قرائت› دفتر ۲› بخش ۵۷ → قبلی · بعدی ←
بخش ۵۷ - حمله بردن سگ بر کور گدا
حمله سگ به گدای کور
- M2:2356 یک سگی در کوی بر کور گداحمله میآورد چون شیر وغا سگی در کوچهای به گدای نابیانیهمچون شیر میدان جنگ، حمله میکرداین بیت صحنهی آغازین یک حکایت را توصیف میکند: سگی با درندگی یک شیر جنگی، در کوچهای به یک گدای نابینا حمله میکند.
- M2:2357 سگ کند آهنگ درویشان بخشمدر کشد مه خاک درویشان بچشم سگ با خشم و غضب به درویشان حمله میکند،در حالی که ماه، خاک پای درویشان را چون سرمه به چشم میکشد.این بیت تضاد میان دو دیدگاه را نشان میدهد: یکی نگاه پست و حیوانی (سگ) که به اهل معنا حمله میکند و دیگری نگاه بلند و آسمانی (ماه) که خاک پای آنان را برای روشنایی چشمش گرامی میدارد.
- M2:2358 کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگاندر آمد کور در تعظیم سگ مرد نابینا از پارس و ترس سگ درمانده شد،پس به تعظیم و ستایش از سگ زبان گشود.مرد نابینا که از صدای بلند و تهدید سگ به ستوه آمده و ترسیده بود، برای نجات خود، شروع به ستایش و بزرگداشت سگ کرد.
- M2:2359 کای امیر صید و ای شیر شکاردست دست تست دست از من بدار ای فرمانروای شکار و ای شیر شکارچی،قدرت در دست توست، لطفاً از من دست بردار.مرد نابینا از روی ترس و برای آرام کردن سگ، او را با القاب بزرگ و احترامآمیز خطاب میکند و از او میخواهد که به او آسیبی نرساند.
- M2:2360 کز ضرورت دم خر را آن حکیمکرد تعظیم و لقب دادش کریم که آن مرد فرزانه هم از روی ناچاری،به دُمِ خری تعظیم کرد و «بزرگوار»اش نامید.این بیت به یک ضربالمثل یا داستان قدیمی اشاره دارد که در آن، شخص دانایی از سر ناچاری و برای رهایی از مخمصه، حتی به دُم یک الاغ احترام گذاشت و آن را بزرگوار خطاب کرد.
- M2:2361 گفت او هم از ضرورت کای اسداز چو من لاغر شکارت چه رسد مرد نابینا از سر ناچاری گفت: «ای شیر!از شکار کردن موجودی ضعیف و لاغر مثل من، چه چیزی نصیب تو میشود؟»مرد نابینا برای رهایی از خطر، سگ را «شیر» خطاب میکند و با ناچیز و لاغر خواندنِ خود، تلاش میکند او را از حمله منصرف کند.
- M2:2362 گور میگیرند یارانت به دشتکور میگیری تو در کوچه بگشت یاران و همنوعان تو در دشت گورخر شکار میکنند،اما تو در کوچهها راه افتادهای و به یک نابینا حمله میکنی.گدای نابینا به سگ میگوید: «همنوعان تو شکارهای ارزشمندی در دشتها میکنند، اما تو به کاری پست مشغول شدهای و در کوچه به فردی عاجز و نابینا حمله میکنی.»
- M2:2363 گور میجویند یارانت بصیدکور میجویی تو در کوچه بکید یاران تو در شکارگاه به دنبال شکار گورخر میروند،اما تو با حیلهگری در کوچه در پی یک نابینا هستی.گدای نابینا به سگ میگوید: «همنوعان تو شکارهای ارزشمندی چون گورخر را دنبال میکنند، اما تو به موجودی ضعیف و بیدفاع مثل من حمله میکنی.»
