قرائت› دفتر ۱› بخش ۲۹ → قبلی · بعدی ←
بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر
- M1:601 جمله گفتند ای وزیر انکار نیستگفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست همگی گفتند: «ای وزیر، ما دیگر مخالفتی نداریم،چرا که حرف ما مانند حرف بیگانگان و غریبهها نیست.»مریدان به وزیر گفتند که ما دیگر با تو مخالفتی نداریم و اعتراض ما از سر دشمنی و بیگانگی نبود، بلکه از روی عشق و نزدیکی بود.
- M1:602 اشکِ دیدهست از فراقِ تو دوانآهِ آهست از میان جان روان از دوری توست که از چشمهایمان اشک میریزد،و از اعماق جانمان آه و ناله برمیخیزد.این اعتراض ما از روی دشمنی نیست؛ بلکه اشکها و آههایی است که بیاختیار از درد جدایی تو از اعماق وجودمان جاری میشود.
- M1:603 طفل با دایه نه استیزد ولیکگرید او گرچه نه بَد داند نه نیک کودک با دایهاش سر ستیز ندارد، اماگریه میکند، هرچند که خوب و بد را نمیشناسد.شکایت و نالهی ما از روی دشمنی یا انکار نیست، بلکه مانند گریهی نوزادی است که بیاختیار و از سر نیاز و درد فراق، زاری میکند.
- M1:604 ما چو چنگیم و تو زخمه میزنیزاری از ما نه تو زاری میکنی ما همچون چنگ (سازی) هستیم و این تویی که به ما زخمه میزنی؛ناله و زاری ما از خودمان نیست، این تویی که از طریق ما ناله سر میدهی.ما در دستان تو مانند یک ساز هستیم؛ ناله و فریادی هم اگر از ما برمیخیزد، در حقیقت صدای خود توست که از وجود ما شنیده میشود و از ما اختیاری نیست.
- M1:605 ما چو ناییم و نوا در ما ز توستما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما همچون نِی هستیم و نوایی که در ماست از توستما همچون کوهیم و صدایی که در ماست از توستوجود و کنشهای ما از خودمان نیست؛ ما تنها مجراهایی توخالی برای دمیدن و آوای الهی هستیم و هرچه از ما سر میزند، از مبدأ هستی سرچشمه میگیرد. ❋
- M1:606 ما چو شطرنجیم اندر بُرد و ماتبُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما همچون مهرههای شطرنج در بازی برد و باخت هستیم،و پیروزی و شکست ما از تو سرچشمه میگیرد، ای که صفاتت نیکوست.ما انسانها در بازی زندگی مانند مهرههای شطرنج هستیم و سرنوشت پیروزی و شکستمان در دست قدرت برتر، یعنی خداوند، است که صاحب همهی صفات نیکوست. ❋
- M1:607 ما که باشیم ای تو ما را جانِ جانتا که ما باشیم با تو درمیان ای که تو جانِ جانِ ما هستی، ما در برابر تو چه کسی هستیم؟که بخواهیم در حضور تو، خودی نشان دهیم و بین ما و تو فاصله باشیم.ای کسی که اصل و حقیقت وجود ما تویی، ما در پیشگاه تو هیچیم و اصلاً «مایی» وجود ندارد که بخواهد در کنار تو اظهار وجود کند.
