و آسودهخاطر است.چه سعادتمند است آن نگاه و بینشی که تحت فرمان عقل عمل میکند؛ چنین بینشی همواره فرجام امور را میبیند و به صاحبش دانایی و آرامش میبخشد.
- M6:2965 فرق زشت و نغز از عقل آوریدنی ز چشمی کز سیه گفت و سپید تمایز میان زشت و زیبا را از عقل بخواهید،نه از چشمی که تنها از سیاهی و سپیدی خبر میدهد.توانایی تشخیص نیک از بد و حقیقت از ظاهر، از عقل برمیآید، نه از چشم ظاهربین که تنها به رنگها و صورتهای بیرونی توجه دارد.
- M6:2966 چشم غره شد به خضرای دمنعقل گوید بر محک ماش زن چشم، فریبِ سبزیِ روییده بر ویرانه را میخورد،اما عقل میگوید: «آن را با سنگ محک بیازما.»چشم ظاهربین فریب زیباییهای سطحی و بیاساس را میخورد، اما عقل هشدار میدهد که باید حقیقتِ هر چیز را با معیاری دقیق سنجید و به ظاهر اکتفا نکرد.
- M6:2967 آفت مرغست چشم کامبینمخلص مرغست عقل دامبین چشمی که فقط به دنبال لذت و کام است، بلای جان پرنده است.عقلی که میتواند دام را تشخیص دهد، رهاییبخش و ناجی پرنده است.چشم ظاهربین که فقط به دنبال لذتهای آنی است، باعث نابودی میشود، در حالی که عقل عاقبتاندیش که خطرها و دامها را میبیند، سبب نجات میگردد.
- M6:2968 دام دیگر بد که عقلش در نیافتوحی غایببین بدین سو زان شتافت دام دیگری هم بود که عقلِ موش آن را درنیافت،و به همین خاطر، وحیِ غیببین به این سو شتافت.عقل جزئی، با همهی تواناییاش، قادر به دیدن همهی دامهای پنهان نیست؛ به همین دلیل، وحی و الهام الهی که از غیب آگاه است، برای راهنمایی به کمک میآید.
- M6:2969 جنس و ناجنس از خرد دانی شناختسوی صورتها نشاید زود تاخت همجنس و ناهمجنس را با خرد میتوانی تشخیص دهی؛نباید با شتاب به سوی ظواهر تاخت.این بیت میگوید که برای شناختن ذات واقعی افراد و چیزها باید از عقل و بصیرت استفاده کرد و نباید فریب ظاهر آنها را خورد و با عجله قضاوت کرد.
- M6:2970 نیست جنسیت به صورت لی و لکعیسی آمد در بشر جنس ملک همجنسی و یگانگی به ظاهر و صورت نیست؛عیسی در کالبد انسان آمد، اما از جنس فرشتگان بود.سرشت و جوهر حقیقی موجودات را نمیتوان از روی صورت ظاهری آنها شناخت. نمونهٔ بارز آن، حضرت عیسی است که گرچه در هیئت بشر ظاهر شد، اما از جنس فرشتگان و اهل آسمان بود. ❋
- M6:2971 برکشیدش فوق این نیلیحصارمرغ گردونی چو چغزش زاغوار پرندهای آسمانی او را از فراز این گنبد نیلگون بالا کشید،همچون کلاغی که جوجهی خود را به چنگال میگیرد و میبرد.این بیت به عروج جسمانی عیسی مسیح اشاره دارد و میگوید که موجودی آسمانی (فرشته) او را از این جهان مادی بالا برد، که این خود گواهی بر ماهیت فرشتهگون و فرازمینی اوست. ❋