بخش ۱ - سر آغاز
سرآغاز
- M5:1 شه حسامالدین که نور انجمستطالب آغاز سِفر پنجمست شاه حسامالدین، که نور ستارگان است،خواهان آغاز دفتر پنجم مثنوی است.مولانا دفتر پنجم را با نام حسامالدین چلبی آغاز میکند و میگوید که این مرد بزرگ، که همچون نور ستارگان راهنماست، از او خواسته است که سرودن این دفتر را شروع کند.
- M5:2 این ضیاء الحق حسام الدین راداوستادان صفا را اوستاد این حسامالدین، که نور حقیقت و شمشیر دین است، مردی جوانمرد و بخشنده استو در طریقهی پاکی و خلوص، استادِ استادان است.مولانا در این بیت، حسامالدین چلبی را با القاب «ضیاءالحق» و صفات «راد» و «استادِ استادانِ صفا» میستاید و جایگاه والای معنوی او را معرفی میکند.
- M5:3 گر نبودی خلق محجوب و کثیفور نبودی حلقها تنگ و ضعیف اگر مردمان در حجاب و پلیدی نبودند،و اگر ظرفیت فهمشان چنین محدود و ناتوان نبود...مولانا میگوید اگر مخاطبان ظرفیت و آمادگی لازم برای درک حقایق معنوی را داشتند، او میتوانست مدح حسامالدین را به شکلی عمیقتر و شایستهتر بیان کند.
- M5:4 در مدیحت دادِ معنی دادمیغیر این منطق لبی بگشادمی در ستایش تو، حقِ مطلب را ادا میکردمو با زبانی جز این، لب به سخن میگشودم.اگر ظرفیت و فهم شنوندگان اجازه میداد، تو را آنگونه که شایستهی آنی ستایش میکردم و معانی عمیقتری را با بیانی کاملاً متفاوت آشکار میساختم.
- M5:5 لیک لقمهٔ بازْ آنِ صعوه نیستچاره اکنون آب و روغن کردنیست اما لقمهای که برای شاهین است، سهم گنجشک کوچک نیست؛پس چارهای نیست جز آنکه این غذا را با آب و روغن رقیق کنیم.معانی بلند و حقایق معنوی برای همگان قابل درک و هضم نیست؛ بنابراین باید آن را ساده و رقیق کرد تا برای فهم عموم مناسب شود.
- M5:6 مدح تو حیفست با زندانیانگویم اندر مجمع روحانیان حیف است که مدح تو را برای زندانیان بگویم؛این سخنان را باید در محفل روحانیان بر زبان آورد.ستایش تو درخور فهم مردم عادی که اسیر دنیای مادی هستند نیست؛ این ستایشها را باید در جمع اهل معنا و معرفت بیان کرد.
- M5:7 شرح تو غَبنست با اهل جهانهمچو راز عشق دارم در نهان توصیف تو برای مردم این دنیا، زیانی بزرگ است؛پس آن را همچون راز عشق، در درون سینه پنهان نگاه میدارم.سخن گفتن از مقام معنوی تو برای مردم عادی که اسیر دنیا هستند، کاری بیهوده و زیانبار است، بنابراین من این راز را همچون اسرار عشق، در دلم پنهان میکنم.
- M5:8 مدح تعریفست و تخریق حجابفارغست از شرح و تعریف آفتاب ستایش، تلاشی برای تعریف کردن و پاره کردن پردههاست؛اما خورشید نیازی به شرح و توصیف ندارد.ستایش کردن بزرگان، در واقع تلاشی برای معرفی و کنار زدن پردهٔ جهل ماست، وگرنه حقیقت درخشانی چون خورشید، به خودی خود آشکار است و نیازی به تعریف دیگران ندارد.
- M5:9 مادح خورشید مداح خودستکه دو چشمم روشن و نامُرمدست آنکه خورشید را ستایش میکند، در واقع خود را میستایدچرا که با این کار میگوید: «دو چشم من بینا و سالم است»کسی که بزرگی و کمال معشوق یا مراد خود (که همچون خورشید است) را میستاید، در حقیقت سلامت و بینایی روح و چشم خود را گواهی میدهد که قادر به درک آن کمال است.
- M5:10 ذم خورشید جهان ذم خَودستکه دو چشمم کور و تاریک و بد است بدگویی از خورشید جهان، بدگویی از خویشتن است؛مثل این است که بگویم: «دو چشم من کور و تاریک و معیوب است.»انکار یا بدگویی از یک حقیقت درخشان و آشکار (مانند حسامالدین)، در واقع اهانت به آن حقیقت نیست، بلکه اعتراف به نقص و کوری باطنِ خودِ شخصِ منکر است.
