دفتر ۲ · 159 beyts
بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:1228 همچو آن شخص درشت خوشسخن در میان ره نشاند او خاربن
- M2:1229 ره گذریانش ملامتگر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند
- M2:1230 هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی
- M2:1231 جامههای خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار
- M2:1232 چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکن گفت آری بر کنم روزیش من
- M2:1233 مدتی فردا و فردا وعده داد شد درختِ خارِ او محکم نهاد
- M2:1234 گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کار ما واپس مغژ
- M2:1235 گفت الایام یا عم بیننا گفت عجل لا تماطل دیننا
- M2:1236 تو که میگویی که فردا این بدان که به هر روزی که میآید زمان
- M2:1237 آن درخت بَد جوانتر میشود وین کننده پیر و مضطر میشود
- M2:1238 خاربن در قوت و برخاستن خارکن در پیری و در کاستن
- M2:1239 خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خارکن هر روز زار و خشک تر
- M2:1240 او جوانتر میشود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر
- M2:1241 خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت
- M2:1242 بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بیحس آمدی
- M2:1243 گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خُلق زشت تو هست آن رسان
- M2:1244 غافلی باری ز زخم خود نهای تو عذاب خویش و هر بیگانهای
- M2:1245 یا تبر بر گیر و مردانه بزن تو علیوار این در خیبر بکن
- M2:1246 یا به گلبن وصل کن این خار را وصل کن با نار نور یار را
- M2:1247 تا که نور او کُشد نار تو را وصل او گلشن کند خار تو را
- M2:1248 تو مثال دوزخی او مؤمنست کشتن آتش به مؤمن ممکنست
- M2:1249 مصطفی فرمود از گفت جحیم کو به مؤمن لابهگر گردد ز بیم
- M2:1250 گویدش بگذر ز من ای شاه زود هین که نورت سوز نارم را ربود
- M2:1251 پس هلاک نار، نور مؤمنست زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
- M2:1252 نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
- M2:1253 گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار
- M2:1254 چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنست آب حیوان روح پاک محسنست
- M2:1255 بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب جو
- M2:1256 ز آب آتش زان گریزان میشود کآتشش از آب ویران میشود
- M2:1257 حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست
- M2:1258 آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد
- M2:1259 چون کند چکچک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد
- M2:1260 تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا
- M2:1261 بعد از آن چیزی که کاری بر دهد لاله و نسرین و سیسنبر دهد
- M2:1262 باز پهنا میرویم از راه راست باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
- M2:1263 اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود
- M2:1264 سال بیگه گشت وقت کشت نی جز سیهرویی و فعل زشت نی
- M2:1265 کرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش بر کند و در آتش نهاد
- M2:1266 هین و هین ای راهرو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد
- M2:1267 این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکن از راه جود
- M2:1268 این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دم عمر دراز
- M2:1269 تا نمردست این چراغ با گهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر
- M2:1270 هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت
- M2:1271 پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست
- M2:1272 لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا
- M2:1273 ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست
- M2:1274 این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت
- M2:1275 عروة الوثقاست این ترک هوا برکشد این شاخ جان را بر سما
- M2:1276 تا برد شاخ سخا ای خوبکیش مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
- M2:1277 یوسف حسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امر اله
- M2:1278 یوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست
