シャムセ・タブリーズ詩集› 抒情詩 223› 対句 11 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۲۲۳

  1. کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا‌؟

G223:11

あなたの言語

「貧しさこそ我が誇り」という調べを魂が奏でる者に王冠と王座と旗に、何の関心があろうか?
預言者の言葉「(霊的な)貧しさこそが私の誇りである」を真に体得した者は、世俗的な権力の象徴である王冠や王座、軍旗などに少しも心を動かされない。

ai-draft · gemini-2.5-pro

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

نوبت ... زد〜の調べを奏でた、〜の番を告げた。الفقر فخر(アラビア語)貧しさは誇りである。「الفقر فخري」(貧しさは我が誇り)という預言者ムハンマドに帰せられる言葉(ハディース)からの引用。التفات注意、関心、配慮。لوا旗、軍旗。権威や軍隊の象徴。

抒情詩全体 ↗

  1. 1 کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا·درافکند دم او در هزار سر سودا
  2. 2 بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفت·من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
  3. 3 اگر زمین به سراسر بروید از توبه·به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
  4. 4 از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد·علو موج چو کهسار و غره دریا
  5. 5 میان ابروت ای عشق این زمان گرهی‌ست·که نیست لایق آن روی خوب‌، از آن باز‌آ
  6. 6 مرا به‌جمله جهان کار‌ِ کس نیاید خوش·که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
  7. 7 چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق·ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
  8. 8 حلاوتی‌ست در آن آب بحر زَخّارت·که شد از او جگر‌ِ آب را هم استسقا
  9. 9 خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد·چو درد عشق قدیم است‌، ماند بی ز دوا
  10. 10 وگر دوا بود‌ این را‌، تو خود روا داری·به کاه‌گل که بیندوده است بام سما‌؟
  11. 11 کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش·چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا‌؟
  12. 12 چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه·میان زهر‌گیاهی چرا چرند چرا‌؟
  13. 13 دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست·به جان جمله مردان بگو تو باقی را

ganjoor: sh223 · public domain