シャムセ・タブリーズ詩集› 抒情詩 223› 対句 4 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۲۲۳

  1. از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا

G223:4

あなたの言語

なぜなら後悔は束縛のようなもの、だが束縛を受け入れぬものがある山のごとき波の頂きと、大海原の誇りが
後悔は人を縛る鎖のようなものだが、愛は、山のように高くそびえる波や、誇り高き大海原のように、いかなる束縛も受け付けないからだ。

ai-draft · gemini-2.5-pro

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

علو高さ、高み。کهسار山々、山脈。غره誇り、自負。

抒情詩全体 ↗

  1. 1 کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا·درافکند دم او در هزار سر سودا
  2. 2 بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفت·من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
  3. 3 اگر زمین به سراسر بروید از توبه·به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
  4. 4 از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد·علو موج چو کهسار و غره دریا
  5. 5 میان ابروت ای عشق این زمان گرهی‌ست·که نیست لایق آن روی خوب‌، از آن باز‌آ
  6. 6 مرا به‌جمله جهان کار‌ِ کس نیاید خوش·که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
  7. 7 چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق·ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
  8. 8 حلاوتی‌ست در آن آب بحر زَخّارت·که شد از او جگر‌ِ آب را هم استسقا
  9. 9 خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد·چو درد عشق قدیم است‌، ماند بی ز دوا
  10. 10 وگر دوا بود‌ این را‌، تو خود روا داری·به کاه‌گل که بیندوده است بام سما‌؟
  11. 11 کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش·چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا‌؟
  12. 12 چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه·میان زهر‌گیاهی چرا چرند چرا‌؟
  13. 13 دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست·به جان جمله مردان بگو تو باقی را

ganjoor: sh223 · public domain