- M2:1279 حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند
- M2:1280 تا ببینی عالم جان جدید عالم بس آشکار ناپدید
- M2:1281 این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده
- M2:1282 خاک بر بادست و بازی میکند کژنمایی پردهسازی میکند
- M2:1283 اینک بر کارست بیکارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست
- M2:1284 خاک همچون آلتی در دست باد باد را دان عالی و عالینژاد
- M2:1285 چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر
- M2:1286 اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار
- M2:1287 چشم حس اسپست و نور حق سوار بیسواره اسپ خود ناید به کار
- M2:1288 پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
- M2:1289 چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بیچشم شه مضطر بود
- M2:1290 چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا
- M2:1291 نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود
- M2:1292 اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاهراه
- M2:1293 سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست
- M2:1294 نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود
- M2:1295 نور حسی میکشد سوی ثری نور حقش میبرد سوی علی
- M2:1296 زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شبنمیست
- M2:1297 لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو
- M2:1298 نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان
- M2:1299 چونک نور حس نمیبینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم
- M2:1300 نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
- M2:1301 این جهان چون خس به دست باد غیب عاجزی پیش گرفت و داد غیب
- M2:1302 گه بلندش میکند گاهیش پست گه درستش میکند گاهی شکست
- M2:1303 گه یمینش میبرد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار
- M2:1304 دست پنهان و قلم بین خطگزار اسپ در جولان و ناپیدا سوار
- M2:1305 تیر پران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان
- M2:1306 تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
- M2:1307 ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق
- M2:1308 خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشم خشمت خون شمارد شیر را
- M2:1309 بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر تیر خونآلود از خون تو تر
- M2:1310 آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
- M2:1311 ما شکاریم این چنین دامی کراست گوی چوگانیم چوگانی کجاست
- M2:1312 میدرد میدوزد این خیاط کو میدمد میسوزد این نفاط کو
- M2:1313 ساعتی کافر کند صدیق را ساعتی زاهد کند زندیق را
- M2:1314 زانک مُخلِص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام
- M2:1315 زانک در راهست و رهزن بیحدست آن رهد کو در امان ایزدست
- M2:1316 آینه خالص نگشت او مُخلِص است مرغ را نگرفته است او مُقنِص است
- M2:1317 چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رست در مقام امن رفت و برد دست
- M2:1318 هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد
- M2:1319 هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
- M2:1320 پخته گرد و از تَغیُّر دور شو رو چو برهان محقق نور شو
- M2:1321 چون ز خود رستی همه برهان شدی چونک بنده نیست شد سلطان شدی
- M2:1322 ور عیان خواهی صلاح الدین نمود دیدهها را کرد بینا و گشود
- M2:1323 فقر را از چشم و از سیمای او دید هر چشمی که دارد نور هو
- M2:1324 شیخ فعالست بیآلت چو حق با مریدان داده بی گفتی سبق
- M2:1325 دل به دست او چو موم نرم رام مهر او گه ننگ سازد گاه نام
- M2:1326 مهر مومش حاکی انگشتریست باز آن نقش نگین حاکی کیست
- M2:1327 حاکی اندیشهٔ آن زرگرست سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
- M2:1328 این صدا در کوه دلها بانگ کیست گه پرست از بانگ این کُه گه تهیست
- M2:1329 هر کجا هست او حکیمست اوستاد بانگ او زین کوه دل خالی مباد
- M2:1330 هست کُه کآوا مثنا میکند هست کُه کآواز صدتا میکند
- M2:1331 میزهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمهٔ آب زلال
- M2:1332 چون ز کُه آن لطف بیرون میشود آبها در چشمهها خون میشود
