قرائت دفتر ۱ بخش ۲۳ → قبلی · بعدی ←

بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه

بیان اینکه این اختلافات در ظاهر راه است نه در حقیقت

  1. M1:506 او ز یک رنگیّ عیسی بو نداشتوز مزاج خمّ عیسی خو نداشت او از یکرنگی و صفای عیسی بویی نبرده بودو با حال و هوای خُم رنگرزی معنوی او اُنس و الفتی نداشتآن فرد از صفا و خلوص معنوی که نماد آن عیسی است، هیچ بهره‌ای نبرده بود و با سرشت و طبیعت آن سرچشمهٔ وحدت، بیگانه بود.
  2. M1:507 جامهٔ صد رنگ از آن خمِّ صفاساده و یک‌رنگ گشتی چون صبا لباسی با صدها رنگ اگر در آن خمره‌ی صفا و پاکی می‌افتاد،همچون نسیم بامدادی، ساده و یکرنگ می‌گشت.هر چیز چندرنگ و متکثری اگر در معرض آن حقیقت زلال و واحد (خم صفا) قرار گیرد، تمام رنگ‌های ظاهری خود را از دست می‌دهد و به وحدت و سادگی می‌رسد.
  3. M1:508 نیست یک‌رنگی کزو خیزد ملالبل مثال ماهی و آب زلال این یکرنگی، آن نوع یکنواختی نیست که از آن خستگی و دلزدگی پدید آید،بلکه مانند نسبت میان ماهی و آبِ شفاف و پاک است.این وحدت و یکرنگی معنوی، برخلاف تصور، ملال‌آور و خسته‌کننده نیست؛ بلکه برای روح انسان مانند آب زلال برای ماهی، سرچشمهٔ حیات و نشاط است.
  4. M1:509 گرچه در خشکی هزاران رنگهاستماهیان را با یُبوسَت جنگهاست اگرچه خشکی و زمین هزاران رنگ و جلوه دارد،اما ماهی‌ها با خشکی سر جنگ و ستیز دارند.دنیای مادی با همه رنگارنگی و جذابیت‌های ظاهری‌اش، برای عارف که همچون ماهی در دریای حقیقت الهی زندگی می‌کند، جایی بیگانه، عذاب‌آور و مرگبار است.
  5. M1:510 کیست ماهی چیست دریا در مثلتا بدان مانَد مَلِک عزَّ و جَل در این مَثَل، ماهی کیست و دریا چیستکه خداوند بزرگ و شکوهمند را بتوان به آن تشبیه کرد؟این پرسشی است برای بیان عظمت خداوند؛ یعنی هیچ مَثَل و تمثیلی، حتی تمثیل ماهی و دریا، نمی‌تواند شکوه و بزرگی پروردگار را به‌درستی وصف کند.
  6. M1:511 صد‌هزاران بحر و ماهی در وجودسجده آرد پیش آن اکرام و جود در پهنهٔ هستی، صدها هزار دریا و ماهی،در برابر آن بخشندگی و کرم سر به سجده می‌سایند.تمام موجودات عالم، چه بزرگ و چه کوچک، در برابر بخشندگی و کرم بی‌نهایت خداوند خاضع و تسلیم هستند.
  7. M1:512 چند بارانِ عطا باران شدهتا بدانْ آن بحر دُرّ افشان شده چه بسیار باران‌های بخشش و عطا باریده است،تا آن دریا به واسطه‌ی آن، گوهرافشان و پرنعمت شده است.دریایی که ما آن را نماد بخشندگی و منبع گوهرها می‌دانیم، خود این ویژگی را از باران بی‌کرانِ لطف و عطای الهی دریافت کرده است.
  8. M1:513 چند خورشیدِ کرَم افروختهتا که ابر و بحر جود آموخته چه بسیار خورشیدهای بخشندگی که افروخته شده‌اند،تا ابر و دریا، سخاوت و بخشش را آموخته باشند.تمام بخشندگی و سخاوتی که در طبیعت (مانند ابر باران‌زا و دریای گوهربخش) می‌بینیم، بازتاب و پرتوی از کرم و بخشش بی‌پایان خداوند است و از خودشان نیست.
  9. M1:514 پرتو دانش زده بر خاک و طینتا که شد دانه پذیرنده زمین پرتوی از نور دانش بر خاک و گِل تابید،و در نتیجه، زمین برای پذیرفتن دانه آماده شد.نور آگاهی و معرفت الهی بر جهان مادی تابیده و آن را مستعد و قابلِ دریافتِ بذرهای حقیقت و استعدادهای گوناگون کرده است.
  10. M1:515 خاکْ امین و هر چه در وی کاشتیبی‌خیانت جنسِ آن برداشتی زمین امانت‌داری‌ست و هر چه در آن کاشتیهمان را، بی‌کم‌وکاست، از آن برداشتیخاک امانت‌دار است و هر بذری که در آن بکاری، بدون هیچ‌گونه خیانت یا تغییری، محصولی از همان جنس به تو بازمی‌گرداند.
  11. M1:516 این امانت زان امانت یافتستکآفتابِ عدل بر وی تافتست این امانت‌داریِ خاک، از امانت‌داریِ خداوند سرچشمه می‌گیرد،چرا که خورشیدِ عدالتِ الهی بر آن تابیده است.امانت‌داری و صداقتِ زمین (که هر بذری را بی‌کم‌وکاست می‌رویاند) ذاتیِ خودِ او نیست، بلکه بازتابی از عدالت و امانت‌داریِ خداوند است که بر تمام هستی تابیده.
