قرائت دفتر ۲ بخش ۱۹ → قبلی · بعدی ←

بخش ۱۹ - مثل

مثال

  1. M2:741 آن غریبی خانه می‌جست از شتابدوستی بردش سوی خانهٔ خراب مسافری غریب با عجله دنبال خانه می‌گشت،یکی از دوستانش او را به خانه‌ای ویران و خراب برد.این بیت آغاز یک مَثَل است و داستان غریبی را تعریف می‌کند که با شتاب به دنبال سرپناهی می‌گردد، اما دوستی او را به سوی خانه‌ای ویران راهنمایی می‌کند.
  2. M2:742 گفت او این را اگر سقفی بدیپهلوی من مر تو را مسکن شدی آن دوست به مرد غریب گفت: «اگر این خانه سقفی داشت،می‌توانست خانه‌ی تو در همسایگی من باشد.»دوستی به مردی غریب خانه‌ای ویران را نشان می‌دهد و می‌گوید اگر این خانه سقف داشت، می‌توانست برای تو سکونت‌گاهی در کنار من باشد.
  3. M2:743 هم عیال تو بیاسودی اگردر میانه داشتی حجرهٔ دگر تازه خانواده‌ات هم در آسایش بودند،اگر این خانه یک اتاق دیگر هم در میانش داشت.دوست صاحب‌خانه به مرد غریب می‌گوید که اگر این خانهٔ خراب یک اتاق دیگر هم داشت، خانوادهٔ تو نیز در آن راحت و آسوده بودند.
  4. M2:744 گفت آری پهلوی یاران بهستلیک ای جان در اگر نتوان نشست گفت: «بله، بودن در کنار دوستان بهترین چیز است،اما ای عزیز، در «اگر»ها نمی‌توان زندگی کرد.»مرد پاسخ داد که همراهی با دوستان ارزشمند است، اما نمی‌توان در یک خانه‌ی فرضی و مشروط به «اگر» و «شاید» سکونت کرد و به امیدهای واهی دل بست.
  5. M2:745 این همه عالم طلب‌کار خوشندوز خوش تزویر اندر آتشند همه‌ی مردم دنیا در جستجوی خوشی و سعادت هستند،اما به خاطر خوشی‌های دروغین و فریبنده، در آتش رنج و عذاب گرفتارند.تمام انسان‌ها به دنبال خوشبختی واقعی هستند، اما اغلب فریب خوشی‌های ظاهری و تقلبی را می‌خورند و در نتیجه به جای آرامش، در رنج و عذاب می‌سوزند.
  6. M2:746 طالب زر گشته جمله پیر و خاملیک قلب از زر نداند چشم عام همه‌ی مردم، از پیر و جوان، جویای طلا شده‌اند،اما چشم عوام، طلای تقلبی را از طلای ناب تشخیص نمی‌دهد.همه‌ی انسان‌ها، چه باتجربه و چه بی‌تجربه، به دنبال خوشبختی و حقیقت (طلا) هستند، اما بیشترشان توانایی تشخیص خوشبختی واقعی از نمونه‌های دروغین و تقلبی آن را ندارند.
  7. M2:747 پرتوی بر قلب زد خالص ببینبی محک زر را مکن از ظن گزین پرتویی بر سکه‌ی تقلبی تابید تا طلای خالص را ببینی.بدون سنگ محک، طلا را با حدس و گمان انتخاب نکن.برای تشخیص حقیقت از مجاز و راستین از دروغین، به گمان خود تکیه نکن؛ نیازمند معیار و محکی الهی یا راهنمایی آگاه هستی تا فریب نخوری.
  8. M2:748 گر محک داری گزین کن ور نه رونزد دانا خویشتن را کن گرو اگر معیار سنجش و تشخیص داری، خودت انتخاب کن؛ وگرنه بروو خود را نزد انسان دانایی به امانت بسپار.این بیت می‌گوید: برای تشخیص حقیقت از باطل، یا باید خودت ابزار شناخت (محک) داشته باشی، یا اگر نداری، باید به یک راهنمای آگاه و دانا پناه ببری و از او پیروی کنی.
  9. M2:749 یا محک باید میان جان خویشور ندانی ره مرو تنها تو پیش یا باید در جان خود سنگ محک و معیاری داشته باشی،وگرنه اگر راه را نمی‌شناسی، هرگز تنها پیش نرو.برای تشخیص حقیقت از باطل، یا باید خودت معیار و بصیرت درونی داشته باشی، یا اگر این توانایی را نداری، باید از راهنمایی یک عارف پیروی کنی و به تنهایی در این مسیر قدم نگذاری.