- M1:608 ما عدمهاییم و هستیهای ماتو وجودِ مُطلقی فانینُما ما در ذات خود هیچ و عدم هستیم و این وجود ما،جلوهای از توست، ای هستیِ مطلقی که ناپایدار جلوه میکنی.این بیت بر مفهوم بنیادین نیستیِ ذاتی انسان در برابر هستی مطلق خداوند تأکید دارد، به این معنا که وجود ما از خودمان نیست و تنها پرتویی از وجود حق است. ❋
- M1:609 ما همه شیران ولی شیر عَلمحملهشان از باد باشد دمبهدم ما همه مانند شیرانیم، اما شیرِ نقشبسته بر یک پرچم،که حمله و حرکتش لحظهبهلحظه از وزش باد است.این بیت میگوید که وجود و اعمال ما، گرچه به ظاهر از خود ماست، اما در حقیقت از نیرویی ناپیدا و الهی سرچشمه میگیرد، همانطور که شیرِ روی پرچم، حرکتش را از باد میگیرد. ❋
- M1:610 حملهشان پیدا و ناپیداست بادآنک ناپیداست هرگز گُم مباد حملهٔ این شیران آشکار است، اما از بادی است که خود پنهان است.باشد که آن نیروی پنهان و ناپیدا هرگز از میان نرود.حرکتها و کارهای ما، مانند حملهٔ شیرِ روی پرچم، گرچه به چشم میآید اما در حقیقت از نیرویی پنهان و نامرئی (مانند باد یا ارادهٔ الهی) سرچشمه میگیرد. دعا میکنم که این سرچشمهٔ ناپیدا هرگز از بین نرود. ❋
- M1:611 بادِ ما و بودِ ما از دادِ توستهستی ما جمله از ایجادِ توست نَفَسِ ما و وجودِ ما، هدیهای از جانب توست،و تمامِ هستیِ ما، از آفرینشِ توست.هر آنچه داریم، از نَفَسِ حیات گرفته تا اصلِ وجودمان، همگی عطیهای از جانب خداوند و برخاسته از قدرت آفرینندگی اوست. ❋
- M1:612 لذّت هستی نمودی نیست راعاشق خود کرده بودی نیست را به «نیستی»، لذتِ «هستی» را نمایاندیو همان «نیستی» را عاشق خود گرداندیخداوند لذت وجود را به موجوداتِ ممکنالوجود (که در قیاس با او «نیستی» به شمار میآیند) چشاند و با همین کار، آنها را عاشق و شیفتهٔ خویش ساخت. ❋
- M1:613 لذّت انعامِ خود را وا مگیرنُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر لذتِ موهبتهای خود را از ما دریغ مکن،شیرینی و شراب و جام خود را از ما باز مگیر.این بیت، که ادامهٔ بحث نیستی ذاتی انسان است، درخواستی عاجزانه از خداوند است برای تداوم بخشش و فیضبخشیاش، چرا که انسان به خودی خود وجودی ندارد و تنها به واسطهٔ انعام الهی است که هستی مییابد و لذتش را میچشد. ❋
- M1:614 ور بگیری کیت جُست و جو کندنقش با نقّاش چون نیرو کند و اگر این هستی را که بخشیدهای بازپسگیری، چه کسی تو را خواهد جُست؟آخر چگونه نقشی میتواند در برابر نقاش خود قدرتنمایی کند؟این بیت، وابستگی مطلق مخلوق به خالق را بیان میکند؛ هستی و توانایی ما تماماً از اوست و ما بدون او نه قدرت طلب کردن داریم و نه نیروی ایستادگی. ❋
- M1:615 منگر اندر ما مکن در ما نظراندر اِکرام و سخای خود نگر خداوندا، به ما و کاستیهایمان نگاه مکن؛به بخشندگی و بزرگواری خودت نظر کن.این بیت درخواستی از خداوند است که به ناچیزی و نیستیِ ما انسانها توجه نکند، بلکه بر اساس کرم و سخاوت بیکران خودش با ما رفتار کند.
- M1:616 ما نبودیم و تقاضامان نبودلطفِ تو ناگفتهٔ ما میشنود زمانی که ما وجود نداشتیم و درخواستی هم از ما نبود،لطف و محبت تو، حرفهای ناگفتهٔ ما را میشنید.این بیت بیان میکند که حتی پیش از آفرینش ما و پیش از آنکه هرگونه تقاضایی داشته باشیم، لطف و عنایت خداوند از نیازهای پنهان ما آگاه بوده و آنها را برآورده کرده است. وجود ما نه حاصل خواست ما، بلکه نتیجهٔ بخشش ازلی خداوند است. ❋
- M1:617 نقش باشد پیشِ نقّاش و قلمعاجز و بسته چو کودک در شکم طرحی که در برابر نقاش و قلم اوست،همچون کودکی در رحم، ناتوان و اسیر است.این بیت بیان میکند که هر مخلوقی در برابر آفریدگار خود کاملاً ناتوان و بیاختیار است، همانند طرحی در مقابل نقاش یا جنینی در شکم مادر. ❋
- M1:618 پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگهعاجزان چون پیشِ سوزن کارگه تمام آفریدگان در برابر قدرت تو، همچون درباریان در بارگاه پادشاه هستند؛عاجز و بیاختیار، مانند پارچهای در کارگاه که در برابر سوزن قرار گرفته است.این بیت میگوید که تمام مخلوقات در برابر قدرت خداوند کاملاً ناتوان و تسلیم هستند، همانطور که یک تکه پارچه در برابر سوزنِ خیاط یا گلدوز هیچ ارادهای از خود ندارد.
- M1:619 گاه نقشش دیو و گَه آدم کندگاه نقشش شادی و گه غم کند گاهی طرح او به شکل دیو در میآید و گاهی به صورت انسان،گاهی نقش او شادی میآفریند و گاهی اندوه به بار میآورد.خداوند به عنوان نقاش هستی، مخلوقات خود را آنگونه که اراده میکند شکل میدهد؛ گاهی آنها را مظهر پلیدی (دیو) و گاهی مظهر انسانیت (آدم) میسازد و گاهی در وجودشان شادی و گاهی غم قرار میدهد.
