قرائت دفتر ۱ بخش ۱۰۷ → قبلی · بعدی ←

بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد

ادامه داستان مطرب و رساندن پیغام امیرالمؤمنین عمر به او آنچه هاتف ندا داد

  1. M1:2168 باز گرد و حال مطرب گوش‌دارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار برگردیم و به داستان آن نوازنده گوش بسپاریم،چرا که او از شدت انتظار، درمانده و بی‌طاقت شده بود.مولانا سخن را به داستان اصلی بازمی‌گرداند و از خواننده می‌خواهد که به سرگذشت آن نوازنده توجه کند، زیرا او از انتظار طولانی برای دریافت عنایت الهی، به ستوه آمده بود.
  2. M1:2169 بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَربندهٔ ما را ز حاجت باز خر ندایی به عمر رسید که: «ای عمر،بندهٔ ما را از بند نیازمندی‌اش رها ساز.»صدایی غیبی به خلیفه، عمر، دستور می‌دهد که بندهٔ خاص خداوند (مطرب توبه‌کار) را پیدا کند و او را از فقر و تنگدستی نجات دهد.
  3. M1:2170 بنده‌ای داریم خاص و محترمسوی گورستان تو رنجه کن قدم ما بنده‌ای ویژه و گرامی داریم،به سوی گورستان قدم بگذار و رنج سفر را بر خود هموار کن.صدایی غیبی به عمر فرمان می‌دهد که ما بنده‌ای عزیز و محترم داریم که اکنون در گورستان است؛ برخیز و به سوی او برو.
  4. M1:2171 ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عامهفتصد دینار در کف نِه تمام ای عمر، از بیت‌المال مسلمانان برخیز و بروو هفتصد سکهٔ طلا به طور کامل در دست او بگذار.در این بیت، صدای غیبی به خلیفه عمر دستور می‌دهد که از خزانهٔ عمومی مبلغ مشخصی پول بردارد و فوراً به بندهٔ نیازمند خدا که در گورستان است برساند.
  5. M1:2172 پیش او بر کای تو ما را اختیاراین قدر بستان کنون معذور دار نزد او برو و بگو: «ای که تو منتخب و برگزیده‌ی مایی،این مبلغ را فعلاً بپذیر و ما را برای این اندک، معذور بدار.»این بیت، بخشی از پیام الهی به عمر است که باید به مطرب پیر برساند: خداوند او را بنده‌ی برگزیده‌ی خود می‌خواند و ضمن تقدیم هدیه‌ای، از او می‌خواهد که کم بودن آن را ببخشد.
  6. M1:2173 این قدر از بهر ابریشم‌بهاخرج کن چون خرج شد اینجا بیا این مبلغ را برای مخارج زندگی‌ات خرج کنو هر زمان که تمام شد، دوباره نزد ما بیااین پول را برای تأمین هزینه‌های زندگی‌ات (که اینجا بهای ابریشم سازت نماد آن است) بگیر و هر وقت تمام شد، بازگرد و از ما کمک بخواه.
  7. M1:2174 پس عمر زان هیبتِ آواز جَستتا میان را بهر این خدمت ببست عمر با شنیدن آن صدای پرابهت، بی‌درنگ از جا برخاستو برای انجام این خدمت، کمر همت بست.عمر (خلیفهٔ دوم) با شنیدن آن ندای غیبی که هیبت و شکوه داشت، فوراً از جای خود پرید و آماده شد تا دستوری را که به او داده شده بود، بی‌درنگ اجرا کند.
  8. M1:2175 سوی گورستان عمر بنهاد رودر بغل همیان، دوان در جست و جو عمر به سوی قبرستان روانه شد،کیسه‌ی پول را زیر بغل گرفته بود و شتابان در جستجو بود.به محض شنیدن آن ندای غیبی، عمر بی‌درنگ کیسه‌ی پول را برداشت و دوان‌دوان به سوی قبرستان شتافت تا آن بنده‌ی خاص خدا را پیدا کند.
  9. M1:2176 گرد گورستان دوانه شد بسیغیر آن پیر، او ندید آنجا کسی در اطراف گورستان بسیار دوید و گشتاما جز همان پیرمرد، کسی را آنجا نیافتعمر با شتاب تمام محوطهٔ گورستان را جستجو کرد، اما هرچه گشت جز همان پیرمرد چنگ‌نواز، شخص دیگری را پیدا نکرد.