- M2:1333 زان شهنشاه همایوننعل بود که سراسر طور سینا لعل بود
- M2:1334 جان پذیرفت و خرد اجزای کوه ما کم از سنگیم آخر ای گروه
- M2:1335 نه ز جان یک چشمه جوشان میشود نه بدن از سبزپوشان میشود
- M2:1336 نی صدای بانگ مشتاقی درو نی صفای جرعهٔ ساقی درو
- M2:1337 کو حمیت تا ز تیشه وز کلند این چنین کُه را بکلی بر کنند
- M2:1338 بوک بر اجزای او تابد مهی بوک در وی تاب مه یابد رهی
- M2:1339 چون قیامت کوهها را برکند بر سر ما سایه کی میافکند
- M2:1340 این قیامت زان قیامت کی کمست آن قیامت زخم و این چون مرهمست
- M2:1341 هر که دید این مرهم از زخم ایمنست هر بدی کین حسن دید او محسنست
- M2:1342 ای خنک زشتی که خوبش شد حریف وای گلرویی که جفتش شد خریف
- M2:1343 نان مرده چون حریف جان شود زنده گردد نان و عین آن شود
- M2:1344 هیزم تیره حریف نار شد تیرگی رفت و همه انوار شد
- M2:1345 در نمکلان چون خر مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد
- M2:1346 صبغة الله هست خُم رنگ هو پیسها یک رنگ گردد اندرو
- M2:1347 چون در آن خُم افتد و گوییش قُم از طرب گوید منم خُم لا تلم
- M2:1348 آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنست رنگ آتش دارد الا آهنست
- M2:1349 رنگ آهن محو رنگ آتشست ز آتشی میلافد و خامش وشست
- M2:1350 چون به سرخی گشت همچون زر کان پس انا النارست لافش بی زبان
- M2:1351 شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم من آتشم
- M2:1352 آتشم من گر ترا شکیست و ظن آزمون کن دست را بر من بزن
- M2:1353 آتشم من بر تو گر شد مشتبه روی خود بر روی من یکدم بنه
- M2:1354 آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک ز اجتبا
- M2:1355 نیز مسجود کسی کو چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک
- M2:1356 آتش چِه آهن چِه لب ببند ریش تَشبیه مُشبه را مخند
- M2:1357 پای در دریا منه کمگوی از آن بر لب دریا خمش کن لب گزان
- M2:1358 گرچه صد چون من ندارد تاب بحر لیک مینشکیبم از غرقاب بحر
- M2:1359 جان و عقل من فدای بحر باد خونبهای عقل و جان این بحر داد
- M2:1360 تا که پایم میرود رانم درو چون نماند پا چو بطانم درو
- M2:1361 بیادب حاضر ز غایب خوشترست حلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟
- M2:1362 ای تنآلوده بگرد حوض گرد پاک کی گردد برون حوض مرد
- M2:1363 پاک کو از حوض مهجور اوفتاد او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
- M2:1364 پاکی این حوض بیپایان بود پاکی اجسام کم میزان بود
- M2:1365 زانک دل حوضست لیکن در کمین سوی دریا راه پنهان دارد این
- M2:1366 پاکی محدود تو خواهد مدد ورنه اندر خرج کم گردد عدد
- M2:1367 آب گفت آلوده را در من شتاب گفت آلوده که دارم شرم از آب
- M2:1368 گفت آب این شرم بی من کی رود بی من این آلوده زایل کی شود
- M2:1369 ز آب هر آلوده کو پنهان شود الحیاء یمنع الایمان بود
- M2:1370 دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شد تن ز آب حوض دلها پاک شد
- M2:1371 گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر هان ز پایهٔ حوض تن میکن حذر
- M2:1372 بحر تن بر بحر دل بر هم زنان در میانشان برزخ لا یبغیان
- M2:1373 گر تو باشی راست ور باشی تو کژ پیشتر میغژ بدو واپس مغژ
- M2:1374 پیش شاهان گر خطر باشد به جان لیک نشکیبند ازو با همتان
- M2:1375 شاه چون شیرینتر از شکر بود جان به شیرینی رود خوشتر بود
- M2:1376 ای ملامتگر سلامت مر تو را ای سلامتجو رها کن تو مرا
- M2:1377 جان من کورهست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهٔ آتشست
- M2:1378 همچو کوره عشق را سوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیست
- M2:1379 برگ بی برگی ترا چون برگ شد جان باقی یافتی و مرگ شد
- M2:1380 چون تو را غم شادی افزودن گرفت روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
- M2:1381 آنچ خوف دیگران آن امن تست بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
- M2:1382 باز دیوانه شدم من ای طبیب باز سودایی شدم من ای حبیب
- M2:1383 حلقههای سلسلهٔ تو ذو فنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
- M2:1384 داد هر حلقه فنونی دیگرست پس مرا هر دم جنونی دیگرست
- M2:1385 پس فنون باشد جنون این شد مثل خاصه در زنجیر این میر اجل
- M2:1386 آنچنان دیوانگی بگسست بند که همه دیوانگان پندم دهند
❋