- M1:620 دست نِه تا دست جنباند به دفعنطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع مخلوق دستی ندارد تا برای دفاع از خود تکانش دهد،و نه زبانی که در مورد سود و زیان خود سخنی بگوید.انسان در برابر قدرت خداوند، هیچ توانایی و ارادهای از خود ندارد؛ نه قدرتی برای عمل (دست) و نه توانی برای سخن گفتن و تصمیمگیری (نطق).
- M1:621 تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» برای فهم معنای این سخن، به قرآن رجوع کنکه خداوند فرمود: «آنگاه که تیر انداختی، تو نبودی که انداختی»این بیت برای اثبات این نکته که فاعل حقیقی همۀ کارها خداست، به آیهای از قرآن استناد میکند که در آن، پرتاب تیر توسط پیامبر، در عین حال فعل خداوند نیز دانسته شده است.
- M1:622 گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست اگر ما تیری پرتاب میکنیم، این کار در حقیقت از ما نیست؛ما فقط مانند کمان هستیم و تیرانداز اصلی خداست.این بیت میگوید که افعال و اعمال انسان، در نگاهی عمیقتر، فعل خداوند است و انسان در این میان تنها ابزاری در دست قدرت الهی است.
- M1:623 این نه جَبر این معنی جبّاری استذکرِ جبّاری برای زاری است این سخن به معنای جبر و بیاختیاری نیست، بلکه بیانگر قدرت مطلق خداوند است.یادآوری این قدرت مطلق، برای آن است که در ما حال زاری و نیاز پدید آورد.اینکه میگوییم همهچیز از خداست به معنای «جبر» و نفی اختیار انسان نیست، بلکه توصیف «جبّاری» و قدرت مطلق خداوند است و هدف از آن، بیدار کردن حس نیاز و تضرع در دل انسان است. ❋
- M1:624 زاری ما شد دلیل اضطرارخجلت ما شد دلیل اختیار ناله و زاری ما نشانهی ناچاری و درماندگی ماست،و شرمندگی ما گواه بر داشتن اختیار و ارادهی ماست.این بیت به دوگانگی وضعیت انسان اشاره دارد: از یک سو، در برابر قدرت الهی مجبور و ناچاریم و از این رو به درگاه او زاری میکنیم؛ از سوی دیگر، چون اختیار داریم، از گناهان خود شرمنده میشویم.
- M1:625 گر نبودی اختیارْ این شرم چیستوین دریغ و خجلت و آزرم چیست اگر انسان صاحب اختیار نبود، پس این شرمندگی برای چیست؟و این همه افسوس و احساس خجالت و حیا از کجا میآید؟این بیت استدلال میکند که وجود احساساتی مانند شرم، پشیمانی و خجالت پس از انجام یک کار اشتباه، خود بهترین دلیل بر وجود اختیار و ارادهٔ آزاد در انسان است.
- M1:626 زَجرِ شاگردان و استادان چراستخاطر از تدبیرها گردان چراست پس چرا استادان شاگردانشان را توبیخ و تنبیه میکنند؟و چرا ذهن ما از نقشهها و تدبیرهایمان پشیمان و رویگردان میشود؟این بیت دو دلیل دیگر در اثبات اختیار انسان میآورد: اگر همهچیز جبری بود، نه تنبیه کردن شاگرد توسط استاد معنا داشت و نه پشیمانی ما از تصمیمهای اشتباهمان.
- M1:627 ور تو گویی غافل است از جَبرْ اوماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو و اگر بگویی او از حقیقت جبر غافل است،[بدان که] ماه حقیقت الهی چهرهاش را در ابر پنهان میکند.اگر کسی بگوید که انسان به دلیل غفلت و ناآگاهی از جبر الهی، احساس اختیار و شرم میکند، این غفلت خود بخشی از تقدیر و خواست خداوند است.
- M1:628 هست این را خوش جواب ار بشنویبگذری از کفر و در دین بِگروی برای این پرسش، پاسخی دلنشین وجود دارد، اگر گوش فرا دهی؛که با شنیدن آن، از بیایمانی دست میشویی و به دین راستین روی میآوری.مولانا میگوید برای مسئلهی پیچیدهی جبر و اختیار پاسخی قانعکننده وجود دارد که اگر به آن توجه کنی، تردید و کفر از دلت بیرون میرود و به ایمان حقیقی دست پیدا میکنی.