  10. M2:750 بانگ غولان هست بانگ آشناآشنایی که کشد سوی فنا فریاد اهریمنان، صدایی آشناست؛آشنایی که تو را به سوی نیستی و نابودی می‌کشاند.صداهای فریبنده‌ای که انسان را به سوی تباهی می‌کشانند، اغلب ظاهری آشنا و دوستانه دارند و به همین دلیل خطرناک‌ترند.
  11. M2:751 بانگ می‌دارد که هان ای کاروانسوی من آیید نک راه و نشان فریاد برمی‌آورد که: «آهای، ای کاروان!»«به سوی من بیایید، که راه و نشان همین‌جاست.»این بیت، صدای فریبنده‌ی «غول» بیابان را توصیف می‌کند که کاروانیان گمشده را به سوی خود می‌خواند و ادعا می‌کند که راهنماست و مسیر درست را نشان می‌دهد.
  12. M2:752 نام هر یک می‌برد غول ای فلانتا کند آن خواجه را از آفلان غول، یکایک مسافران را به نام صدا می‌زند و می‌گوید: «ای فلانی!»تا آن سرور کاروان را از راه به در کرده و به نابودی بکشاند.این بیت، شگردِ «غول» را توصیف می‌کند که با صدایی آشنا و خواندن نام افراد، آن‌ها را از مسیر اصلی منحرف و هلاک می‌کند.
  13. M2:753 چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیرعمر ضایع راه دور و روز دیر وقتی به آنجا می‌رسد، گرگ و شیر می‌بیند؛عمرش تباه شده، راه دراز بوده و روز به پایان رسیده است.مسافری که فریب صدای آشنای غول بیابان را خورده، وقتی به مقصد می‌رسد، خود را در میان حیوانات درنده می‌یابد و می‌فهمد که عمرش را هدر داده، راهی طولانی را به اشتباه آمده و دیگر برای بازگشت دیر شده است.
  14. M2:754 چون بود آن بانگ غول آخر بگومال خواهم جاه خواهم و آب رو بگو سرانجام آن فریاد فریبنده‌ی غول چیست؟این است که می‌گوید: «من مال و مقام و آبرو می‌خواهم.»مولانا ماهیت آن صدای فریبنده‌ای را که انسان را از راه به در می‌کند، آشکار می‌سازد: این صدا، همان وسوسه‌ی درونی ما برای طلب ثروت، مقام و اعتبار اجتماعی است.
  15. M2:755 از درون خویش این آوازهامنع کن تا کشف گردد رازها این صداهایی که از درونت برمی‌خیزد را خاموش کن،تا رازهای حقیقت بر تو آشکار شود.برای رسیدن به حقیقت و کشف اسرار باطن، باید صداهای درونی نفس و خواسته‌های دنیوی مانند مال و مقام را ساکت کنی.
  16. M2:756 ذکر حق کن بانگ غولان را بسوزچشم نرگس را ازین کرکس بدوز به یاد خدا باش و فریاد اهریمنان را بسوزان،چشم خودبینت را بر این کرکسِ دنیاپرستی ببند.با یاد کردن خداوند، وسوسه‌های درونی و خواسته‌های دنیوی را که همچون صدای غولان انسان را به بیراهه می‌کشانند، از میان ببر و چشم زیبابین و در عین حال خودپرست خود را بر روی این دنیای لاشخور صفت ببند.
  17. M2:757 صبح کاذب را ز صادق وا شناسرنگ می را باز دان از رنگ کاس سپیده‌دم دروغین را از راستین تشخیص بده،و رنگ شراب را از رنگ جام باز بشناس.مولانا هشدار می‌دهد که باید بین حقیقت معنوی و ظواهر فریبنده‌اش تفاوت قائل شد، همان‌طور که باید بین سپیده‌دم دروغین و سپیده‌دم راستین، یا بین رنگ شراب و رنگ جام تمایز گذاشت.
  18. M2:758 تا بود کز دیدگان هفت رنگدیده‌ای پیدا کند صبر و درنگ باشد که صبر و تأمل، از میان این چشم‌های ظاهربین،چشم بصیرتی ببخشد که حقیقت را ببیند.با صبر و درنگ در برابر جاذبه‌های رنگارنگ دنیای مادی، می‌توان به چشم باطن یا بصیرتی دست یافت که فراتر از ظواهر را می‌بیند.