- M2:2364 آن سگ عالم شکار گور کردوین سگ بیمایه قصد کور کرد آن سگِ آموزشدیده به شکار گورخر میرود،و این سگ بیارزش، قصد جان مردی نابینا میکند.این بیت، سگ شکاریِ تربیتشده را که صیدی ارزشمند (گورخر) را دنبال میکند، با سگ ولگرد و پستی مقایسه میکند که به موجودی ناتوان (مرد نابینا) حمله میبرد.
- M2:2365 علم چون آموخت سگ رست از ضلالمیکند در بیشهها صید حلال سگ هنگامی که دانشی آموخت، از گمراهی و پستی نجات یافت،و در بیشهزارها به شکاری میپردازد که حلال و رواست.این بیت میگوید که حتی یک سگ نیز با آموختن دانش (در اینجا، فن شکار)، از گمراهی نجات پیدا میکند و کارش ارزشمند و حلال میشود.
- M2:2366 سگ چو عالم گشت شد چالاک زحفسگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف سگ وقتی دانش آموخت، در شکار و جستوخیز ماهر شد،و زمانی که به معرفت رسید، در زمرهی یاران غار (اصحاب کهف) درآمد.این بیت میگوید که دانش و معرفت، حتی یک حیوان پست مانند سگ را نیز به مقامی والا میرساند؛ دانش او را شکارچی ماهر و معرفت او را همنشین اولیای خدا میکند.
- M2:2367 سگ شناسا شد که میر صید کیستای خدا آن نور اشناسنده چیست سگ صاحبشناس شد و فهمید که ارباب شکار کیست.ای خدا، این نورِ شناسایی و معرفت چیست؟مولانا با شگفتی میگوید حتی یک سگ نیز صاحب و ارباب خود را میشناسد و از خود میپرسد که این نورِ شناخت و معرفت که در مخلوقات وجود دارد، حقیقتاً چیست و از کجا سرچشمه میگیرد.
- M2:2368 کور نشناسد نه از بی چشمی استبلک این زانست کز جهلست مست اینکه فرد نابینا قادر به شناخت نیست، به خاطر نداشتن چشم نیستبلکه این ناتوانی از آن روست که از شراب نادانی، مست و بیخود شده استکوری و نابینایی حقیقی، نقص عضو و نداشتن چشم ظاهری نیست، بلکه مستی حاصل از جهل و غفلت است که مانع شناخت و بصیرت باطنی میشود.
- M2:2369 نیست خود بیچشمتر کور از زمیناین زمین از فضل حق شد خصم بین در حقیقت، زمین از مرد نابینا بیچشمتر نیستکه همین زمین به لطف خدا، دشمنشناس و بینا شده است.این بیت میگوید که حتی زمینِ بیجان، از انسانِ کوردل و غافل بیناتر است، زیرا زمین به لطف الهی، دوست را از دشمن تشخیص میدهد.
- M2:2370 نور موسی دید و موسی را نواختخسف قارون کرد و قارون را شناخت زمین نور موسی را دید و او را گرامی داشت،و با شناختن قارون، او را در خود فرو برد و نابود ساخت.این بیت میگوید که زمین، به عنوان نمادی از طبیعت بیجان، از بصیرتی الهی برخوردار است که به آن امکان میدهد بین پیامبر (موسی) و ظالم (قارون) تفاوت قائل شود و با هر یک چنان که شایسته است رفتار کند.
- M2:2371 رجف کرد اندر هلاک هر دعیفهم کرد از حق که یاارض ابلعی زمین برای نابودی هر انسان متکبر و دروغین به لرزه درآمد،و فرمان خداوند را که «ای زمین، [آب را] فرو بَر» درک کرد.زمین، این موجود به ظاهر بیجان، برای نابود کردن مدعیان دروغین به لرزه میافتد و فرمان مستقیم خداوند را برای بلعیدن گناهکاران درک و اجرا میکند.