- M1:629 حسرت و زاری گَهِ بیماری استوقت بیماری همه بیداری است افسوس خوردن و ناله و زاری، هنگام بیماری و رنجوری است؛چرا که زمان بیماری، سراسر بیداری و آگاهی است.انسان زمانی که دچار سختی و بیماری میشود، از غفلت بیرون میآید و به عجزش پی میبرد؛ این رنج و درد، او را آگاه و بیدار میکند.
- M1:630 آن زمان که میشوی بیمارْ تومیکنی از جُرم استغفار تو وقتی که تو بیمار و ناتوان میشوی،از گناهان خود طلب آمرزش میکنی.این بیت به تجربهی انسانی اشاره میکند که در زمان بیماری و سختی، فرد متوجه خطاهای خود شده و به توبه و استغفار روی میآورد.
- M1:631 مینماید بر تو زشتیّ گُنهمیکنی نیّت که باز آیم به رَه زشتی و پلیدی گناه برایت آشکار میشود،و با خودت عهد میبندی که به راه درست بازگردی.این بیت میگوید وقتی انسان دچار رنج و سختی میشود، زشتی گناهانش را درک میکند و تصمیم میگیرد که توبه کند و به مسیر صحیح بازگردد.
- M1:632 عهد و پیمان میکنی که بعد ازینجز که طاعت نبوَدم کاری گزین با خود عهد میبندی و قول میدهی که از این پس،کاری جز بندگی و فرمانبرداری از خدا برنگزینی.این بیت به لحظهای اشاره دارد که انسان در سختی و بیماری، با خدا پیمان میبندد که در آینده فقط راه طاعت و درستکاری را در پیش بگیرد.
- M1:633 پس یقین گشت این که بیماری تو رامیببخشد هوش و بیداری تو را پس این نکته برایت روشن شد که بیماری،به تو هوشیاری و بیداری هدیه میکند.بنابراین، تردیدی نیست که بیماری و رنج، باعث میشود انسان به خود بیاید و از غفلت بیدار شود.
- M1:634 پس بِدان این اصل را ای اصلجوهر که را دَردست، او بُردهست بو پس ای جویندهی حقیقت، این اصل را بدان:هر کسی که دردی در دل دارد، اوست که بویی از حقیقت برده است.این بیت یک اصل مهم عرفانی را بیان میکند: رنج و درد، کلید بیداری معنوی و درک حقیقت است. هرکس که دردمندتر است، به شناخت حقیقت نزدیکتر است.
- M1:635 هر که او بیدارتر پُر دَردترهر که او آگاه تر رخ زردتر هر کسی که بیدارتر و هشیارتر است، درد و رنج بیشتری را احساس میکندو هر آنکه آگاهتر است، چهرهای زردتر و نگرانتر دارداین بیت قاعدهای کلی را بیان میکند: آگاهی و بیداری معنوی، با خود درد و رنج به همراه میآورد، همانطور که بیماری جسمی باعث بیداری از غفلت میشود.
- M1:636 گر ز جَبرش آگهی زاریت کوبینشِ زنجیرِ جبّاریت کو اگر واقعاً از جبر الهی آگاهی، پس ناله و زاریات کجاست؟کجاست آن بصیرتی که زنجیر قدرت مطلق او را بر دست و پایت ببیند؟این بیت استدلالی است علیه کسانی که از «جبر» برای توجیه گناهان خود استفاده میکنند؛ اگر واقعاً خود را مجبور و اسیر تقدیر الهی میدانی، پس باید مانند یک زندانی واقعی، نالان و بیقرار باشی، نه اینکه از این باور سوءاستفاده کنی.
- M1:637 بسته در زنجیرْ چون شادی کندکی اسیر حبس، آزادی کند آنکه در زنجیر است چگونه میتواند شاد باشد؟زندانیِ در بند، کی طعم آزادی را میچشد؟این بیت میگوید کسی که به جبر و تقدیر الهی آگاه است و خود را اسیر آن میبیند، نمیتواند از روی غفلت شادی کند یا ادعای اختیار و آزادی مطلق داشته باشد.
- M1:638 ور تو میبینی که پایت بستهاندبر تو سرهنگانِ شه بنشستهاند و اگر میبینی که پاهایت در بند استو فرماندهان پادشاه بر تو چیره گشتهانداین بیت به تجربهٔ سیطره و قدرت مطلق الهی اشاره دارد که انسان را به فروتنی و خشوع فرا میخواند، نه به بیعملی یا ستم بر دیگران. ❋
- M1:639 پس تو سرهنگی مکُن با عاجزانزانک نبود طبع و خوی عاجز آن پس تو هم با ناتوانان و درماندگان، فرماندهی و زورگویی مکنچرا که این رفتار، در طبیعت و سرشت یک انسان عاجز و بیچاره نیستاگر خود را در برابر تقدیر الهی عاجز و مجبور میدانی، پس چرا با دیگر انسانهای ضعیف و ناتوان با تکبر و قدرت رفتار میکنی؟ این دو با هم سازگار نیست.