  19. M2:759 رنگها بینی به جز این رنگهاگوهران بینی به جای سنگها رنگ‌هایی خواهی دید فراتر از این رنگ‌های ظاهری،و به جای سنگ‌ها، گوهرهای ناب را مشاهده خواهی کرد.وقتی چشم بصیرت پیدا کنی، حقیقت درونی و معنوی پدیده‌ها را درک می‌کنی، نه فقط ظاهر مادی و بی‌ارزش آنها را.
  20. M2:760 گوهر چه بلک دریایی شویآفتاب چرخ‌پیمایی شوی نه فقط یک گوهر، بلکه تبدیل به دریا خواهی شدو همچون خورشیدی، سراسر آسمان را طی خواهی کردبا رها کردن خواسته‌های نفسانی و رسیدن به دیدگاهی معنوی، تو نه تنها به مرتبه‌ای ارزشمند (مانند گوهر) می‌رسی، بلکه به منبع بی‌کران حقیقت (دریا) و روشنایی مطلق (خورشید) تبدیل می‌شوی.
  21. M2:761 کارکن در کارگه باشد نهانتو برو در کارگه بینش عیان صنعتگر در کارگاهش پنهان است؛تو به درون کارگاه برو تا او را آشکارا ببینی.برای دیدن و شناختن آفریننده، باید به درون کارگاه او یعنی به باطن هستی و به عالم معنا وارد شوی، نه اینکه از بیرون و از طریق آثارش او را جستجو کنی.
  22. M2:762 کار چون بر کارکن پرده تنیدخارج آن کار نتوانیش دید وقتی که خودِ «کار» پرده‌ای بر روی «انجام‌دهنده‌ی کار» می‌کشد،دیگر نمی‌توانی او را از بیرونِ آن کار ببینی.آفرینش و پدیده‌ها همچون پرده‌ای هستند که آفریننده را پوشانده‌اند؛ بنابراین، برای دیدن آفریننده باید به درون آفرینش نگریست، نه از بیرون.
  23. M2:763 کارگه چون جای باش عاملستآنک بیرونست از وی غافلست کارگاه، چون محل حضور و سکونتِ صنعتگر است،هر کس که بیرون از آن باشد، از او بی‌خبر و غافل است.کارگاه هستی، محل حضور و فعالیت خداوند (صانع) است و هر کسی که بیرون از این کارگاه بایستد، از درک حضور او و دیدن کارهایش غافل و محروم می‌ماند.
  24. M2:764 پس در آ در کارگه یعنی عدمتا ببینی صنع و صانع را بهم پس به کارگاه هستی، یعنی به عالم نیستی، قدم بگذارتا آفرینش و آفریننده را در کنار هم ببینیمولانا می‌گوید برای دیدن همزمانِ آفرینش و آفریدگار، باید به «کارگاه» او یعنی «عدم» یا نیستیِ خود وارد شوی.
  25. M2:765 کارگه چون جای روشن‌دیدگیستپس برون کارگه پوشیدگیست کارگاه، جایگاهِ دیدنِ روشن و بی‌واسطه است،پس هر چه بیرون از این کارگاه باشد، در حجاب و پوشیدگی است.جایگاه معرفت حقیقی (کارگاه) همان عالم معنا یا «عدم» است که در آن می‌توان حقایق را آشکارا دید؛ در مقابل، دنیای مادی (بیرون کارگاه) جای پوشیدگی و غفلت است.
  26. M2:766 رو بهستی داشت فرعون عنودلاجرم از کارگاهش کور بود فرعون لجوج و سرکش رو به سوی «هستی» و خودبینی داشت،به همین دلیل ناگزیر از دیدن کارگاه آفرینشِ حق نابینا بود.فرعون، به دلیل غرور و تمرکز بر وجود مادی و نفسانی خود، از درک کارگاه هستی و دیدن دست پنهان خداوند در پسِ رویدادها کور و محروم بود.
  27. M2:767 لاجرم می‌خواست تبدیل قدرتا قضا را باز گرداند ز در به همین خاطر، فرعون می‌خواست سرنوشت را تغییر دهدتا تقدیر الهی را از درِ خانه‌اش بازگرداندچون فرعون به جهان مادی و هستیِ خود مغرور بود و از کارگاه غیبی خداوند بی‌خبر بود، گمان می‌کرد با تدبیر و حیلهٔ زمینی می‌تواند تقدیر الهی را عوض کند.
  28. M2:768 خود قضا بر سبلت آن حیله‌مندزیر لب می‌کرد هر دم ریش‌خند و خودِ سرنوشت، به سبیل آن مردِ حیله‌گرهر لحظه زیر لب می‌زد لبخندی تمسخرآمیزدر حالی که فرعون با حیله‌گری می‌کوشید تقدیر را تغییر دهد، خودِ تقدیر الهی در سکوت و پنهانی به تلاش‌های بیهوده‌ی او می‌خندید.