  12. M1:517 تا نشانِ حق نیارد نوبهارخاکْ سِرها را نکرده آشکار تا زمانی که بهار، نشانی از سوی حق نیاورد،خاک نیز رازهای درون خود را آشکار نمی‌سازد.خاک، اسرار و بذرهایی را که در دل دارد، تنها زمانی آشکار می‌کند و می‌رویاند که بهار به فرمان خداوند از راه برسد.
  13. M1:518 آن جوادی که جمادی را بداداین خبرها وین امانت وین سَداد آن بخشنده‌ای که به موجودی بی‌جان (خاک)این همه آگاهی، امانت‌داری و درستی بخشیده است.این بیت به قدرت و بخشندگی خداوند اشاره دارد که حتی به موجودات بی‌جانی مانند خاک، صفات والایی همچون آگاهی، امانت‌داری و راستی عطا کرده است.
  14. M1:519 مر جمادی را کند فضلش خبیرعاقلان را کرده قهرِ او ضریر لطف و بخشش او به موجودات بی‌جان، آگاهی می‌بخشد،و خشم و قدرتش، خردمندان را نابینا می‌سازد.این بیت به قدرت مطلق خداوند اشاره دارد که می‌تواند به جمادات آگاهی ببخشد و در همان حال، عقل و بینش خردمندان را از ایشان بگیرد. همه چیز، از آگاهی تا کوری، به ارادهٔ او وابسته است.
  15. M1:520 جان و دل را طاقتِ آن جوش نیستبا که گویم در جهان یک گوش نیست جان و دل را توان تحمل آن شور و هیجان نیست،با چه کسی در میان بگذارم که در این دنیا گوشی برای شنیدن نیست.تجربه‌ی عظمت و بخشندگی خداوند آنچنان شورانگیز و عظیم است که روح و قلب انسان تاب تحمل آن را ندارد و افسوس که گوشی شنوا برای درک این حقایق در جهان یافت نمی‌شود.
  16. M1:521 هر کجا گوشی بُد از وی چشم گشتهر کجا سنگی بُد از وی یَشم گشت هر جا گوشی بود، به لطف او تبدیل به چشم شد،هر جا سنگی بود، به خواست او یشم گرانبها گشت.فضل و قدرت خداوند چنان تحول‌آفرین است که ابزار محدود ادراک (گوش) را به شناختی مستقیم و بی‌واسطه (چشم) تبدیل می‌کند و موجودات بی‌ارزش (سنگ) را به گوهری گرانبها (یشم) بدل می‌سازد.
  17. M1:522 کیمیاسازست چه‌بود کیمیامعجزه بخش است چه‌بود سیمیا او خود کیمیاگر است، پس کیمیا در برابرش چیست؟او خود بخشنده‌ی معجزه است، پس شعبده و جادوگری در مقابلش چیست؟قدرت خداوند، که آفریننده‌ی کیمیا و معجزه است، آنچنان بی‌نهایت است که خودِ کیمیا و جادوگری در برابر او هیچ و ناچیز به شمار می‌آیند.
  18. M1:523 این ثنا گفتن ز من ترکِ ثناستکین دلیلِ هستی و هستی خطاست این ستایشی که بر زبان می‌آورم، در واقع رها کردن ستایش است،چرا که این خود نشان از «من» بودنم دارد، و چنین «بودنی» یک خطای بزرگ است.ستایش کردن خداوند از سوی من، در حقیقت ترک ستایش است، زیرا این عمل، وجود مستقل «من» را اثبات می‌کند، در حالی که در پیشگاه هستی مطلق خداوند، ادعای هستی کردن خطاست.
  19. M1:524 پیشِ هستِ او بباید نیست بودچیست هستی پیش او کور و کبود در برابر هستی بی‌نهایت او، باید نیستی را برگزید.هستی ما در پیشگاه او چیست؟ جز موجودی کور و رنج‌دیده.در مقابل وجود مطلق خداوند، وجود ناچیز و ناقص ما باید از میان برود و محو شود؛ چرا که این «هستی» ما در قیاس با او، همچون موجودی نابینا و آسیب‌دیده است.
  20. M1:525 گر نبودی کور زو بگداختیگرمی خورشید را بشناختی اگر کور و نابینا نبودی، از حرارت و شکوه او ذوب می‌شدیو گرمای خورشید حقیقت را به درستی درمی‌یافتیاینکه ما حقیقت کامل خداوند را درک نمی‌کنیم، همچون کوری است که از ما در برابر گرمای خورشید محافظت می‌کند؛ اگر این حجاب نبود، از شدت تجلی او نابود می‌شدیم.
  21. M1:526 ور نبودی او کبود از تعزیَتکی فسردی همچو یخ این ناحیَت و اگر هستیِ ما از این سوگواری، این‌چنین تیره و بی‌فروغ نبود،چگونه این جهان مانند یخ، سرد و منجمد می‌شد؟جهانِ ما به دلیل دوری و جدایی از خداوند (که همچون سوگواری است)، سرد، بی‌جان و منجمد شده است؛ وگرنه در برابر گرمای حقیقت الهی ذوب می‌شد.