- M1:640 چون تو جبرِ او نمیبینی مگوور همی بینی نشانِ دید کو وقتی تو جبر و ارادهی مطلق او را با چشم دل نمیبینی، از آن دم نزن.و اگر ادعا میکنی که آن را میبینی، پس نشانهی این دیدن کجاست؟اگر حقیقتاً جبر الهی را درک نکردهای، بیهوده ادعای آن را نکن؛ و اگر ادعا میکنی که آن را درک کردهای، پس باید آثار این درک در رفتار و حالت تو آشکار باشد.
- M1:641 در هر آن کاری که میلَستَت بدانقدرت خود را همی بینی عیان در هر کاری که به آن تمایل داری و دلت میخواهد،توانایی و اختیار خود را آشکارا میبینی.انسان هرگاه به انجام کاری علاقه دارد، قدرت و اختیار خود را به وضوح میبیند و به آن اذعان میکند، اما در کارهایی که دوست ندارد، تقدیر و جبر را بهانه میکند.
- M1:642 واندر آن کاری که میلَت نیست و خواستخویش را جَبری کنی کین از خداست و در مورد کاری که میل و رغبتی به آن نداری،خود را مجبور و بیاختیار نشان میدهی که این تقدیر خداست.انسان به شکل ریاکارانهای هرگاه به کاری بیمیل است، مسئولیت را از خود سلب کرده و با ادعای جبر، آن را به خواست خداوند نسبت میدهد.
- M1:643 انبیا در کارِ دنیا جبریاندکافران در کار عُقبی جبریاند پیامبران در امور این جهان مجبور و بیاختیارند،همانطور که کافران در امور آن جهان مجبور و بیاختیارند.این بیت یک تقابل را بیان میکند: پیامبران در امور دنیوی احساس جبر و بیمیلی میکنند، در حالی که کافران نسبت به امور معنوی و اخروی همین احساس را دارند.
- M1:644 انبیا را کارِ عُقبی اختیارجاهلان را کار دنیا اختیار پیامبران، با اراده و انتخاب خود به کار آخرت میپردازند،و نادانان، با گزینش خود، کارهای این دنیا را برمیگزینند.این بیت میگوید که هم پیامبران و هم افراد ناآگاه، هر دو با اختیار خود مسیرشان را انتخاب میکنند؛ پیامبران آگاهانه آخرت را برمیگزینند و نادانان، دنیا را.
- M1:645 زانک هر مرغی به سوی جنسِ خویشمیپرد او در پس و جانْ پیش پیش چرا که هر پرندهای به سوی همنوع و همجنس خود پرواز میکند،جسمش به دنبال و جانش پیشاپیش در حرکت است.هر کسی به طور طبیعی به سوی چیزی کشیده میشود که با اصل و سرشت او همخوانی دارد؛ این کشش آنقدر قوی است که روحش پیش از جسمش به آن سمت پر میکشد.
- M1:646 کافران چون جنس سجّین آمدندسَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند از آنجا که کافران از جنس دوزخ و پستی هستند،زندان این دنیا را جایی خوش و دلپسند یافتند.کافران چون سرشتشان با «سجّین» (که پایینترین مرتبه و جایگاه بدکاران است) سنخیت دارد، این دنیا را که همچون زندان است، مکانی خوشایند و مناسب حال خود میبینند.
- M1:647 انبیا چون جنس عِلّیّین بُدندسوی عِلّیّینِ جان و دل شدند پیامبران چون از جنس جایگاه برترینها بودند،به سوی همان جایگاهِ والای جان و دل حرکت کردند.پیامبران چون سرشت و ذاتشان آسمانی و والا بود، به طور طبیعی به سوی امور متعالی و معنوی که همان بهشتِ جان و دل است، کشیده شدند.
- M1:648 این سخن پایان ندارد لیک ماباز گوییم آن تمام قصّه را این بحث و گفتوگو پایانی ندارد،اما ما برمیگردیم تا ادامهٔ آن داستان را بازگو کنیم.مولانا میگوید که بحث فلسفی جبر و اختیار بسیار طولانی و بیپایان است، پس بهتر است آن را رها کرده و به ادامهٔ داستان اصلی بازگردیم.