  29. M2:769 صد هزاران طفل کشت او بی‌گناهتا بگردد حکم و تقدیر اله او صدها هزار کودک بی‌گناه را کشتتا بلکه بتواند حکم و سرنوشت الهی را تغییر دهدفرعون برای اینکه جلوی تقدیر الهی را بگیرد و مانع به دنیا آمدن موسی شود، دستور داد صدها هزار نوزاد بی‌گناه را بکشند.
  30. M2:770 تا که موسی نبی ناید برونکرد در گردن هزاران ظلم و خون برای آنکه موسی، آن پیامبر، ظهور نکند،هزاران ظلم و خونریزی را به گردن گرفت.فرعون برای جلوگیری از به دنیا آمدن و ظهور موسی، دست به کشتار و ستم بی‌شماری زد و مسئولیت این خون‌ها را پذیرفت.
  31. M2:771 آن همه خون کرد و موسی زاده شدوز برای قهر او آماده شد فرعون آن همه خون ریخت، اما سرانجام موسی به دنیا آمدو برای درهم شکستن و غلبه بر او آماده و مهیا شد.فرعون با تمام تلاش‌های خونین خود برای جلوگیری از تقدیر الهی، نه تنها شکست خورد، بلکه نادانسته شرایط را برای ظهور و قدرت گرفتن همان کسی که از او می‌ترسید، یعنی موسی، فراهم کرد.
  32. M2:772 گر بدیدی کارگاه لایزالدست و پایش خشک گشتی ز احتیال اگر او کارگاه آفرینش بی‌زوال الهی را می‌دید،از هرگونه تلاش و چاره‌اندیشی دست و پایش خشک و بی‌حرکت می‌شد.اگر فرعون به کارگاه ازلی تقدیر الهی آگاهی داشت، از بیهودگی تلاش‌هایش برای تغییر سرنوشت، دست از هرگونه حیله و تدبیر برمی‌داشت و فلج می‌شد.
  33. M2:773 اندرون خانه‌اش موسی معافوز برون می‌کشت طفلان را گزاف موسی در خانه‌ی خودِ فرعون در امان بود،و او بیرون از خانه، بیهوده کودکان را می‌کشت.این بیت به طنز تلخ سرنوشت اشاره دارد که فرعون، در حالی که برای از بین بردن موسی هزاران کودک را در بیرون از کاخش می‌کشت، غافل بود که همان موسی در خانه‌ی خودش در امنیت کامل پرورش می‌یابد.
  34. M2:774 همچو صاحب‌نفس کو تن پروردبر دگر کس ظن حقدی می‌برد مانند آن انسان نفس‌پرستی که جسمش را می‌پروراند،و گمان می‌کند که دیگران کینه‌ی او را در دل دارند.انسان نفسانی که اسیر جسم خود است، دشمن را در بیرون از خود جستجو می‌کند و به دیگران بدگمان است، در حالی که دشمن واقعی در درون خود اوست.
  35. M2:775 کین عدو و آن حسود و دشمنستخود حسود و دشمن او آن تنست این یکی دشمن است و آن یکی حسود و بدخواه،حال آنکه دشمن و حسود واقعی او، همین تن خودش است.انسان نفس‌پرست، دیگران را دشمن و حسود خود می‌پندارد، در حالی که دشمن اصلی و سرچشمه‌ی حسادت، نفس و تنِ خود اوست که در درونش پنهان شده است.
  36. M2:776 او چو فرعون و تنش موسی اواو به بیرون می‌دود که کو عدو او خود همچون فرعون است و تنش، موسای اوست،در حالی که بیرون از خود می‌دود و می‌پرسد: «دشمن کجاست؟»انسان غافل مانند فرعون است که دشمن (نفس) را در درون خود (تن) می‌پروراند، اما بیهوده آن را در دنیای بیرون و در میان دیگران جستجو می‌کند.
  37. M2:777 نفسش اندر خانهٔ تن نازنینبر دگر کس دست می‌خاید به کین نفسِ او در خانه‌ی تن، عزیز و نازپرورده است،اما از روی کینه و دشمنی، دست خشم بر دیگران می‌گزد.این بیت می‌گوید که دشمن واقعی انسان، نفسِ خود اوست که در درونش پرورش می‌یابد، اما او بیهوده خشم و کینه‌اش را متوجه دیگران می‌کند.