- M5:11 تو ببخشا بر کسی کاندر جهانشد حسود آفتاب کامران تو بر آن کس ببخشای که در این دنیا،به خورشید پیروز و درخشان حسد ورزید.ای انسان کامل که همچون خورشیدی، بر آن کسی که به تو حسادت میکند رحم کن و او را ببخشای، چرا که او با این کار به خودش آسیب میزند.
- M5:12 توٰاندش پوشید هیچ از دیدهها؟وز طراوت دادن پوسیدهها؟ آیا کسی میتواند آن خورشید را از چشمها پنهان کند؟یا جلوی حیاتبخشی او به موجودات پوسیده و مرده را بگیرد؟حسادت ورزیدن به وجودی چنین تابناک و حیاتبخش بیهوده است، زیرا نه میتوان نور او را از چشم دیگران پنهان کرد و نه میتوان مانع تأثیر زندگیبخش او شد.
- M5:13 یا ز نور بیحدش توٰانند کاستیا به دفع جاه او توانند خاست آیا کسی میتواند از نور بیکرانش چیزی کم کند؟یا برای مقابله با شکوه و عظمتش به پا خیزد؟این بیت به صورت پرسش انکاری میگوید که هیچکس قادر نیست از نور بینهایتِ حقیقت (که به خورشید تشبیه شده) بکاهد یا در برابر مقام و منزلت والای آن بایستد.
- M5:14 هر کسی کو حاسد کیهان بودآن حسد خود مرگ جاویدان بود هر آن کس که به روشنایی این جهان حسادت میورزد،این حسادت، خود برای او مرگی همیشگی و ابدی است.کسی که به انسانهای بزرگ و نورانی (که مانند خورشید برای جهان هستند) حسد میبرد، با این کار به خودش آسیب میزند و روح خود را به یک مرگ جاودانه محکوم میکند.
- M5:15 قدر تو بگذشت از درک عقولعقل اندر شرح تو شد بوالفضول ارزش و جایگاه تو از فهم و درک خِرَدها فراتر است؛عقل در تلاش برای توصیف تو، گستاخ و بیهوده گو شد.عظمت تو آنچنان است که عقل بشری از درک آن ناتوان است و هر تلاشی از سوی عقل برای توصیف و توضیح ذات تو، کاری بیهوده و فضولانه محسوب میشود.
- M5:16 گرچه عاجز آمد این عقل از بیانعاجزانه جنبشی باید در آن هرچند که این خرد در بیانِ تو ناتوان است،باید با همین ناتوانی، تلاشی در این راه کرد.با اینکه عقل ما از توصیف حقیقت الهی عاجز است، نباید دست از تلاش و کوشش در این راه برداشت و باید با признание به این عجز، حرکتی کرد.
- M5:17 ان شیئا کله لا یدرکاعلموا ان کله لا یترک اگر چیزی را نمیتوان به طور کامل درک کرد،بدانید که نباید آن را به طور کامل رها کرد.این یک اصل مشهور است که میگوید: اگر نمیتوان به تمام یک حقیقت دست یافت، نباید از تلاش برای فهمیدن بخشی از آن دست کشید.
- M5:18 گر نتانی خورد طوفان سحابکی توان کردن بترکِ خوردِ آب اگر نمیتوانی سیلاب برخاسته از ابرها را بنوشی،چطور میتوانی نوشیدن آب را یکسره رها کنی؟اگر نمیتوان تمام حقیقت را درک کرد و به کمال معرفت رسید، نباید از تلاش برای فهمیدن بهرهای اندک از آن دست کشید.
- M5:19 راز را گر مینیاری در میاندرکها را تازه کن از قشر آن اگر نمیخواهی راز را آشکارا بیان کنی،دستکم با گفتن پوستهی آن، فهمها را طراوتی ببخش.اگر نمیتوانی یا نمیخواهی اصلِ رازهای معنوی را فاش کنی، حداقل به بیان لایهی ظاهری و پوستهی آن بپرداز تا ذهنها و فهمها از آن بهرهمند و تازه شوند. ❋
- M5:20 نطقها نسبت به تو قشرست لیکپیش دیگر فهمها مغزست نیک سخنان من در مقایسه با حقیقت تو همچون پوستهای بیش نیست،اما همین سخنان برای فهمهای دیگر، مغزی نیکو و ارزشمند است.این گفتارها و توصیفات در برابر عظمت تو همچون پوستهای بیارزش است، اما همین پوسته برای کسانی که درکی پایینتر دارند، به منزلهٔ مغز و حقیقت است و میتواند راهگشا باشد.