  10. M1:2177 گفت: این نَبْوَد! دگر باره دویدمانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید عمر با خود گفت: «این شخص نمی‌تواند او باشد!» و دوباره به جستجو پرداخت.خسته و درمانده شد، اما جز همان پیرمرد کسی را ندید.عمر با ناباوری، پیرمرد چنگ‌نواز را به عنوان بندهٔ خاص خدا رد کرد و دوباره به جستجو پرداخت، اما هرچه گشت، جز او کسی را در گورستان نیافت.
  11. M1:2178 گفت حق فرمود ما را بنده‌ایستصافی و شایسته و فرخنده‌ایست با خود گفت: «خداوند فرمود که ما بنده‌ای داریم،که پاک‌دل، شایسته و خجسته و مبارک است.»عمر با خود سخنان هاتف غیبی را تکرار می‌کند که به او گفته بود خداوند بنده‌ای پاک‌نهاد، ارزشمند و مبارک دارد که باید او را بیابد.
  12. M1:2179 پیر چنگی کی بود خاص خدا؟حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا یک نوازندهٔ پیر چگونه می‌تواند بندهٔ برگزیدهٔ خدا باشد؟آفرین بر تو ای راز پنهان، آفرین!این بیت شگفتی و حیرت عمر را بیان می‌کند که چگونه ممکن است یک مطرب و نوازنده، همان بندهٔ خاص و مقرب خداوند باشد و سپس این راز پنهان الهی را تحسین می‌کند.
  13. M1:2180 بار دیگر گِرد گورستان بگشتهمچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت یک بار دیگر تمام قبرستان را گشت،درست مانند شیر شکاری که دشت را می‌گردد.عمر برای آخرین بار، با دقت و اقتدار یک شیر شکارچی، تمام قبرستان را جستجو کرد تا مطمئن شود که شخص دیگری جز آن پیر چنگی آنجا نیست.
  14. M1:2181 چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیستگفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است وقتی برایش مسلم شد که جز آن پیرمرد کسی آنجا نیست،با خود گفت: «چه بسیار دل‌های نورانی که در تاریکی پنهان مانده‌اند.»عمر پس از جستجوی فراوان، وقتی مطمئن شد که آن بندهٔ خاص خدا همین پیر چنگی است، به این حقیقت پی برد که در گمنامی و ظاهرِ ناپسند هم می‌توان انسان‌هایی با باطن روشن و ارزشمند یافت.
  15. M1:2182 آمد او با صد ادب آنجا نشستبر عمر عطسه فتاد و پیر جست عمر با کمال احترام آمد و در آنجا نشست؛ناگهان عطسه‌ای کرد و پیرمرد از جای خود پرید.عمر با ادب و احترام کامل نزد پیرمرد چنگ‌نواز نشست، اما ناگهان عطسه‌ای کرد که باعث شد پیرمرد از ترس از جا بپرد.
  16. M1:2183 مر عمر را دید ماند اندر شگفتعزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت تا چشمش به عمر افتاد، در شگفتی و حیرت فروماند،قصدِ رفتن کرد، اما لرزه بر اندامش افتاد.پیر چنگی با دیدنِ خلیفه عمر، که مأمور اجرای احکام شریعت بود، از ترس و تعجب خشکش زد و در حالی که می‌لرزید، خواست از آنجا بگریزد.
  17. M1:2184 گفت در باطن: خدایا از تو داد!محتسب بر پیرکی چنگی فتاد در دل خود گفت: «خداوندا، به تو پناه می‌برم!مأمور امر به معروف، سراغ این پیرمرد چنگ‌نواز آمده است.»پیرمرد چنگ‌نواز با دیدن عمر، در باطن به خدا پناه برد و با خود گفت که مأمور اجرای احکام دین (محتسب) به سراغ او، یعنی یک گناهکار، آمده است تا مجازاتش کند.
  18. M1:2185 چون نظر اندر رخ آن پیر کرددید او را شرمسار و روی‌زرد وقتی عمر به چهرهٔ آن پیرمرد نگریست،او را شرمگین و رنگ‌پریده یافت.این بیت لحظه‌ای را توصیف می‌کند که عمر به پیرمرد چنگ‌نواز نگاه می‌کند و در چهرهٔ او شرمندگی و ترس را می‌بیند.
  19. M1:2186 پس عمر گفتش مترس از من مَرَمکه‌ت بشارتها ز حق آورده‌ام پس عمر به او گفت: «از من نترس و فرار نکن،که از جانب حق برای تو مژده‌ها آورده‌ام.»عمر به پیر چنگی که از دیدن او ترسیده و قصد فرار داشت، اطمینان می‌دهد که نترسد و نگریزد، زیرا او از طرف خداوند برایش خبرهای خوش آورده است.