- M2:2372 خاک و آب و باد و نار با شرربیخبر با ما و با حق با خبر خاک و آب و باد و آتش، با تمام شرارههایش،از ما بیخبرند، اما از خداوند آگاه و باخبرند.عناصر چهارگانه طبیعت (خاک، آب، باد، آتش) در ظاهر نسبت به ما بیجان و ناآگاه به نظر میرسند، اما در حقیقت، آگاهی کاملی از خداوند دارند و از او فرمان میبرند.
- M2:2373 ما بعکس آن ز غیر حق خبیربیخبر از حق و از چندین نذیر ما اما درست برعکس آنهاییم؛ از هرچه غیر خداست باخبریم،ولی از خودِ خدا و این همه پیامبران هشداردهندهاش بیخبریم.انسانها، برخلاف تمام عناصر طبیعت که خدا را میشناسند، متخصص امور دنیوی و غیرخدایی شدهاند اما از خداوند و هشدارهای پیامبرانش غافل ماندهاند.
- M2:2374 لاجرم اشفقن منها جملهشانکند شد ز آمیز حیوان حملهشان به همین دلیل، همگی از پذیرش آن امانت سر باز زدند،چرا که یورش و توانشان از آمیختن با نفس حیوانی کُند و بیاثر شده بود.به همین خاطر است که عناصر بیجان (آب، خاک، آتش و باد) از پذیرش «امانت الهی» خودداری کردند، زیرا میدانستند که آمیخته شدن با جنبهٔ حیوانی وجود، توانایی و درک معنوی آنها را از بین میبرد.
- M2:2375 گفت بیزاریم جمله زین حیاتکو بود با خلق حی با حق موات گفتند: «ما همگی از این نوع زندگی بیزاریم،زندگیای که برای مردم زنده و برای خدا مرده است.»عناصر بیجانِ عالم (خاک، آب، باد و آتش) از آن نوع حیاتی که با مخلوقات زنده و پویا اما در برابر حق و حقیقت بیجان و بیخبر است، ابراز بیزاری میکنند.
- M2:2376 چون بماند از خلق گردد او یتیمانس حق را قلب میباید سلیم وقتی از خلق و دنیا جدا میافتد، تنها و یتیم میشود؛چرا که دوستی و اُنس با حق، دلی پاک و سالم میخواهد.انسانی که تمام دلخوشیاش به دنیا و مردمان است، با از دست دادن آنها تنها و بیکس میماند، زیرا برای یافتن آرامش و اُنس با خداوند، داشتن قلبی پاک و رها از تعلقات دنیوی ضروری است.
- M2:2377 چون ز کوری دزد دزدد کالهایمیکند آن کور عمیا نالهای آنگاه که دزدی کالایی از نابینایی برباید،آن کور، نالهای کورکورانه و بیهدف سر میدهد.این بیت، حالِ انسانِ غافل و کوردلی را توصیف میکند که وقتی شیطان چیزی از او میدزدد، از سر ناآگاهی و بیبصیرتی، بیهدف و بیآنکه بداند دزد کیست، ناله و فریاد میکند.
- M2:2378 تا نگوید دزد او را کان منمکز تو دزدیدم که دزد پر فنم تا دزد به او نگوید که «این منم،همان دزد بسیار ماهری که از تو دزدی کردم.»دزد با خیال راحت در کنار فرد نابینا میایستد، زیرا میداند تا خودش اعتراف نکند، قربانی هرگز او را نخواهد شناخت.
- M2:2379 کی شناسد کور دزد خویش راچون ندارد نور چشم و آن ضیا چگونه فرد نابینا دزد خود را شناسایی کند؟وقتی که نه نور چشمی دارد و نه روشنایی.انسان نابینا چگونه میتواند دزدی را که اموالش را برده بشناسد، در حالی که از نعمت بینایی و نور چشم بیبهره است؟
- M2:2380 چون بگوید هم بگیر او را تو سختتا بگوید او علامتهای رخت حتی اگر کسی گفت «من دزد نیستم»، محکم او را بگیرتا مجبور شود نشانههای دقیق کالای تو را بازگو کند.در جستجوی حقیقت معنوی، به هر پاسخی، حتی انکار، باید با جدیت و سماجت نگریست تا حقیقت پنهان آشکار شود.