- M5:21 آسمان نسبت به عرش آمد فرودورنه بس عالیست سوی خاکتود آسمان در قیاس با عرش الهی، پایین و فرودست،وگرنه در برابر این تودهی خاک، بسیار بلند و والاست.هر چیزی ارزشی نسبی دارد؛ آسمان که برای ما نماد بلندی است، در برابر عرش خدا پست و ناچیز است. به همین ترتیب، سخنان من دربارهی حقیقت تو در قیاس با اصل آن حقیقت، سطحی و ظاهری است، اما برای فهم دیگران، عمیق و مغز کلام محسوب میشود.
- M5:22 من بگویم وصف تو تا ره برندپیش از آن کز فوت آن حسرت خورند من تو را توصیف میکنم تا دیگران راه را پیدا کنند،پیش از آنکه با از دست دادنش، افسوس و حسرت بخورند.مولانا میگوید من وصف این حقیقت الهی (که در وجود حسامالدین چلبی تجلی یافته) را بیان میکنم تا مردم راه را بیابند، پیش از آنکه فرصت بهرهمندی از این راهنما از دست برود و پشیمان شوند.
- M5:23 نور حقی و به حق جذاب جانخلق در ظلمات وهماند و گمان تو نوری از حقیقت هستی و به راستی روحها را به سوی خود میکشانی،در حالی که مردم در تاریکیهای خیال و شک و گمان سرگردانند.ای راهنمای معنوی، تو همچون نوری از جانب حق هستی که جانها را به سوی حقیقت جذب میکنی، در حالی که دیگران در تاریکیهای توهم و شک و گمان گرفتارند.
- M5:24 شرط تعظیمست تا این نور خوشگردد این بیدیدگان را سرمهکش شرط بهره بردن از این نور دلنشین، بزرگداشت و احترام آن استتا برای این نابینایان، سرمهای برای گشودن چشمشان شودبرای اینکه نور حقیقت بتواند چشم بصیرت انسانهای غافل و سرگشته را باز کند، شرط اول آن است که با احترام و بزرگداشت با آن روبرو شوند.
- M5:25 نور یابد مستعد تیزگوشکو نباشد عاشق ظلمت چو موش آن کس که آماده و تیزهوش است، نور را مییابد؛همان کسی که مانند موش، دلباختهی تاریکی نیست.نور حقیقت تنها به کسی میرسد که استعداد و آمادگی پذیرش آن را داشته باشد و همچون موش، به تاریکیِ دنیای مادی و وهمآلود خو نگرفته باشد.
- M5:26 سستچشمانی که شب جولان کنندکی طواف مشعلهٔ ایمان کنند آنان که چشم بصیرتشان کمسوست و در تاریکیِ شب به تکاپو میافتند،چگونه میتوانند گردِ مشعل فروزان ایمان طواف کنند؟کسانی که بصیرت معنوی ضعیفی دارند و در تاریکیِ جهل و غفلت زندگی میکنند، هرگز نمیتوانند به گرد شمع فروزان حقیقت و ایمان حلقه بزنند و از نور آن بهرهمند شوند.
- M5:27 نکتههای مشکل باریک شدبند طبعی که ز دین تاریک شد نکتههای دشوار و دقیق، از دسترس خارج شدبرای آن طبعی که از بیدینی، تاریک و ظلمانی گشته است.برای کسی که طبع و سرشتش به دلیل دوری از دین و حقیقت، تاریک شده است، درک نکات ظریف و معانی عمیق معنوی ناممکن میشود.
- M5:28 تا بر آراید هنر را تار و پودچشم در خورشید نتواند گشود تا زمانی که چشم مشغول بافتن تار و پود هنر و کمالات خود است،نمیتواند به خورشید حقیقت چشم باز کند.کسی که تمام هم و غمش پرداختن به کمالات و هنرهای ظاهری و جزئی است، از درک حقیقت مطلق و نور معنوی که همچون خورشید است، باز میماند.
- M5:29 همچو نخلی برنیارد شاخهاکرده موشانه زمین سوراخها مانند درخت خرمایی که به جای شاخه دادن به سوی آسمان،همچون موش، زمین را سوراخ سوراخ میکند.طبعی که از نور حقیقت رویگردان است، به جای رشد معنوی و حرکت به سوی بالا، به کارهای پست و پنهانی در دنیای مادی سرگرم میشود.
- M5:30 چار وصفست این بشر را دلفشارچارمیخ عقل گشته این چهار چهار صفتِ آزاردهنده در وجود این انسان هست،که این چهار صفت، عقل او را به چهارمیخ کشیدهاند.چهار ویژگی جسمانی و مادی (طبایع چهارگانه) برای انسانِ دنیازده رنجآور است و عقل و خرد او را فلج و اسیر کرده است.