  20. M1:2187 چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کردتا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد خداوند آنقدر از خُلق و خوی نیکوی تو ستایش کردکه سرانجام دلِ عُمَر را شیفته و مجذوبِ سیمای تو ساخت.عمر به پیر چنگی می‌گوید که خداوند آنچنان از باطن و سیرت تو تعریف و تمجید کرد که مرا شیفته و علاقه‌مند به دیدار تو نمود و به سوی تو کشاند.
  21. M1:2188 پیش من بنشین و مهجوری مسازتا به گوشَت گویم از اقبال راز؛ کنار من بنشین و دوری نکن،تا راز خوشبختی را در گوش تو بگویم.عمر به پیر چنگی می‌گوید نترس و نزدیک من بیا تا پیام و راز خوش‌اقبالی را که از سوی خداوند برایت آورده‌ام، در گوشَت بگویم.
  22. M1:2189 حق سلامت می‌کند، می‌پرسدتچونی از رنج و غمان بی‌حَدَت؟ خداوند به تو سلام می‌رساند و جویای حال توست،و می‌پرسد با این همه رنج و اندوه بی‌شمار، چگونه‌ای؟عمر پیام الهی را به پیر چنگی می‌رساند: خداوند به تو درود می‌فرستد و از احوال تو و رنج‌های بی‌شماری که تحمل کرده‌ای، خبر می‌گیرد.
  23. M1:2190 نک قُراضهٔ چند ابریشم‌بهاخرج کن این را و باز اینجا بیا بیا این چند سکه را که بهای ابریشم (تارهای سازت) است بگیر،این را خرج کن و دوباره به همین‌جا بازگرد.عمر از طرف خداوند به پیر چنگی می‌گوید که این پول را به عنوان هزینهٔ زندگی‌ات بگیر و پس از آنکه خرج شد، برای گرفتن مستمری‌ات دوباره به همین‌جا (بیت‌المال) مراجعه کن.
  24. M1:2191 پیر لرزان گشت چون این را شنیددست می‌خایید و بر خود می‌طپید پیرمرد با شنیدن این سخنان به لرزه افتادو از شدت پشیمانی، دست خود را می‌گزید و بی‌قرار بودوقتی پیرمرد مطرب پیام محبت‌آمیز خداوند را از زبان عمر شنید، از شرم و پشیمانی به خود لرزید و از فرط حسرت و بی‌قراری دستش را گاز می‌گرفت.
  25. M1:2192 بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیربس! که از شرم آب شد بیچاره پیر فریاد می‌زد: «ای خدای بی‌همتا،کافی است! که این پیر بیچاره از شرمندگی آب شد.»پیرمرد چنگ‌نواز، غرق در شرم از لطف ناگهانی خداوند، فریاد برآورد که «دیگر بس است» و از شدت خجالت در حال ذوب شدن بود.
  26. M1:2193 چون بسی بگریست و از حد رفت دردچنگ را زد بر زمین و خُرد کرد وقتی بسیار گریست و دردش از اندازه گذشت،چنگش را بر زمین کوبید و آن را خُرد و خمیر کرد.نوازندهٔ پیر، وقتی از شدت شرم و پشیمانی، درد و اندوهش از تحمل خارج شد، ساز خود (چنگ) را که تمام عمر به آن مشغول بود، بر زمین زد و شکست.
  27. M1:2194 گفت ای بوده حجابم از الهای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه ای آنکه حجاب من در برابر پروردگار بودی،ای که مرا از شاهراه حقیقت به بیراهه کشاندی.نوازنده، در اوج پشیمانی، ساز خود (چنگ) را مورد خطاب قرار می‌دهد و آن را مانعی میان خود و خدا و عاملی که او را از راه راست منحرف کرده است، می‌خواند.
  28. M1:2195 ای بخورده خونِ من هفتاد سالای ز تو رویم سیه پیشِ کمال ای که هفتاد سال خون جگرم را خوردی،ای که در پیشگاه کمال، روی مرا سیاه کردی.موسیقیدان پیر، چنگ خود را سرزنش می‌کند که تمام عمرش را به پای آن تباه کرده و به خاطر آن، در پیشگاه خداوند و در مسیر کمال معنوی، شرمنده و روسیاه شده است.
  29. M1:2196 ای خدای با عطای با وفارحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا ای خدای بخشنده و وفادار منبر این عمر که در بیراهه و ستم بر خود تباه شد، رحمت آوراین بیت، نیایش و توبهٔ مطرب پیر است که از خداوند بخشنده و وفادار می‌خواهد بر عمر تلف‌شدهٔ او در غفلت و دوری از حق، رحم کند.