- M2:2381 پس جهاد اکبر آمد عصر دزدتا بگوید که چه برد آن زن بمزد پس جهاد اکبر این میشود که دزد را در تنگنا قرار دهیتا اعتراف کند که آن زن (نفس) در ازای این دزدی چه مزدی گرفته است.بنابراین، مبارزهٔ بزرگ معنوی (جهاد اکبر) این است که نفسِ دزد را تحت فشار قرار دهی تا آشکار کند که در ازای دزدیدنِ بصیرت تو، چه لذتی به دست آورده است.
- M2:2382 اولا دزدید کحل دیدهاتچون ستانی باز یابی تبصرت آن دزد اول از همه سرمهی بینایی چشمت را دزدید،وقتی آن را پس بگیری، دوباره بیناییات را به دست خواهی آورد.دزد نفس و شیطان، اول از همه بصیرت و بینش درونی تو را ربوده است. اگر بتوانی این بصیرت را از او پس بگیری، دوباره توانایی دیدن حقیقت را پیدا خواهی کرد.
- M2:2383 کالهٔ حکمت که گم کردهٔ دلستپیش اهل دل یقین آن حاصلست کالای حکمت که گمشدهٔ دل است،بیتردید نزد اهل دل پیدا میشود.حکمت و معرفت حقیقی، که دل آن را گم کرده، نزد عارفان و صاحبان دلی که به آن دست یافتهاند، موجود است و باید آن را از ایشان طلب کرد.
- M2:2384 کوردل با جان و با سمع و بصرمینداند دزد شیطان را ز اثر انسان کوردل، با اینکه جان و گوش و چشم دارد،دزدِ وجودش، یعنی شیطان را، از روی رد پایش نمیشناسد.فردی که بصیرت باطنی ندارد، با وجود داشتن حواس ظاهری سالم (چشم و گوش) و حتی نیروی حیات، قادر به تشخیص تأثیرات ویرانگر و دزدیهای معنوی شیطان نیست.
- M2:2385 ز اهل دل جو از جماد آن را مجوکه جماد آمد خلایق پیش او این گمشده را از اهل دل بخواه، از موجودات بیجان طلب نکن،چرا که در نگاه مرد حق، سایر مردمان همچون جمادات هستند.برای بازیافتن حکمت و بصیرت معنوی که از دست دادهای، باید به «اهل دل» (عارفان) رجوع کنی، نه به مردم عادی که از نظر روحی همچون موجودات بیجان و فاقد درک هستند.
- M2:2386 مشورت جوینده آمد نزد اوکای اب کودک شده رازی بگو جویندهای برای مشورت نزد او آمد و گفت:«ای پدری که چون کودک [پاک و زلال] شدهای، رازی برایم بگو.»فردی که به دنبال راهنمایی معنوی است، نزد انسانِ عارف و اهل دل میرود و از او میخواهد که از اسرار و حقایق راه برایش بگوید.
- M2:2387 گفت رو زین حلقه کین در باز نیستباز گرد امروز روز راز نیست گفت: «از این حلقه دور شو که این در گشوده نیست.برگرد، امروز زمان مناسبی برای گفتن اسرار نیست.»عارف به فردی که برای شنیدن راز و اسرار معنوی نزد او آمده پاسخ میدهد که اکنون زمان و شرایط برای بازگو کردن این حقایق فراهم نیست و باید بازگردد.
- M2:2388 گر مکان را ره بدی در لامکانهمچو شیخان بودمی من بر دکان اگر از این دنیای مادی راهی به عالم معنا وجود داشت،من هم مثل آن شیخنماها بر سر دکانم نشسته بودم.این بیت از زبان یک عارف حقیقی میگوید: اگر حقایق معنوی و اسرار غیبی را میشد مثل کالاهای مادی عرضه کرد، من هم دکانی باز میکردم و آنها را به همه میفروختم.