  30. M1:2197 داد حق عمری که هر روزی از آنکس نداند قیمت آن در جهان خداوند عمری به من بخشید که ارزش هر روز آنبرای هیچ‌کس در این دنیا قابل درک و اندازه‌گیری نیست.خداوند عمر گران‌بهایی به انسان داده است که ارزش واقعی هر روز آن را هیچ‌کس در جهان نمی‌تواند به درستی درک کند و این عمر به غفلت تلف شده است.
  31. M1:2198 خرج کردم عمر خود را دم بدمدر دمیدم جمله را در زیر و بم عمرم را لحظه به لحظه به باد دادمو همه را در آهنگ‌های موسیقی تباه کردم.موسیقیدان با حسرت می‌گوید که تمام عمر گرانبهای خود را لحظه به لحظه صرف نواختن موسیقی و خوانندگی کرده و آن را به هدر داده است.
  32. M1:2199 آه کز یاد ره و پردهٔ عراقرفت از یادم دمِ تلخِ فراق افسوس که غرق شدن در نغمه و آهنگ عراق،لحظه‌ی تلخ دوری از تو را از یادم برد.موسیقیدان پیر با حسرت می‌گوید که اشتغال به فن موسیقی و مقام‌های آن (مانند مقام عراق)، او را از یاد درد اصلی، یعنی درد جدایی از خداوند، غافل کرده بود.
  33. M1:2200 وای کز تری زیر افکند خُردخشک شد کِشت دل من دل بمرد افسوس که از نغمه‌های کوچک و بی‌ارزش موسیقی،کشتزار دلم خشکید و قلبم از معنویت تهی شد و مُرد.با حسرت می‌گوید که پرداختن به لذت‌های کوچک و گذرا، مانند نغمه‌های موسیقی، باعث شد کشتزار معنوی دلش بخشکد و قلبش بمیرد.
  34. M1:2201 وای کز آواز این بیست و چهارکاروان بگذشت و بیگه شد نهار افسوس که با صدای این بیست و چهار پرده‌ی موسیقی،قافله‌ی عمر گذشت و روز به پایان رسید.مطرب پیر با حسرت می‌گوید که سرگرم شدن به موسیقی و نغمه‌های آن، تمام عمرش را تباه کرد و او را از قافله‌ی سالکان راه حق عقب انداخت.
  35. M1:2202 ای خدا فریاد زین فریادخواهداد خواهم نه ز کس زین دادخواه خداوندا، از دست این «من» که مدام در حال فریاد و دادخواهی است، به تو پناه می‌آورم.از هیچ‌کس جز خود این «من»، دادِ خود را نمی‌ستانم.موسیقیدان توبه‌کار به خدا شکوه می‌کند و از نفسِ خود که مدام در حال گله و شکایت است، به خدا پناه می‌برد و از خود به خدا شکایت می‌کند.
  36. M1:2203 داد خود از کس نیابم جز مگرزانک او از من به من نزدیکتر عدالت و داد خود را از هیچ‌کس دیگری نمی‌توانم بگیرم،چرا که او (خدا) از خود من به من نزدیک‌تر است.من دادخواهی و عدالتی را که می‌خواهم، از هیچ‌کس جز خودِ آن «دادخواه» (یعنی نفسِ خودم) نمی‌توانم طلب کنم، زیرا آن حقیقت الهی که در من است، از خودِ من به من نزدیک‌تر است.
  37. M1:2204 کاین منی از وی رسد دم دم مراپس ورا بینم چو این شد کم مرا چرا که این حس «من بودن» لحظه به لحظه از سوی او به من می‌رسد،پس آنگاه که این «من» در وجودم کمرنگ شود، او را خواهم دید.این احساس «من» و «خود» که در ماست، هر لحظه از جانب خداوند به ما می‌رسد؛ بنابراین، تنها زمانی می‌توانم او را ببینم که این «من» در من ناچیز و محو گردد.
  38. M1:2205 همچو آن کو با تو باشد زرشُمَرسوی او داری، نه سوی خود نظر مانند آن کسی که برایت سکه‌های طلا می‌شمارد،تمام توجه تو به سوی اوست، نه به سوی خودت.این بیت مثالی است برای توضیح اینکه چگونه توجه انسان به منشأ وجودش (خدا) معطوف می‌شود و از «خود» غافل می‌گردد، همان‌طور که صاحب طلا به شمارنده‌ی طلا چشم می‌دوزد نه به خودش.